در دنیای تو ساعت چند است ؟

همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشوبه ،

تو خوش باشی برای من ، همین بد بودنم خوبه

 

 

سینمای ایران را خیلی کم دنبال میکنم . گهگاهی از این طرف و آن طرف و به لطف مجله فیلم و این جشنواره های خارجکی میفهمم که در ایران هنوز هم فیلم خوب ساخته میشود . سپس طی یک دوره گذار تب تماشای فیلمهای ایرانی مرا فرا میگیرد و می نشینم یک سری از این فیلمهایی که کلی سر و صدا کرده اند را میبینم و کلی کیفور میشوم و پس از اینکه اندکی با خرید این فیلمها ( دانلود نه هاااا ، خرید ) از جامعه هنری و هنر و هنرمند حمایت کردم ، تبم فروکش میکند و دوباره میروم سراغ همان محصولات فرهنگی اجنبی ! البته برای تماشای آنها هیچ پولی پرداخت نمیکنم و مستقیما به مدد تورنت آنها را در هارد ذخیره میکنم تا از این طریق ضربه مهلکی به هنر و فرهنگ بیگانگان زده باشم ! عنترهااا !
این تب تماشای فیلمهای ایرانی ، چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان دوباره حسابی تند تند شد . این رفیق ما که برخلاف من هنوز در مقابل تهاجم فرهنگی اجنبی ها دم به تله نداده ، شدیدا سینمای ایران را دنبال میکند و هر از چند گاهی با چند پیشنهاد تازه مرا نیز به راه راست فرا میخواند . این بار فیلمی از صفی یزدانیان را معرفی کرد که انصافا و به دور از شوخی و خوشمزگی ، شیر مادرش حلالش باشد . بله ، حدس زدنش کار سختی نیست . صفی یزدانیان کلا یک فیلم بلند ساخته که آن هم اسمش هست : در دنیای تو ساعت چند است ؟

در دنیای تو ساعت چند است فیلمیست به کارگردانی صفی یزدانیان که لیلا حاتمی و علی مصفا در آن به ایفای نقش پرداخته اند . ماجرا از چه قرار است ؟ گیله گل ( گلی ) ابتهاج با بازی لیلا حاتمی پس از سالها دوری از وطنش از فرانسه به ایران آمده تا به زادگاهش یعنی شهر رشت برود و کمی اوضاع خانه و زندگی دوران کودکی اش را سر و سامان دهد و شاید هم برای مدتی آنجا زندگی کند . او از همان بدو ورودش به شهر رشت با فردی به نام فرهاد با بازی علی مصفا روبرو میشود که خود را از هم دانشگاهی های سابق گلی معرفی میکند . " فرهاد دیگه ! دیوونه هه ! یادت نمیاد ؟! " گلی اما کسی به نام فرهاد و دیوونه هه را به یاد نمی آورد . اما ظاهرا فرهاد گلی را خیلی خوب به یاد دارد و از زندگی اش چیزهای زیادی می داند ....

در دنیای تو ساعت چند است داستان فرصت های از دست رفته است . داستان آن چند ثانیه هایی که باید حرفی را میزدیم اما نزدیم و کاری را میکردیم اما نکردیم . لحظاتی که کم و بیش همه در زندگی هایمان داشته ایم و حالا که از دست رفته اند می نشینیم و حسرتشان را میخوریم . ای کاش آن روز آن حرف را میزدم . ای کاش شانسم را امتحان میکردم . ای کاش آن کار را میکردم . این حسرتها گاه آنقدر عمیق میشوند و ریشه در روحمان می دوانند که زندگی عادی را برایمان مختل میکنند . سخت است زندگی با یک حسرت همیشگی و دردی عمیق . فرهاد از این شخصیت هاست . او سالها پیش عاشق گلی بوده اما هیچوقت نتوانسته توجهش را جلب کند . هیچوقت حرف دلش را نزده ، هرگز به او نزدیک نشده و خودی نشان نداده . به قول مادر گلی او بساط عاشقی را دارد ولی نمیداند کجا پهنش کند . او راه و رسم عاشقی را بلد نبوده و الآن فقط حسرتش را میخورد . در نهایت هم گلی به فرانسه رفت و دنیاهایشان از همدیگر دورتر و دورتر شد . او فقط دلش خوش است که کارهایی را انجام میدهد که گلی شاید دوستشان دارد . فرهاد زبان فرانسه یاد گرفته و پنیر فرانسوی درست میکند . " بده ؟ غذایی رو میخوری که دخترت داره اون سر دنیا میخوره ؟ " او پوست پرتقال رو روی بخاری کلاس میگذارد چون میداند گلی بوی آنرا دوست دارد . او حتی پس از اینکه گلی به فرانسه رفته مدام به مادر او سر میزده و کارهایش را انجام میداده است . با تمام این اوصاف در مقابل گلی او همیشه ساکت است . به سختی حرف میزند و تعداد کلمه های تشکیل دهنده جمله هایش به هفت هشت تا هم نمیرسد . او بیشتر از اینکه حرف بزند سعی میکند حضور داشته باشد ، سعی در خود نمایی دارد ، سعی میکند با رفتارش که گهگاه نسنجیده است نشان دهد که گلی را دوست دارد . راهی که گلی را بیشتر می آزارد تا اینکه بخواهد باعث جلب توجهش شود . با این حال اما انگار همین ها برای فرهاد کافیست . گویی او میداند که گلی هرگز قسمت او نخواهد شد . دنیاهایشان از هم دور است پس برای فرهاد همین خوب است که بگیرد دست رویایش را ، ببیند هر کجا که میرود از آن جا رد شده با گلی ! همین که گلی هست برای فرهاد کافیست .

 

 

حسرت اما فقط مختص فرهاد نیست . گلی نیز با کوله باری از حسرتها و عذاب وجدان ها به زادگاهش بازگشته . اینکه بیشتر در کنار پدر و مادرش نبوده و چرا از روزگار کودکی اش آنگونه که باید استفاده نکرده . تمام آدمهای فیلم مدام حسرتهایشان را با خود حمل میکنند و شب و روزشان را با فکر کردن به روزگار گذشته میگذرانند . حسرتهایی که شاید وجه مشترک همه آنها به نوعی به زندگی گلی گره میخورد و او با حضور دوباره به زادگاهش این زخم های کهنه را ناخواسته کمی بازتر کرده است . شاید این حضور بتواند نوید یک شروع دوباره باشد . شاید فرصتیست برای همه که بتوانند خود را از آنچه که سالهاست در دل نگه داشته اند رها کنند . فرصت دوباره ای که باید از آن درست استفاده کرد . شاید آخرین فرصت باشد .

موسیقی فیلم نیز از آن مواردیست که تاثیر گذاری فیلم را چند برابر کرده . کریستف رضاعی آهنگساز فیلم توانسته با ترکیب ترانه های قدیمی خارجی با آوازهای گیلکی به نوعی میان این دو نفری که دنیاهایشان از هم خیلی دور است پیوند نزدیکی ایجاد کند . به طور مشخص میتوان به ترانه " او چوم سیایه " اشاره کرد که کاور گیلکی ترانه زیباییست به نام Dark Eyes از خواننده ای به اسم Al Bowlly . موسیقی های انتخاب شده و البته ساخته شده برای این فیلم آنقدر خوب هستند که نمیتوان فیلم بدون آن تصور کرد . تاثیر مثبت موسیقی کریستف رضاعی روی این فیلم حقیقتا انکار ناپذیر است .

نمیتوان از این فیلم صحبت کرد و از بازی خوب لیلا حاتمی و علی مصفا سخن نگفت . لیلا حاتمی از آن دست بازیگرانیست که اگر کار خاصی هم در فیلمها نکند همیشه خوب است . اینجا هم مثل همیشه نقشش را به خوبی ایفا میکند . علی مصفا هم با آن چهره سردش گزینه بسیار مناسبی برای نقش عاشق سر به زیر و کار نا بلد فیلم است . علاوه بر این هم لیلا حاتمی و هم علی مصفا غمی در چهره هایشان است که آن حسرتی که صفی یزدانیان میخواهد آنرا در جای جای فیلمش به ما یاد آوری کند را میتواند به خوبی به مخاطب منتقل کند . خوب است که این دو زن و شوهرند وگرنه هضم این داستان عاشقانه سرشار از حسرت دشوار میشد !

در دنیای تو ساعت چند است از آن اتفاقات خوب سینمای ایران است . فیلمی جمع و جور و ساکت و آرام اما تاثیر گذار و خوش ساخت . فیلمی که برای احساسات و شعور مخاطبش احترام قائل است و تمام اجزای آن دست به دست هم میدهند تا اثری محترمانه پیش روی مخاطبش باشد . پیام فیلم هم یک چیز است . طوری زندگی کنید که در آینده حسرت لحظات از دست رفته پیرتان نکند و زجرتان ندهد . از کوچکترین فرصتهایتان استفاده کنید حتی اگر نتیجه اش شکست باشد . شکست خوردن بهتر از آن است که عمری با این فکر سر کنید که چرا آن روز ، آن ساعت ، آنجا یا آن لحظه آن کار را نکردم . کاری کنید که مجبور نشوید یک عمر با خود زمزمه کنید :

 

همین که حال من خوش نیست

همین که قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من

همین بد بودنم خوبه

Gravity

وقتی زمین و آسمان دور سرمان چرخیدند


 

فیلم Gravity یا جاذبه ساخته اخیر آلفونسو کوارون بدون شک یکی از شاهکارهای سینمایی دوران ماست . فیلمی علمی تخیلی درباره تقلای یک فضانورد برای بازگشت به زمین در فضایی بی انتها که هیچ چیزی سر جای خودش بند نمیشود . ایده کلی داستان به همین سادگیست . دو فضانورد به نامهای رایان استون ( با بازی فوق العاده ساندرا بولاک ) و متیو کوالسکی ( با بازی جرج کلونی ) در حال تعمیر قطعه ای در یک ایستگاه فضایی هستند که ناگهان اوضاع از کنترل خارج میشود . باقیمانده های یک ماهواره روسی منفجر شده با سرعت زیاد به آنها برخورد میکند و همه چیز به هم می ریزد . اکنون این دو مانده اند و فضایی بی انتها و بی جاذبه و راه بازگشتی طولانی و پر مخاطره به سمت زمین .

جاذبه بیش از آنکه فیلمی در مورد فضانوردی و مشکلاتش باشد ، ستایشی از زیبایی زندگیست . روایتی از تقلای زنی تنها برای زنده ماندن است . فیلمی در مورد امیدها ، انگیزه ها ، دل کندن ها ، شکست ها ، موفقیت ها و هدفهاییست که در زندگی برای رسیدن به آنها گاهی باید بزرگترین ریسکها را به جان خرید . آلفونسو کوارون این بار این ارزشها را در فضا به ما یاد آوری میکند . دنیای ناشناخته بالای سرمان که با تمام زیبایی و رویایی بودنش ، گاهی میتواند آنقدر ترسناک و بی رحم باشد که حتی فکرش را هم نمیکنیم . عامل جاذبه که عدم وجودش در فضا خود یکی از جذابیت های تماشای فضانوردان معلق و شیطنت هایشان است ، تبدیل به بزرگترین چالش پیش روی شخصیت های فیلم برای زنده ماندن و رسیدن به زمین میشود . در واقع Gravity یاد آوری میکند که قدر بدیهی ترین و ابتدایی ترین داشته هایتان را بدانید . چیزهایی که وجودشان برایمان آنقدر عادیست که یادمان رفته وجود دارند . جاذبه در این فیلم تمثیلی از ساده ترین موهبت های زندگیست که نبودشان میتواند زندگی را مختل کند . چیزهایی که از بس وجود داشته اند ارزش وجودی آنها را از یاد برده ایم و تنها زمانی آنها را به یاد خواهیم آورد که از ما گرفته شوند . یک تکه کاغذ ، یک صندلی ، قاشق ، مداد ، آب ، هوا و هر چیزی که سادگی و فراوانی اش باعث شده نسبت به آن کم توجه باشیم . چیزهای کوچکی که زندگیمان را ساخته اند .



جذابیت Gravity اما صرفا به دلیل نحوه انتقال مفاهیمش نیست . بخش بسیار مهمی از زیبایی فیلم را جلوه های صوتی و تصویری و همچنین فیلمبرداری بی نقص آن تشکیل داده و در واقع بی راه نیست اگر بگوییم عامل اصلی جذابیت جاذبه همین عوامل تکنیکی آن است . آلفونسو کوارون که پیش از این با فیلم فرزندان بشر توانایی اش را در به کارگیری خلاقانه و استادانه از جلوه های ویژه بر همگان اثبات کرده ، این بار نیز به کمک به روز ترین تکنولوژی ها و با استفاده از جلوه های ویژه ای که مو لای درزش نمی رود ، تصاویری از دنیای بالای سرمان ارائه داده که تاکنون در هیچ فیلمی مشابه آنرا ندیده ایم . دنیایی رویایی و خیال انگیز و در عین حال دلهره آور و ترسناک . سکانس های مربوط به برخورد قطعات باقیمانده از ماهواره روسی منفجر شده با ایستگاه فضایی آنقدر زیبا و هیجان انگیز و استادانه خلق شده که جای هیچگونه انتقادی را باقی نگذاشته . همچنین برداشتهای طولانی که از مشخصه های اصلی آثار کوارون است زیبایی این تصاویر را صد چندان کرده . بدون شک Gravity یکی از بهترین و مهمترین دستاورد های سالهای اخیر هالیوود در استفاده از تکنیک سه بعدی و جلوه های بصریست . جلوه های ویژه ای که در استفاده از آنها افراط نشده و به هیچ وجه خسته کننده و تکراری نمیشوند . به تمام اینها موسیقی زیبای استیو پرایس را هم باید اضافه کرد که تلفیقیست از افکت های صوتی شنیدنی و سازهای الکترونیک و ارکستر سمفونیک که پای به پای فیلم پیش میرود و گاهی نقش یک راوی قدرتمند را بازی میکند . بازی های خوب بازیگران نیز یکی دیگر از نکات برجسته جاذبه است . ساندرا بولاک با اینکه چهره اش را در مدت زمان زیادی از فیلم ، به سختی میتوان از پس آن کلاه شیشه ای فضانوردی اش دید ، بازی بسیار خوبی از خود ارائه داده است و در واقع باید گفت که یکی از بهترین نقش آفرینی های سالهای اخیر اوست . نگاه های شخصیت دکتر استون همواره تلفیقی از حس درماندگی ، خستگی ، امیدواری و ترس است که ساندرا بولاک بی آنکه هیچ گونه اغراقی در بازی اش وجود داشته باشد ، به راحتی از عهده به تصویر کشیدن سیمای زنی درمانده و گرفتار بین زمین و آسمان بر آمده است . لحظه ای که دکتر استون با زمین ارتباط برقرار میکند و از آن سوی خط صدای سگی را میشنود و دیالوگهایی که بعد از آن بر زبان می آورد ، یکی از آن صحنه هاییست که ساندرا بولاک قدرت بازیگری اش را در آن به نمایش گذاشته و نتیجه کارش خلق یکی از تاثیرگذارترین لحظات سینمایی سالهای اخیر است . جرج کلونی هم با اینکه نقش کوتاهی در فیلم دارد اما حضورش در نقش متیو کوالسکی با تجربه قابل قبول است . متیو کوالسکی فضانوردی باتجربه و مردی مصمم است که میتواند در شرایط بحرانی کنترل خود را به خوبی حفظ کند و به دیگران نیز کمک کند . با اینکه جرج کلونی برای به تصویر کشیدن شخصیت متیو کار خاصی انجام نمیدهد اما باز هم حضورش تاثیرگذار و تماشاییست .



مدت زمان فیلم Gravity نیز یکی از نکات جالب توجه آن است . جاذبه با مدت زمان کوتاه 90 دقیقه ای خود توانسته هر آنچه را که لازم بود برایمان به تصویر بکشد . فیلم ابتدا با چند جمله ساده روی صفحه ای سیاه آغاز میشود . جملاتی که از همان ابتدا سعی در دادن هشدار به مخاطب خود را دارد . سپس نمای زیبایی از بخشی از کره زمین را در سکوت کامل مشاهده میکنیم و کم کم صدای فضانوردان شنیده میشود . همه چیز آرام و رویاییست تا اینکه پس از گذشت چیزی حدود 10 دقیقه فاجعه آغاز میشود . همه چیز به هم می ریزد و زمین و آسمان به معنای واقعی کلمه دور سرمان می چرخند . جاذبه سطح هیجان بسیار بالایی دارد اما جنس هیجانش از نوع فیلم های فضایی نظیر جنگ ستارگان و آثار مشابه آن نیست . در جاذبه خبری از موجودات خبیث فضایی و سلاح های لیزری عظیم و پرواز با موشک هایی که با سرعت نور حرکت میکنند نیست . هر چه که هست یک انسان است و فضایی بی انتها و بی رحم و بی جاذبه که با تمام زیباییش حالا بیشتر به یک کابوس ترسناک شباهت دارد . کابوسی  که آلفونسو کوارون با حذف تمام زوائد آن ، آنرا در 90 دقیقه ای شگفت انگیز به مخاطبش ارائه میدهد . یکی از به یاد ماندنی ترین 90 دقیقه هایی که در زندگی تجربه میکنیم .

به هر صورت جاذبه یکی از مهترین فیلمهای سال 2013 بود که اگر در اسکار موفق به دریافت جایزه بهترین فیلم سینمایی سال نشود بدون شک در بخشهای تکنیکی جوایز را از آن خود میکند . هر چه که باشد امسال فیلم های مهمی چون 12 سال بردگی ساخته استیو مک کویین ، اخاذی آمریکایی ساخته دیوید او راسل ، کاپیتان فیلیپس ساخته پل گرین گراس و گرگ وال استریت ساخته مارتین اسکورسیزی در جشنواره حرف های زیادی برای گفتن خواهند داشت ، اما به نظر میرسد رقابت اصلی بیشتر بین جاذبه و 12 سال بردگیست . به امید موفقیت برای فیلمی که دنیا را دور سرم چرخاند .

Cold Fish

قصابی آقای سیون سونو !



تماشای Cold Fish احتمالا در نظر بسیاری ، مانند تحمل دو ساعت و بیست و شش دقیقه شکنجه روحی و روانیست . فیلم به معنای واقعی کلمه پر است از خون و تکه های گوشت و استخوان و آدمهایی که در جوی خون غلت می زنند ! کارگردان فیلم ، سیون سونو از به تصویر کشیدن بی پرده خشونت بی حد و حصر در Cold Fish هیچ ابایی ندارد . او تا توانسته فیلمش را با لحظات چندش آور و دهشتناک پر کرده و البته به نظر میرسد که در نهایت تمام این خونریزی ها به نفع اثر تمام شده .

Cold Fish داستان ساده ای دارد . ماجرا در یکی از شهرهای ژاپن اتفاق می افتد . شاموتو مردی آرام و درون گراست که در نزدیکی یک بزرگراه ، مغازه ماهی فروشی کوچک و جمع و جوری دارد . او به همراه همسر و دخترش میتسوکو زندگی میکند که البته زندگی چندان آرام و راحتی نیست . همسر اول شاموتو چند سال قبل مرده و میتسوکو هم رابطه خوبی با زن جدید پدرش ندارد . به حدی که گاهی کارشان به درگیری های فیزیکی هم میکشد . او دختری پرخاشگر است و از هر فرصتی برای دور شدن از خانواده اش استفاده میکند . ماجرای اصلی از جایی آغاز میشود که میتسوکو به دلیل دزدی از یک فروشگاه ، توسط صاحب آن دستگیر میشود . زمانی که شاموتو و همسرش برای عذر خواهی و پرداخت خسارت به آنجا می روند با مردی خوش مشرب به نام موراتا آشنا میشوند که دقیقا نقطه مقابل شاموتو است . مردی ثروتمند و سرخوش و پر حرف که اتفاقا او هم در کار فروش ماهیست . او فروشگاهی بزرگ و پر از امکانات دارد که افراد زیادی هم در آنجا مشغول به کارند . موراتا در قضیه دزدی میتسوکو پا در میانی میکند و پس از پرداخت خسارت ، میتسوکو را آزاد میکند . او همچنین از میتسوکو دعوت میکند تا برای کار در فروشگاه بزرگ او مشغول به کار شود . به نظر میرسد که همه از این وضعیت راضی هستند غیر از شاموتو . او که می داند ضعیف تر از موراتاست و می بیند که همسر و دخترش از موراتا بسیار خوششان آمده ، چندان از این آشنایی راضی نیست . از طرفی شاموتو از اینکه می بیند میتسوکو در جایی مشغول به کار شده خیالش کمی راحت است . یکی دو روزی می گذرد تا اینکه موراتا به شاموتو هم پیشنهاد همکاری میدهد . شاموتو به خاطر اصرارهای همسر و علیرغم میل باطنی خودش این پیشنهاد را می پذیرد . اما زمانی که او برای صحبت در مورد این همکاری نزد موراتا می رود با چهره جدیدی از او آشنا میشود و مسیر زندگی اش به کلی تغییر میکند ...



Cold Fish یا ماهی سرد ( البته اگر ماهی سرد ترجمه درستی برای عنوان فیلم باشد ) به بررسی زندگی چند آدم روانی می پردازد که از کشتن لذت می برند . در این فیلم بر خلاف نمونه های آمریکایی به جای آنکه روی مقتولان و نحوه از بین رفتنشان تمرکز شود به زیر و بم زندگی قاتلان و طرز تفکر و اندیشه هایشان پرداخته میشود . چیزی که شاید در کمتر فیلمی و البته به سبک و سیاق سیون سونو بدان توجه شده باشد . یکی از دلایل جذابیت Cold Fish نیز همین موضوع است . اینکه Cold Fish بر خلاف ظاهرش ، بیش از آنکه فیلمی در مورد کشت و کشتار و شیوه های نوین سلاخی کردن انسان باشد ، یک درام جنایی هولناک روانشناسیست . Cold Fish به خودی خود فیلم ترسناکی نیست اما ترسی ذاتی را با خود حمل میکند . ترسی که در دل داستان نهفته و صرفا با تصویر و صوت منتقل نمیشود . در این فیلم مردی به نام شاموتو را می بینیم که اراده ای ضعیف دارد و نه گفتن برای او کاری دشوار است . او همواره تسلیم شرایط زندگی بوده و ریسک کردن برای او معنایی ندارد . او سرخورده و افسرده است و تنها دلخوشی اش تماشای ستارگان و کهکشانها در محلیست که در فیلم از آن به نام " ستاره نمایی " یاد میشود . تنها جایی که او میتواند برای لحظاتی آرامش داشته باشد . او افسرده است و آشناییش با موراتا فقط این وضعیت را بدتر میکند . رویارویی با شخصی که از هر نظر برتر از خودمان باشد تقریبا برای ما هم چندان خوشایند نیست چه برسد به شاموتوی بدبخت افسرده که همواره در زندگی یک بازنده بوده است . موراتا دقیقا تمام آن چیزیست که شاموتو هرگز نبوده است . مردی خوش صحبت ، شوخ ، عملگرا و ثروتمند . اما جذابیت داستان از جایی دو چندان میشود که موراتا لایه های پنهان شخصیتش را برای شاموتو آشکار میکند . مردی بی رحم که 180 درجه با موراتای خوش مشرب تفاوت دارد . کسی که سلاخی کردن انسان برایش مانند تماشای ستارگان برای شاموتوست . سیون سونو با ظرافتی خاص و البته با بیرحمی تمام به بررسی تاثیر عملکرد موراتا بر شخصیت شاموتو می پردازد . سونو شکل گیری یک هیولا را نشانمان می دهد و نکته ترسناک فیلم نیز همین موضوع است . ترس از شاموتو بودن . ترس از بی ارادگی ، از سرخوردگی ، از بازنده بودن . در Cold Fish بیش از آنکه از اعمال هولناک و وقیحانه موراتا وحشت داشته باشیم ، نگران شاموتو هستیم . مردی با ظاهری آرام که می دانیم درونش غوغاست . در واقع موراتا نمود ظاهری درون پرهیاهوی شاموتوست . شاموتو در ظاهر انسان آرامیست اما از درون پر از هیاهو و ناهنجاریست و شاید یکی از دلایل همراهیش با موراتا ( علاوه بر ترسی که نسبت به او دارد ) همین مسئله باشد . شاموتو درون پر هیاهویش را در موراتای دیوانه میبیند . کسی که رفتار و کردار ناهنجارش رفته رفته در حال تسخیر وجود شاموتوست . شاموتو یک بمب ساعتیست که هر ثانیه که می گذرد به لحظه انفجارش نزدیکتر میشود . تماشای زوال شخصیت درمانده شاموتو در میان تکه های گوشت و استخوانی که سیون سونو در همه جای فیلم آنها را پخش و پلا کرده و انتظار برای لحظه انفجار این بمب ساعتی کاری بس دشوار و ترسناک است .



عامل دیگری که سختی تماشای Cold Fish را چندین برابر کرده ، خشونت بی حد و حصر آن است . ژاپنی ها ثابت کرده اند که در نمایش خشونت بی پرده ، دست اسلشر های آمریکایی را هم از پشت بسته اند . گرچه شاید نتوان این فیلم را در گونه اسلشر دسته بندی کرد . هر چه باشد تقریبا تمام اسلشرهای آمریکایی آنچه که ندارند موضوع مناسب است و از خشونت تنها به عنوان ابزاری برای ایجاد هیجان در اینگونه آثار استفاده میکنند . سینمای ژاپن اما راه متفاوت تری را انتخاب کرده . سونو در اکثر فیلمهایش خشونت را ابزاری برای انتقال مفهوم به کار می گیرد . پیش از این هم در فیلم Audition به کارگردانی تاکاشی میکه شاهد چنین استفاده ای از عامل خشونت بوده ایم . علاوه بر این ژاپنیها چندان علاقه ای به خر فهم کردن مخاطب ندارند ( با عرض پوزش از سینما دوستان عزیز ) !!! دیالوگها به طور مستقیم در راستای گره گشایی طراحی نمیشوند بلکه بیشتر سعی میشود مفاهیم از طریق تصویر به تماشاچی القا شود و شاید همین مسئله است که باعث شده خشونت در فیلمهای ژاپنی تاثیرگذارتر و معنادار تر و متفاوت تر و بی پرده تر از آثار آمریکایی باشد . به هر حال ژاپنی ها در طول تاریخ همیشه مرد عمل بوده اند و کارهایشان را با حرف زدن پیش نبرده اند ! چیزی که در دنیای واقعی هم میتوان به چشم دید .

Cold Fish بدون شک فیلم خوبیست . شاید خالی از ایراد نباشد اما آنقدر متفاوت و بی پرده و روان است که ایراداتش را نمی بینیم . این فیلم میتواند برای کسانی که به دنبال آثار متفاوت تری در گونه فیلم های پرخشونت هستند گزینه مناسبی باشد . همینطور برای آنهایی که صرفا از تماشای خون و خونریزی لذت می برند و چندان به داستان فیلم کاری ندارند . به قصابی آقای سیون سونو خوش آمدید . 

Pain & Gain

نا برده رنج گنج میسر نمیشود !


 

تماشای فیلمی از مایکل بی که در آن جلوه های ویژه حرف اول را نزند تقریبا محال است . معمولا در قصه گویی به سبک بی باید انتظار هر چیزی را داشته باشیم غیر از یک داستان مشخص درست و درمان . جلوه ویژه پر رنگ و لعاب ، رنگ بندی های تند و زننده ، کات های سریع ، استفاده از هنرپیشه های خوش بر و رو که در طول فیلم با اینکه خطرات مختلف را از سر میگذرانند و مدام در میان خاک و خل و دود غلیظ غلت میزنند ، اما نه تنها آرایش هایشان پاک نمیشود بلکه هر لحظه به جذابیت های فیزیکی شان هم افزوده میشود و ... اینها تعدادی از بارزترین المانهای مورد علاقه مایکل بی هستند که در اکثر فیلمهایش خصوصا سری پر طرفدار ترانسفورمرز و فیلم پرل هاربر به وفور یافت میشوند . فیلمهایی که مشخصا گیشه ها را نشانه رفته اند و در بخش هنری بد جور لنگ میزنند .

مایکل بی آدم بی استعدادی نیست . او پیش از اینکه با فیلمهای صرفا تجاری اش معروف شود فیلم خوب صخره را با بازی نیکولاس کیج و شون کانری ساخته بود . تنها فیلمی از مایکل بی که تا به امروز ( البته تا قبل از ساخته شدن Pain & Gain ) ارزش صحبت کردن را داشت . بعد از صخره ، مایکل بی تمام توان و استعدادش را برای خلق آثار پرهزینه و صرفا تجاری به کار گرفت که البته در این کار موفق بوده است . پسران بد 1 و 2 ، آرماگدون ، پرل هاربر و ترانسفورمرز 1 و 2 و 3 که البته قسمت چهارم آن هم اکنون به کارگردانی مایکل بی در حال تولید است همگی آثاری هستند که بعد صخره ساخته شده اند و چیزی جز یک مشت جلوه های تصویری و صوتی عجیب و غریب نیستند .

داستان ساخته اخیر مایکل بی اما کمی متفاوت است . به طرز عجیبی در آن خبری از آن جلوه های ویژه همیشگی و انفجارهای شکلاتی نیست . فیلم Pain & Gain ماجرای واقعی سه ورزشکار رشته بدنسازی است که برای رسیدن به خوشبختی و تحقق رویای آمریکاییشان تصمیم میگیرند اموال یکی از مشریان ثروتمند باشگاهشان را یک شبه تصاحب کنند . آنها در این راه با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنند تا اینکه بالاخره تقشه شان عملی میشود . یک ماجراجویی ظاهرا موفق که داستانها و پیامد های زیادی را به دنبال خود دارد . Pain & Gain یک بیوگرافی جناییست که در قالب یک کمدی سیاه روایت میشود و بر خلاف انتظاری که از مایکل بی می رود اتفاقا فیلم خوبیست . غیر از جلوه های ویژه خیره کننده و عظیم ، Pain & Gain تقریبا باز پر از همان المانهای مورد علاقه مایکل بی است ، اما این بار خوشبختانه در راستای پیشبرد قصه از آنها بهره گرفته شده .



آنچه که در همان ابتدای فیلم توجهمان را جلب میکند فیلمبرداری آن است . انصافا مایکل بی در شیوه فیلمبرداری رنج و گنج سلیقه زیادی به خرج داده و شاید نیمی از جذابیت کل فیلم به خاطر فیلمبرداری زیبای آن باشد . همچنین رنگ بندی های شاد و سر زنده و کات های تند و تیز ( که البته در این مورد انتظاری جز این از مایکل بی نمی رود ) عناصری هستند که در سراسر فیلم به چشم می آید و خوشبختانه در مورد این فیلم به جای اینکه مانند ترانسفورمرز روی اعصاب باشند باعث زیبایی آن شده اند . به لحاظ داستانی و همچنین شیوه روایت قصه نیز Pain & Gain برای مایکل بی واقعا یک پیشرفت محسوب میشود . کسی که همیشه قصه هایش را سرسری و بی چفت و بست پیش می برد این بار برای نحوه روایتش کلی زحمت کشیده که البته شاید این یکی را باید مدیون بیوگرافی بودن ماجرا دانست . عاملی که شاید باعث شده دست مایکل بی برای مانور دادن های همیشگی اش در فیلمنامه کمی بسته باشد و در نتیجه بی مجبور بوده تمرکز اصلی اش را روی نحوه روایت ماجرا قرار دهد . گرچه سر تا پای فیلم فریاد میزند که داستان به سبک بی روایت شده اما خوشبختانه این بار از این نحوه بیان قصه راضی هستیم . با اینکه احتمالا در واقعیت این ماجرا کمدی نبوده ولی اضافه کردن بار کمدی به فیلم خوب جواب داده است . سه مرد درشت هیکل و خوش بر و رو که البته مغزشان به خوبی بازوهایشان کار نمیکند دور هم جمع شده اند و میخواهند اموال شخصی به نام په په کرشاو که مشتری باشگاهشان است را صاحب شوند . آنها یک نقشه بی در پیکر آدم ربایی میکشند که اجرای آن خودش یکی از بخشهای جالب توجه فیلم است . نقشه ای که چندین بار به خاطر حماقت هایشان به درستی پیش نمی رود ولی در نهایت آن هم به شکل واقعا خنده داری انجام میشود . چیزی نمیگذرد که آنها به تمام آنچه که آرزو داشتند میرسند اما امان از این حماقت که همیشه کار را برایشان سخت میکند . زمانی که به نظر می رسد همه چیز تمام شده تازه داستان شروع میشود . لحظات کمدی فیلم بسیارند و در کل مخاطب داستان را تا انتها با لبخند دنبال میکند . سکانس تکه تکه کردن اجساد توسط اره برقی ، سر به نیست کردن ناموفق په په کرشاو و کلا تمام صحنه های خشن فیلم کمدی هستند که خوشبختانه از حد خارج نمیشوند . گرچه در خلق این لحظات اغراقهای زیادی صورت گرفته که از مشخصه های کاری مایکل بی است ، اما با این حال دلنشین و مفرحند . خود من شخصا در حالی که هنگام تماشای فیلمهای مایکل بی هرگز هیچ احساسی نداشتم این بار در بعضی سکانسها واقعا از ته دل خندیدم . حماقت های بی پایان شخصیت های قصه تماشاییست .



اما خوب بودن Pain & Gain دلایل دیگری هم دارد که مهمترینشان احتمالا انتخاب بازیگران است . همه بازیهای خوبی از خود ارائه داده اند . خصوصا نقشهای اصلی یعنی دنیل لوگو با بازی مارک والبرگ ، آدرین دوربل با بازی آنتونی مک کای و البته پل دویل با بازی خوب دواین جانسون . در میان این سه نفر تماشای دواین جانسون از همه شیرین تر است . دواین جانسون که طرفداران پر و پا قرص کشتی کچ او را بیشتر با نام راک میشناسند در سالهای اخیر به نظر میرسد کمی در مورد شیوه بازیگری اش تجدید نظر کرده و سعی میکند استعدادش را در این کار به همه نشان دهد . بازی خوب او در فیلمهای Snitch و Faster و البته همین فیلم Pain & Gain گواهی بر این موضوع است . در اینجا خبری از آن دواین جانسون که میتواند با یک مشت فک ملتی را پایین بیاورد نیست . همانطور که در Snitch اینگونه نبود . لحظه ای در فیلم Snitch که یکی از شخصیتهای منفی فیلم به او میگوید : هیکلت خیلی گندست ولی از درون یه ترسویی و یا سکانسهای پایانی فیلم در آن دواین جانسون به طرز ناشیانه ای از داخل ماشین در حال تیراندازیست نشان از روند تغییر نگرش او به مقوله بازیگری دارد . در رنج و گنج دواین جانسون یک بدنساز به شدت مذهبیست که بر خلاف هیکل درشتتش قلبی نازک دارد و همین مسئله باعث شده که دست مایکل بی برای خلق لحظات کمدی در فیلم بسیار باز باشد . انصافا هم دواین جانسون با اینکه انتظاری از او نمی رود ولی برای به نمایش گذاشتن این تناقض میان رفتار و اندامش زحمت زیادی کشیده و خوشبختانه نتیجه کار هم مثبت بوده .

در کل میتوان گفت علت اصلی جذابیت و خوب بودن فیلم Pain & Gain این است که کسی انتظار چندانی از فیلم ( به دلیل کارگردان و بازیگرانش ) ندارد اما زمانی که به تماشای آن می نشینیم دوست داریم آن را تا انتها دنبال کنیم چون تمام عواملی که  فکر میکردیم بسیار پیش پا افتاده و دم دستی و ضعیف باشند کارشان را به درستی انجام داده اند و این مسئله باعث شده که برخلاف آثار پیشین مایکل بی رنج و گنج اثری قابل توجه و جمع و جور باشد . ضمن اینکه داستان فیلم هم بر اساس یک ماجرای واقعیست و خیالمان راحت است که جای چندانی برای بلند پروازی های مایکل بی باقی نمانده . گرچه بی هر کجا که توانسته عناصر مورد علاقه اش را وارد فیلم کرده ولی چون نامعقول نیستند آزار دهنده هم نیستند . به نظر میرسد نام این فیلم یعنی رنج و گنج علاوه بر اینکه شرح حال شخصیت های فیلم است ، توصیفیست بر عملکرد بی و گروه تولید فیلم و البته بازیگران در ساخت این اثر . هر چه باشد از قدیم هم گفته اند نا برده رنج گنج میسر نمیشود . البته مسلما Pain & Gain تا گنج بودن فاصله زیادی دارد اما آنقدر خوب و خوش ساخت هست که ارزش وقت گذاشتن برای دیدن و صحبت کردن در موردش را داشته باشد .

مایکل بی اکنون در حال ساخت قسمت چهارم ترانسفورمرز است و این بدین معناست که او را دوباره در قالب همان چیزی که از قبل میشناختیم خواهیم دید . مردی که بدون جلوه های ویژه زنده نمی ماند ! به نظر میرسد دوباره باید چندین سال صبر کنیم تا بتوانیم یک فیلم خوب از او ببینیم .  

A Good Day to Die Hard

یک روز بد برای شما

یک روز خوب برای جان سخت


 

یک روز کاملا مزخرف را تصور کنید . برای داشتن تصویر ذهنی مناسبی از یک روز مزخرف کمی کمکتان میکنم :

صبح کله سحر با صدای زنگ ساعتی که در آن لحظه صدایش برایتان مانند یک آهنگ در سبک هوی متال است از خواب می پرید . 4 ساعت بیشتر نخوابیده اید و پلکهایتان آنقدر سنگین است که با حقه چوب کبریت به سبک کارتون تام و جری هم نمیتوان آنها را باز نگه داشت . سرتان درد میکند ، از شدت بیخوابی چیزی نمانده که به کما بروید ، اعصابتان خراب است و مجبورید با همین حال نزار و قیافه ای درب و داغان به دانشگاه بروید . صبحانه را یک لقمه خورده و دو لقمه نخورده تمام میکنید و لباسهایتان را با ناراحتی می پوشید و راهی دانشگاه میشوید . همه جا تاریک است و هوا آنقدر سرد که اگر سگ را هم با کلنگ بزنید از لانه اش بیرون نمی آید اما شما تک و تنها با کیفی سنگین در مسیر دانشگاهی هستید که حداقل 2 ساعت تا خانه تان فاصله دارد . سوار ماشین میشوید . جاده ها پر از چاله اند و راننده هم از قرار معلوم علاقه شدیدی به رد شدن از تمام چاله ها دارد . تکان خوردن های بی امان ماشین باعث میشود که حالت تهوع پیدا کنید . کمی طاقت میاورید ولی بعد از چند لحظه یک آروغ جانانه میزنید و بوی سیری که از ناهار دیروز در معده تان باقی مانده فضای ماشین را پر میکند . سرنشینان چپ چپ نگاهتان میکنند و زیر لب شما و نیاکانتان را مورد عنایت قرار میدهند . شما شرمنده میشوید و خدا خدا میکنید که زودتر پیاده شوید . بالاخره به دانشگاه میرسید در حالی که نیم ساعت از کلاس را از دست داده اید . یکی از دوستانتان را می بینید و تازه یادتان می آید پروژه ای که قرار بود امروز تحویل دهید را انجام نداده اید . حواستان نیست و سرتان را پایین انداخته اید و بی هوا وارد کلاس میشوید . استاد آن چنان به شما چشم غره میرود که از هزار جور فحش و ناسزا بدتر است . دوستانتان هم به قیافه وارفته شما در حال خندیدن هستند . تنها صندلی خالی باقیمانده کلاس در ردیف جلو و در نزدیکی جا استادی قرار دارد و شما مجبورید همانجا و درست در تیر رس استاد بنشینید . استاد که احساس میکند سوژه مناسبی پیدا کرده مدام با لفظ مهندس شما را صدا میزند و نظرتان را راجع به چیزهای عجیب و غریبی که روی تابلو نوشته و برای شما مانند خطوط هیروگلیف نامفهوم است می پرسد . شما هم که مطلقا نمیدانید داستان از چه قرار است مدام سرخ و سفید میشوید و با صدایی گرفته میگویید : نمی دانم . صدای خنده های بچه ها و شنیدن مزه پرانی هایشان هم به کنار . کلاس تمام میشود و شما از همه سریعتر از کلاس خارج میشوید . حوصله نشستن سر کلاس بعدی را ندارید . سرتان هنوز درد می کند . کلاس بعدی را می پیچانید . به کتابخانه می روید و یک میز خالی پیدا میکنید . همانجا می نشینید و چرت میزنید . سرتان دارد گرم میشود و خواب آرام آرام به سراغتان می آید که ناگهان تعدادی از دوستان نمکدانتان درست کنار گوشتان پلاستیک باد شده ای می ترکانند و شما 10 متر از جا می پرید . وانمود میکنید که کارشان خیلی بامزه بوده اما در دل تمام فک و فامیل هایشان را به سیخ میکشید . مجبور میشوید تا هنگام ناهار با این قوم یجوج و مجوج بپرید و ادای آدمهای خوش و خجسته را در بیاورید . موقع ناهار از همه خداحافظی می کنید و تصمیم میگیرید که به خانه برگردید . این بدان معنیست که کلاس بعد از ناهار را هم پیچانده اید . به خانه می رسید و میبینید که بساط ناهار جمع شده . خودتان را شاد نشان می دهید و به اعضای خانواده می گویید که امروز چقدر در دانشگاه خوش درخشیده اید . مادرتان که خیال میکند چه فرزند دانشمندی دارد غذا را دوباره برایتان گرم می کند و این تنها اتفاق خوش امروزتان است . ناهارتان را که خوردید مستقیم به اتاقتان می روید و تصمیم می گیرید به روز مزخرفتان با تماشای یک فیلم کمی شادابی ببخشید . آرشیو فیلمهایتان را 100 بار بالا و پایین می کنید . حال و حوصله شاهکارهای سینمایی را ندارید . دلتان یک کمدی معمولی میخواهد . از آنهایی که پایانش زندگی شیرین می شود و از این حرف هاست . یا یک اکشن درست و درمان . از آنهایی که قهرمان قصه می تواند پاهایش را 180 درجه باز کند و دک و پوز نقش منفی را پایین بیاورد . بین اسامی مختلف فیلمهای آرشیوتان در گشت و گذارید که یک عنوان دلتان را آب می کند . " یک روز خوب برای جان سخت " . از آنجایی که روز مزخرفی را پشت سر گذاشته اید ، عبارت " یک روز خوب " در عنوان فیلم بدجور چشمتان را گرفته . بلافاصله ، یک دوبل کلیک ، فیلمی را که قرار است حالتان را خوب کند برایتان به نمایش در می آورد . پاهایتان را از زیر میز به روی آن میاورید و روی هم می اندازید . دستانتان را پشت سرتان در هم قفل می کنید و با لبخندی ملیح به تماشا می نشینید و داستان ما تازه از اینجا آغاز میشود !



جان سخت جدید ابلهانه تر از آن چیزیست که بخواهد کیفتان را کوک کند . کارگردان فیلم آقای جان مور نهایت سعیش را کرده تا به کمک دم دستی ترین سوژه ها و کهنه ترین ایده ها یک اثر آبکی را روی پرده بفرستد . آنقدر همه چیز سرسری و مسخره طراحی شده و آنقدر کلیشه های زوار در رفته از سر و روی فیلم می بارد که هیچ رقمه نمیتوان با آن کنار آمد . داستان فیلم بسیار ساده است . آقای جان مک کلین با بازی همیشگی بروس ویلیس این بار پیرتر و خسته تر از همیشه باز گشته تا در معیت پسر جوانش جک با بازی جی کورتنی که تا کنون معلوم نیست در کدام جهنم دره ای بوده به جنگ تعدادی از آدم بدهای روس برود که میخواهند از طریق تکنولوژی هسته ای کمی پول به جیب بزنند . جک ابتدا سر ناسازگاری با جان دارد اما این ماجراجویی احمقانه در نهایت برای هر دویشان تبدیل به سفری معنوی میشود ! آنها بعد از n سال دوری از هم ، ناگهان در عرض یک ساعت و چهل دقیقه میفهمند که چقدر عاشق هم بوده اند و خودشان خبر نداشته اند . در این میان مقداری ژانگولر از بروس ویلیس داریم ، تعدادی انفجار و یک سقوط هلیکوپتر و یک سکانس تعقیب و گریز با اتومبیل که پر از خالی بندیست و اگر آنها را از فیلم بگیریم دیگر هیچ چیز برایش باقی نمی ماند .



هیچ وقت طرفدار سری فیلمهای جان سخت نبودم . تنها به اعتبار قسمت اولش که بنا به شهادت دوست خوبم آقا یا خانم IMDB باید فیلم خوبی باشد ، قسمت قبلی " یک روز خوب برای جان سخت " را دیدم که نمیدانم قسمت چندم از این سری فیلمهاست . در مقایسه با این قسمت ، آن یکی واقعا فیلم بهتری بود . فیلمنامه اش چفت و بست بهتری داشت و اینقدر احمقانه نگاشته نشده بود . اما این یکی دیگر واقعا شاهکار است . فیلمنامه آنقدر ایراد دارد که حتی جلوه های ویژه فیلم هم نمیتوانند آنرا سرپا نگه دارند . چیزی که مرا در مورد این فیلم از هر چیزی بیشتر آزرده خاطر می سازد حضور سباستین کخ در نقش منفی ماجراست . سباستین کخ را بیشتر با شاهکار " زندگی دیگران " به یاد داریم . همچنین نقش آفرینی های خوبش در آثاری چون " کتاب سیاه " و " تونل " . او استعدادش را در اینجا به کلی هدر می دهد . به هر حال خرج و مخارج زندگی است دیگر ! چه می توان کرد ؟! حضور او در نقش منفی اصلا ابهت لازم را ندارد . آنقدر ها که باید شرور نیست که شرارت هایش به هیچ وجه هیچ حسی در ما ایجاد نمیکند . حضور بازیگر دیگری هم که نقش دخترش را ایفا میکند تماما بی معناست . بود و نبودش هیچ تفاوتی برایمان ندارد . هیچ نکته جالب توجهی در مورد او وجود ندارد و توجیه حضورش در فیلم میتواند صرفا به دلیل اضافه شدن به تعداد شخصیت های قصه پا در هوای فیلم باشد . بروس ویلیس هم که دیگر آنقدر در این نقش تکرار شده انتظار خاصی از او نمی رود . حضور جک در فیلم صرفا به خاطر اینست که کمی هیجان داستان بالا برود وگرنه آنقدرها هم وجودش ضروری نیست . بی کلگی هایش هم به پای جان مک کلین دهه هشتاد میلادی نمی رسد اما از قرار معلوم باید بپذیریم که آدم کار بلدیست . پایان بندی فیلم هم که در حد آقای دریک تعطیلات به کجا میرید و از این صحبتهاست . جک رو به پدرش از او می پرسد : آیا تو همیشه به دنبال دردسری یا دردسر همیشه به دنبال توست ؟ جان هم با نگاهی عاقل اندر سفیه به جک میگوید : بعد این همه سال هنوز خودم نمیدونم ! اتفاقا من هم نمیدانم دلیل ساخته شدن این فیلم چه بوده ؟ مطلقا که یک اثر هنری نیست . اگر قرار بوده یک اکشن شوخ و شنگ باشد که در این مورد هم کارش را به درستی انجام نمیدهد . اگر قرار بوده خاطره ظاهرا خوش جان سختهای قبلی را تکرار کند که کاملا عکس این عمل را انجام می دهد . واقعا دلیل ساخته شدنش چیست ؟ تنها دلیلی که به ذهنم میرسد خراب کردن یک روز خوب و خراب تر کردن یک روز خراب است . فیلم در این یک مورد کارش را به درستی انجام می دهد . شک نکنید که یک روز خوب برای جان سخت ، یک روز مزخرف برای شماست . اگر روز مزخرفی داشتید هیچ وقت برای دادن پایانی خوش به آن سراغ این فیلم نروید .

اما برسیم به سرانجام داستان شخصی که ماجرای یک روز مزخرفش را برایتان تعریف کرده بودم . دوست عزیز قصه ما که روز مزخرفش را قرار بود با این فیلم متحول کند ، نیم ساعت از فیلم را خوابید و ناگهان با صدای زنگ موبایلش که برایش پیامی از ایرانسل به همراه داشت از خواب پرید . بقیه فیلم را با اخم تا انتها دنبال کرد . بعد از پایان فیلم ابتدا به کارگردان و سپس به خودش کمی بد و بیراه گفت و از اینکه وقتش را پای چنین مزخرفی هدر داده مثل چی پشیمان شد . از شدت ناراحتی سرش دوباره درد گرفت . یک قرص استامینوفن کدئین کوفت کرد و مثل خرسی خسته سرش را روی بالش گذاشت و سعی  کرد هر آنچه را که دیده از یاد ببرد . کم کم گیج شد . منگ شد . خواب به سراغش آمد اما ایرانسل دوباره آنرا فراری داد . پایان .

Shaun of The Dead

زامبی های انگلیسی : طعمی از سه مزه کورنتو

 

 

چهره های کبود و وا رفته ، چشمان بیرون زده از حدقه ، دهان های بازی که کف و خون به طرز تهوع آوری از آنها چکه میکند ، دستهای آویزان و گام های آرام ، صداهای عجیب و غریبی که بیشتر شبیه ناله های جانوری تیر خورده است ! بله . زامبی ها به شهر حمله کرده اند و هر بنی بشر سالمی را که ببینند گاز میگیرند و به مرض خود مبتلا میکنند . عده ای هم تحت عنوان قهرمان فیلم مدام در حال فرار از دست این موجودات حال به هم زن هستند و هر از چند گاهی باید یک مبارزه اساسی با آنان داشته باشند . قهرمانانی که ترکیبشان معمولا به این صورت است : یک مغز متفکر که رهبری گروه را بر عهده دارد ، یک کار شکن که مدام غر میزند و جلوی پای قهرمان اصلی سنگ می اندازد ، دختری که معشوقه قهرمان اصلی است ، دختری که عاشق مرد غرغرو است ، پسر یا دختری که خیلی می ترسد ولی در نهایت حسابی قهرمان بازی در می آورد ، پسری که بار کمدی ماجرا را به دوش میکشد ولی خود در زندگی اش کلی غم دارد و عده ای شخصیت خنثی که جهت خورده شدن توسط زامبی ها همراه گروه هستند .

این طرح کلی تمام فیلمهاییست که به موضوع حمله زامبی ها می پردازند . شاخه ای از ژانر وحشت که با تمام پرطرفدار بودنش هرگز برایم جذاب نبود . حتی آن تعداد از آثاری که برای عاشقان سینه چاک این سبک اهمیتشان در حد کتاب مقدس هستند نیز برایم جالب نبوده اند . فیلمهایی مانند Dawn of The Dead ساخته جورج رومرو و یا 28 روز بعد ساخته دنی بویل . نمیدانم ولی شاید اینقدر جدی بودن در پرداختن به این موضوع برایم کمی ناخوشایند است . اینکه کارگردان سعی دارد ما را مجاب کند که باید حتما از این فیلمها بترسید . همیشه به نظرم قیافه های این ملت زامبی احمقانه تر از آن چیزیست که از آنها بترسیم . البته اگر فرض کنیم واقعا چنین چیزی همین الآن در پشت دیوار خانه هایمان در حال روی دادن است مسلما خواهیم ترسید ولی آنچه که در فیلمها دیده ام هرگز برایم نه هیجان انگیز و نه ترسناک بوده است .

 

 

با تمام این تفاسیر ، بر خلاف تصورم یک فیلم توانست توجه مرا به خود جلب کند . فیلمShaun of The Dead محصول سال 2004 کشور انگلستان . یک کمدی ترسناک در مورد زامبی ها به کارگردانی ادگار رایت و اولین قسمت از سه گانه " سه مزه کورنتو " . برگ برنده Shaun of The Dead در کمدی بودن آن است . فیلم تمام آنچه که از یک فیلم در مورد زامبی ها انتظار میرود را در خود دارد اما ادگار رایت با افزودن چاشنی طنز به آن توانسته Shaun of The Dead را تبدیل به فیلمی مفرح و شوخ و شنگ کند . همین مسئله باعث شد که این فیلم برایم جذاب باشد . در این فیلم با هر چیزی در مورد زامبی ها شوخی میشود . نحوه راه رفتنشان ، صداهایی که در می آورند و هر چیزی که به زامبی ها مربوط باشد . حتی عنوان خود فیلم یعنی Shaun of The Dead یک شوخی حسابی با نام فیلمی قدیمی و پر طرفدار به نام Dawn of The Dead ساخته جورج رومروست .

داستان فیلم حول محور دو شخصیت اصلی آن به نامهای شان و اد با بازی سایمون پگ و نیک فراست میگردد که در یکی از روزهای آرام خدا گرفتار زامبی ها شده اند . اکنون شان که آدمی تقریبا دست و پا چلفتیست به همراه دوست بی عارش که سرش مدام در موبایلش است و هیچ موضوعی برایش جدی نیست به دنبال راهی برای نجات دادن دوستان و خانواده شان هستند . یک ماجراجویی کمدی که پر از صحنه های مفرح و موقعیت های خنده دار است . نکته جالب توجه در این فیلم قهرمانان قصه هستند که شان در راس آنها قرار دارد . کارگردان کسی را قهرمان قصه اش قرار داده که نقشه هایش همیشه شکست میخورد ، دست و پا چلفتیست ، موقع پریدن از روی دیوار با مشکل مواجه میشود ، بد قول و حواس پرت است و اصولا هیچ کدام از نشانه های یک قهرمان فیلم در او وجود ندارد . او مثلا کارش را با فکر پیش می برد ولی فکرهایش هم همیشه درست نیستند . همین مسئله یکی از علل مهم جذابیت فیلم است . ادگار رایت نشان میدهد که نیازی نیست قهرمان مبارز قصه همیشه عضلانی باشد و نقشه های درجه یک و بی نقص برای فرار از دست زامبی ها طراحی کند . همچنین او تاکید میکند که نیازی نیست حتما از دیدن فیلمی در مورد زامبی ها بترسید . میتوان به آنها خندید ، به راه رفتنشان ، به ادا و اطوارهایی که حتی در یک فیلم ترسناک هم گاهی باعث خنده اند چه برسد به Shaun of The Dead که عمدا آنها را به سخره گرفته است .

 این فیلم تنها فیلمی نیست که با داستان زامبی ها شوخی میکند . از نمونه های جدیدتر میتوان از فیلمهایی مانند Zombie Land و یا Warm Bodies یاد کرد . اما به نظرم اگر پای مقایسه در میان باشد Shaun of The Dead در جایگاه اول است . شوخی های فیلم به جا و با مزه از کار در آمده و شخصیت پردازی ها نیز به درستی صورت گرفته . کلا حضور زوج پگ – فراست در یک فیلم تقریبا میتواند مهر تاییدی بر خوب بودن اثر باشد . گرچه قسمت دوم این سه گانه یعنی Hot Fuzz چندان برایم دلچسب نبود ولی باز هم حضور این دو در کنار یکدیگر تماشاییست . قسمت سوم این سه گانه که در سال 2013 ساخته شده فیلمیست به نام The World's End که یک فیلم کمدی علمی - تخیلیست و تقریبا از همان تبلیغات فیلم پیداست که فیلم مفرحیست . سه فیلم در سه ژانر مختلف و در واقع با سه طعم مختلف که وجه اشتراکشان غیر سایمون پگ و نیک فراست و ادگار رایت ، کمدی بودنشان است . در واقع هیچ کدام از این سه فیلم دنباله قسمت قبلی خود نیستند و هر کدامشان را میتوان به عنوان اثری مجزا تماشا کرد . اما تماشای هر سه میتواند لذتی را که شاید در هنگام تماشای یکی از آنها نصیبتان نشده کامل کند . به هر صورت سه گانه سه مزه کورنتو یکی از مفرح ترین و شادترین سه گانه های سینماییست که تجربه تماشایش خالی از لطف نیست . حداقل برای من اینگونه بوده است .

 

Citizen X

چیکاتیلو و حزب کمونیست



ماجراهای مخوف سلاخی شدن ، تکه تکه شدن و خورده شدن آدمهای معمولی که از بد روزگار در یک روز عادی در قلمرو یک قاتل سریالی پا گذاشته اند همواره سوژه مورد علاقه بسیاری از فیلمسازان بوده است . داستانهایی که گاه صرفا اثری بر اساس تخیلات و ذوق و سلیقه دیوانه وار نویسنده اند و گاهی هم منطبق با واقعیت و بر پایه مستندات . جفری دامر ، تد باندی ، جان وین گیسی ، آلبرت فیش ، اد گین ، الکساندر پیچاسخین و ... نامهای تعدادی از معروفترین قاتلان سریالی تاریخ هستند که شنیدن داستان آدمکشی هایشان مو را بر تن هر شنونده ای سیخ میکند . کافیست نام هر کدام از آنها را در گوگل سرچ کنید تا به میزان شهرتشان پی ببرید . فیلمهای سینمایی متعددی بر اساس زندگی عجیب و غریب این افراد ساخته شده که بیشترشان آثار قابل توجهی نیستند . فیلمهایی مانند دامر ، باندی ، گیسی و یا کشتار با اره برقی که برداشتی از زندگی اد گین بود ، بی آنکه با واقعیت تطابق داشته باشد . در این میان البته فیلمهایی هم وجود دارند که یک سر و گردن از بقیه بالاترند . فیلمهایی مانند سکوت بره ها ، خاطرات آدمکشی ، هنری : تصویری از یک قاتل و یا هفت که البته داستانش واقعی نبود . فیلم کمتر دیده شده Citizen X هم یکی از همین فیلمهاست . این فیلم محصول سال 1995 و بر اساس ماجرای قتلهای سریالی آندره رومانوویچ چیکاتیلو بین سالهای 1978 تا 1990 ساخته شده است .


آندره رومانوویچ چیکاتیلو


آندره رومانوویچ چیکاتیلو معروف به قصاب روستوف یکی از معروفترین قاتلان سریالی تاریخ بود که قتلهایش در دوران حکومت کمونیستی شوروی سابق شروع شد و تا زمان فروپاشی آن ادامه یافت . او حدود 57 نفر را به طرز فجیعی سلاخی کرد که 32 نفر از آنان زیر 17 سال بودند .

Citizen X بیش از اینکه داستانی درباره خود چیکاتیلو باشد ماجرای پلیسی وظیفه شناس به نام ویکتور بوراکف است که در میان قوانین سفت و سخت و عجیب و غریب کمونیستها در حال این در و آن در زدن برای پیدا کردن راهی است که بتواند قاتل را پیدا کند . در واقع کارگردان ماجرای چیکاتیلو را دستمایه ای برای محکوم کردن حکومت کمونیستی شوروی سابق قرار داده است . آن گونه که در Citizen X نشان داده میشود دلیل ادامه یافتن قتلهای چیکاتیلو طی چند سال خود حکومت است . اعضای ارشد حزب کمونیست حاضر به دریافت هیچگونه کمک از افراد خارجی و گسترش دادن امکانات نیروی پلیس و همچنین علنی کردن این قضیه نیستند . آنها معتقدند کمک گرفتن از دیگران برای حل این موضوع به معنای اعتراف به ناتوانی نیروی پلیس شورویست ، گسترش امکانات نیروی پلیس به معنی پذیرفتن عدم پیشرفت اتحاد جماهیر شوروی در تکنولوژی کشف جرم است و علنی کردن این قضیه به این معنیست که پذیرفته ایم جرم و جنایت فقط مختص نظام سرمایه داری نیست . در نتیجه بوراکف مجبور است با حداقل امکانات به دنبال مردی باشد که هیچ ردپایی از او وجود ندارد . او همچنین باید مراقب باشد که چه کسانی را به عنوان مظنون بازداشت میکند . بازداشتیها هیچ کدام نباید از اعضای حزب کمونیست باشند چون این مسئله باعث لطمه خوردن به اعتبار حزب میشود . این قوانین سفت و سخت و هزاران مشکل دیگر باعث میشود که چیکاتیلو بتواند آزادانه به قتلهایش ادامه دهد ولی در عوض اعتبار حزب خدشه دار نشود ! ترکیب این دو موضوع یعنی داستان آدمکشی های چیکاتیلو و ناکارآمدی حکومتهای کمونیستی باعث شده که فیلم صرفا یک اثر جنایی یا یک درام بیوگرافی نباشد . میتوان این فیلم را نوعی تریلر سیاسی هم به حساب آورد . گرچه شاید Citizen X به پای آثار مهمتری که در گونه خود وجود دارند نرسد اما با این حال فیلم خوبیست . بازیهای بازیگران در فیلم قابل قبول است . فیلم با تمام آرام بودنش ریتم مناسبی دارد و حوادث و وقایع سریع ولی در فضایی آرام روایت میشوند . قتلها پشت سر هم اتفاق می افتند و کارگردان بدون نشان دادن تصاویر مربوط به لحظه قتل ( جز در یک مورد ) بیننده را مشتاق و سر پا نگه میدارد .

در مجموع Citizen X فیلم خوبیست . با اینکه برای پخش در سینما ساخته نشده و یک فیلم تلویزیونیست ولی آنقدر خوب بوده که در بخشهایی نامزد دریافت جوایز مختلف در جشنواره های متعدد باشد . شاید فیلمی نباشد که در خاطره ها باقی بماند ولی به دیدنش می ارزد و ارزش وقت گذاشتن را دارد .

Trance

لذت بردن از ماندن در خلسه !



دنی بویل را با میلیونر زاغه نشین شناختم . فیلمی که در اسکار خوش درخشید اما من هرگز نتوانستم آن گونه که باید با آن ارتباط برقرار کنم . دنی بویل کارگردان بسیار خوبیست . حتی معمولی ترین آثارش هم چیزی برای دیدن دارند . او تقریبا در هر سبکی فیلم ساخته و از عهده ساخت تمامشان به خوبی برآمده است . ساخته اخیر او یعنی Trance یا همان خلسه خودمان یک درام معمایی با داستانهایی تو در توست که برای درک درست آن باید تا پایان فیلم منتظر بمانیم .

از مشکلات ساخت فیلمهای پررمز و راز و معمایی که داستانهایی تو در تو دارند و یا در مقاطعی داستانهایی به ظاهر بی ربط با یکدیگر ادغام می گردند و یا به موازات هم پیش میروند ، زمان و نحوه و مقدار اطلاعاتیست که به مخاطب داده میشود . این اطلاعات معمولا به صورت جزئی رو شده و گاهی هم در راستای گمراه کردن تماشاچی اند . همیشه لو نرفتن پایان فیلم یکی از اساسی ترین دغدغه های کارگردان و فیلمنامه نویس در اینگونه فیلمهاست . اینکه کسی بتواند معمایی را طرح کند و به آن شاخ و بال بدهد و مدام گره ای در گره های آن ایجاد کند و سپس آرام آرام و با اطلاعاتی اندک و بعضا گمراه کننده تمام آنچه را که بافته از هم بگشاید کار آسانی نیست . همچنین ایجاد گره ها و نحوه گشودن آنها به صورت منطقی و باورپذیر و در عین حال هیجان انگیز از نکات مهمی هستند که باید بسیار به آنها توجه شود . فیلم Headhunters یکی از نمونه های موفق و هیجان انگیز در طرح گره ها و نحوه گشودن آنهاست . فیلمی محصول سینمای نروژ که امیدوارم نسخه هالیوودی آن هرگز ساخته نشود . از میان آثار موفقی که در آنها چند داستان مختلف به ظاهر بی ارتباط با یکدیگر در مقاطعی با یکدیگر درگیر میشوند هم میتوان از Amores Perros ، Crash ،  Babel و 21 Grams نام برد . همچنین یکی از بهترین نمونه های سالهای اخیر که در آن چند داستان تو در تو به موازات هم دنبال میشوند ، فیلم Inception ساخته کریستوفر نولان است که با آن جلوه های ویژه هیجان انگیز و آن اسلوموشن های به یاد ماندنی اش تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین فیلم های سینمایی شد که تاکنون دیده ام .



آخرین ساخته دنی بویل یعنی Trance هم در زمینه طرح گره ها و گشودن آنان و همچنین روایت کردن داستانهای موازی و تو در تو به خوبی عمل کرده است . شاید بتوان آنرا ترکیبی از Inception نولان و آثاری چون Headhunters و البته Oldboy چان ووک پارک دانست . دنی بویل اطلاعات را آرام آرام رو میکند و در عین حال از لو رفتن انتهای داستان هم جلوگیری میکند . فیلم ذهن تماشاچی را با خود درگیر میکند و باعث میشود فرضیه هایی برای حل معماهای فیلم در ذهنش شکل گیرد . حال اگر از شانس بد دنی بویل مخاطبش آدم باهوش و تیزی باشد شاید بتواند پایانش را حدس بزند ولی خوشبختانه این اتفاق برای من نیفتاد ( البته من کماکان آدم باهوشی هستم !!! ) . خلسه ماجرای یک سرقت ناموفق از یک حراجی آثار هنریست که ترکیب شدنش با یک داستان عاشقانه و چند داستان دیگر در نهایت فیلم را به سمتی میبرد که انتظارش را نداریم . ترکیب کردن منطقی و قابل قبول داستانهای مختلف در Trance برگ برنده اصلی فیلم است . علاوه بر این Trance نکات مثبت دیگری هم دارد و آنهایی که از همان نگاه اول توجهمان را جلب میکنند فیلمبرداریها و رنگ بندیهای چشم نواز فیلمند . بازیگران نیز بازیهای قابل قبولی از خود ارائه داده اند و انتخابشان هم به جا بوده است . موسیقی زیبای فیلم هم که بیشتر در سبک الکترونیک ساخته شده علاوه بر ایجاد تنشهای لازم در سکانسهای هیجان انگیز فیلم ، باعث افزایش حس تعلیق فیلم شده و در کل همخوانی خوبی با کل داستان و آنچه که میبینیم دارد . فضاهای خالی فیلم با موسیقی به خوبی پر میشوند و هماهنگی میان گوش و چشم در Trance که لازمه اصلی درک درست داستان است خوب از کار در آمده . همچنین فیلم ریتم مناسبی هم دارد . آرام آرم پیش میرود و داستان کم کم شکل میگیرد . مدتی بعد همه چیز بهم میریزد و تماشاچی گمراه میشود و سپس به پایان فیلم میرسیم نقطه اوج داستان است و شلوغ و پرهیجان .



Trance فیلم سرگرم کننده و دلچسبی است . از آن فیلمهاییست که ارزش وقت گذاشتن را دارد و گرچه یک شاهکار سینمایی نیست ولی مطمئنا از سطح یک فیلم خوب بسیار بالاتر است . فیلم تماشاچی را در تمام مدت سرپا و کنجکاو نگه میدارد و نتیجه این صبر و کنجکاوی او در نهایت چیز جذابی خواهد بود . از آن فیلمهایی نیست که بعد از تماشایش بگوییم همین بود ؟ چه بی مزه ! Trance فیلم خوب و هیجان انگیزیست .

Lilya 4 Ever

لیلیا هنوز زنده است

 

 

Lilya 4 Ever روایتیست دردناک و تاریک از زندگی تیره و تار و پر از تباهی و بد بیاری دختر نوجوانی به نام لیلیا که برای زنده ماندن در دنیای فاسد و وحشی اطرافش در حال دست و پا زدن در گندابی بی انتهاست که هر لحظه بیشتر در آن فرو می رود . لیلیا دختر نوجوان 16 ساله ایست که پس از مهاجرت مادر و دوست پسرش به آمریکا ، زندگی اش زیر و رو میشود . او در یک آپارتمان فکستنی زوار در رفته که تنها ارث مادر مسئولیت پذیر و بزرگوارش است زندگی میکند که البته همان اوایل فیلم آنرا هم از دست میدهد و به اجبار خاله اش مجبور به نقل مکان به آپارتمانی میشود که شبیه هر چیزی هست غیر از جای زندگی . او همچنین بیشتر اوقاتش را با دوستش ولودیا میگذراند که پسری 14 ساله است و زندگی اش دست کمی از زندگی لیلیا ندارد . هر روز زندگی لیلیا بدتر از روز قبل و مانند جهنم است و او به دنبال راهی برای رهایی از این زندگی نکبت بار میگردد . جست و جویی نا امیدانه و ناموفق که در نهایت پای او را به دنیای کثیف و سیاه تجارت جنسی کودکان باز میکند .

 

 

در فیلم لیلیا برای همیشه قرار نیست که حتی ثانیه ای هم لبخند بزنید . فقط و فقط آوار بدبختی و بدبختی و بازهم بدبختیست که مدام بر سر شخصیت های از دنیا رانده شده فیلم خراب میشود و شما نا امیدانه و با گلویی که از بغض درحال ترکیدن است در هر سکانس فیلم به دنبال کورسوی امیدی میگردید که میدانید دست نیافتنیست . قرار هم نیست که معجزه ای رخ دهد و مرد رویاهای لیلیا سوار بر اسب سفیدش از راه برسد و دست او را بگیرد و به دنیایی ببرد که در آن عشق و خوشی موج میزند . لیلیا برای همیشه داستان دردناک هزاران کودک درمانده و از همه جا و همه کس رانده ایست که در این دنیای وحشی ، در مقابل هجوم حیوانات انسان نما ، بی دفاع ایستاده اند و چاره ای جز تسلیم شدن در مقابل خواسته های حیوانی آنان ندارند .

Lilya 4 Ever را لوکاس مودیسون سوئدی در سال 2002 کارگردانی کرده است . فیلمی با فضایی کاملا واقعی در ناکجاآبادی در روسیه و با هنرنمایی Oksana Akinsjina در نقش لیلیا که با وجود سن پایینش بازی درخشان و تاثیرگذاری از خود ارائه داده است . همه چیز در لیلیا برای همیشه در راستای در آوردن اشک مخاطب طراحی شده . از لوکیشنهایی که فیلم در آنها تهیه شده و انتخاب بازیگران که انصافا همگی از عهده نقششان به خوبی بر آمده اند گرفته تا فیلمنامه دردناک فیلم که اقتباسی از سرگذشت دختریست به نام Danguole Rasalaite که قربانی تجارت جنسی کودکان شده است . لیلیا برای همیشه فیلم بسیار خوب و تاثیرگذاریست . فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه کودکان از همه جا بی خبر و خصوصا آنهایی که در خانواده هایی محروم و فقیر زندگی میکنند ، براحتی و فقط با وعده یک زندگی خوب و راحت برای بردگی جنسی به کشورهای ثروتمند قاچاق میشوند و مورد سوء استفاده قرار میگیرند . لیلیا نماینده ای از هزاران کودک کم سن و سال از مناطق محروم خصوصا کشورهای اروپای شرق است که برای گذران زندگی و بدست آوردن مقدار ناچیزی پول سر از تجارت کثیف جنسی کودکان در می آورند . دنیایی که پایانش چیزی جز تباهی نیست و سودش فقط به جیب قاچاقچیان و گردانندگان این صنعت میرود .

 

 

دنیایی که در Lilya 4 Ever ترسیم شده سراسر تیره و تار است . آسمان همه جا یک رنگ است و هیچ وقت دنیا بر وفق مراد لیلیا نمیگردد . نباید هم بگردد . اگر اینگونه بود که تاکنون دیگر لیلیایی در دنیا باقی نمانده بود و این مسئله همان چیزیست که مخاطب را می آزارد . اینکه هیچ بهشتی روی زمین نیست . اینکه گرگهای گرسنه همه جا و هر لحظه در کمین نشسته اند و منتظر یک لغزش کوچک از طعمه شان هستند . فرقی هم نمیکند که در یک شهر دورافتاده در جایی در اروپای شرق باشی و یا در کشوری مثل سوئد که رفاه در بالاترین حد خود قرار دارد . حیوانات انسان نما همه جا هستند و فقط در کشورهای مختلف آمارشان بالا و پایین میشود . Lilya 4 Ever دقیقا انگشت روی این موضوع گذاشته و بیننده را درون این دنیای زیرزمینی تیره و تار که زیر لایه ای پر زرق و برق پنهان شده می برد . به همراه لیلیای 16 ساله که زمانی آرزوی رفتن  به آمریکا را داشت ولی اکنون فقط دلش میخواهد که بمیرد .

سکانسهای تکان دهنده در این فیلم بسیار زیادند و کارگردان هیچ تلاشی برای پالایش دنیای مخوف فیلمش نمیکند و به همین دلیل است که فیلم میتواند تمام حرفش را به تلخ ترین و تاثیرگذارترین شکل ممکن به بیننده بفهماند و به او بگوید همین الآن که نشسته ای و این فیلم را میبینی ، هزاران کودک در سراسر جهان در حال دچار شدن به سرنوشت لیلیا هستند . لیلیاهایی که هنوز زنده اند و انتظار یک معجزه را میکشند . لیلیاهایی که منتظر ابرقهرمان قصه هایشان هستند . قصه هایی که تنها چیزیست که برایشان باقی مانده و شاید تو همان معجزه باشی . شاید تو همان ابرقهرمان قصه هایشان باشی . لیلیا هنوز زنده است .

Amour

مرثیه ای برای یک داستان عاشقانه

 

 

میشاییل هانکه جزء آن دسته از فیلمسازان است که از سبک و سیاق فیلمهایش ، بی آنکه بدانیم چه کسی آنها را ساخته ، میتوانیم کارگردانشان را حدس بزنیم . سکوت و سکون و عدم استفاده از موسیقی و غافلگیریهای ناگهانی المانهای مورد علاقه هانکه هستند که رد پایشان در تمام آثار او وجود دارد . او تمام داستانهایش را در چنین فضایی تعریف میکند بی آنکه خسته کننده و تکراری باشند . خواه داستانش در مورد قتل و جنایت باشد و خواه مانند فیلم اخیرش در مورد عشق . Amour آخرین ساخته هانکه است که تمام آنچه که از هانکه انتظار داریم را در خود دارد . همان فضاهای آشنا ولی این بار با داستانی متفاوت درباره عشق . هانکه در Amour عشقی خالص و واقعی را به تصویر میکشد در حالی که با تمام تعاریفی که از عشق در فیلمهای عاشقانه سراغ داریم در تضاد است . در این فیلم خبری از کلیشه های معمول داستانهای عاشقانه نیست . خبری از رقصهای دونفره و گریه های شبانه زیر پتو و چشمان ورم کرده و سرخ از ریزش اشک و بوسه ها و نامه های عاشقانه نیست . فیلم به طبیعی ترین شکل ممکن در قالب یک عاشقانه دردناک پیش میرود و عشقی را به تصویر میکشد که با تمام سوزناک بودنش بیشتر از هر فیلم عاشقانه دیگری به واقعیت شباهت دارد ، هر چند شاید برای مخاطب بسیار ناراحت کننده و غم انگیز باشد .

Amour داستان زوجی مسن با هنرنمایی بی نظیر دو هنرمند بزرگ سالهای دور فرانسه به نامهای Jean – Louis Trintignant و Emmanuelle Riva را روایت میکند که در گذشته معلم موسیقی بوده اند و اکنون که خود را بازنشسته کرده اند با یکدیگر زندگی عاشقانه و شیرینی دارند . زندگی آنها روی روالی عادی در حال سپری شدن است تا اینکه بیماری زن همه چیز را دستخوش تغییراتی بزرگ میکند و ...

 

هانکه هر بار برای غافلگیر کردن مخاطبش برنامه ویژه ای دارد . یک بار در فیلمی مانند Cache یکی از شخصیتهای فیلمش در میان آن همه سکون ناگهان با چاقو گلویش را میبرد و خون آنچنان بر در و دیوار می پاشد که مخاطب دیگر نمیداند سرش را به کجا بکوبد و بار دیگر در فیلمی مثل Funny Games یک شلیک ناگهانی در سکوت تماشاچی را چندین متر به هوا می پراند ! یا در فیلم دیگرش Piano Teacher به طور ناگهانی تصاویری از فیلمهای غیر اخلاقی پخش میشود و در روبان سفید به گونه ای دیگر مخاطبش را بهت زده میکند . به طور کلی همانطور که قبلا هم در مورد فیلم Benny's Video در یکی از پست های پیشینم گفتم ، هانکه در غافلگیر کردن و زجر دادن روحی و فکری تماشاچی تبحر ویژه ای دارد . او این کار را در Amour به گونه ای دیگر تکرار میکند . در این فیلم خبری از بریدن گلو مانند فیلم Cache یا یک شلیک ناگهانی و قتلهای غیر منتظره مانند Funny Games یا Benny's Video نیست . در Amour حتی یک بی اعتنایی جزیی از طرف شوهر نسبت به همسرش شوک آور است . چرا که داستان فیلم ماجرای عشقی واقعی و عمیق است که با بیماری زن به سمتی میرود که میتواند وضعیت این زوج را بسیار متزلزل سازد . اما این موارد به پای پایان هولناک فیلم نمیرسند که در عین اینکه در آن عشق و دلسوزی موج میزند بسیار دردناک و ناراحت کننده است . هانکه غافلگیری اصلی را برای پایان قصه اش نگه میدارد و به جرات میتوانم بگویم با تمام دردناک بودنش بهترین پایانی بود که این فیلم میتوانست داشته باشد . دستم در نوشتن بسیار بازتر بود اگر میتوانستم پایان فیلم را شرح دهم ولی از آنجایی که خودم یکی از کسانی هستم که از اینکه کسی بخواهد پایان فیلمی را برایم تعریف کند بسیار عصبانی میشوم پس اینکار را نمیکنم . گرچه باید اعتراف کنم که در این مورد بسیار دوست داشتم این کار را انجام دهم !

 

تماشای آثار هانکه کار سختی است و اعصابی فولادین را می طلبد . تماشای Amour اما شاید دو برابر سخت تر از فیلمهای پیشینش باشد . چرا که علاوه بر تحمل سکوت و سکون باید شاهد ضجه زدن های زن در بستر بیماری و ناتوانی اش در حرف زدن و انجام کارهای روزانه اش هم باشیم . به تمام اینها گریه های دخترش را هم باید اضافه کرد و در کنار تمام اینها پایان هولناکش یک سیلی جانانه به صورت تماشاگر است . Amour بر خلاف نامش فیلمی شیرین نیست . یک عاشقانه آرام با پایانی دلپذیر و خوش نیست . از آن فیلمهایی نیست که برای وقت گذرانی به سراغش برویم و کلا هیچ کدام از آثار هانکه مناسب وقت گذرانی نیست . Amour تمام المانهای یک فیلم بعد از ظهر خراب کن را در خود دارد و اگر خوشی زیادی زیر دلتان زده باشد ، این فیلم به راحتی میتواند شما را دگرگون کند . همین مسئله از نظر بسیاری یکی مشکلات اساسی فیلمهای هانکه است . عده ای او را پوچ گرا خوانده اند و برخی هم افکارش را پوسیده و کهنه توصیف کرده اند . اما از نظر من هانکه یکی از معدود افرادیست که سینما را به درستی شناخته و هر کدام از آثارش میتواند کلاس درسی برای همان کسانی باشد که نظرات این چنینی دارند . این که یک کارگردان بتواند با ساده ترین نوع فیلمبرداری و حذف عوامل هیجان زا مانند موسیقی و یا کات های سریع شما را تحت تاثیر قرار دهد کار کمی نیست . بازی در فیلمهای هانکه کار دشواریست و برخلاف آنچه که به نظر می آید بازیگران فشار و استرس بسیار زیادی را در طول فیلم متحمل میشوند . ضبط سکانسهای طولانی و بدون کات که اگر یک بازیگر در آن یک دیالوگ را پس و پیش بگوید نیازمند ضبط مجدد خواهد بود بسیار سنگین و دشوار است و هانکه یکی از افرادیست که مهارت و توانایی اش را در انجام این کار پیش از اینها ثابت کرده . Amour به هر شکلی غیر از آنچه که الآن هست نمیتوانست باشد . رد پای هانکه را میتوان در همه جای فیلم حس کرد . او کارگردانی صاحب سبک است که گرچه دیدن آثارش مانند یک شکنجه روحیست ولی اندیشه اش ناب و بکر و ستودنی و تعریف جدیدی از سینماست . Amour یک شاهکار است . شاهکاری تلخ و غم انگیز در مورد عشق . مرثیه ای برای یک عشق بزرگ . فیلمی که در آن عشق موج میزند . 

 

Only God Forgives

خشم و سکوت

هنر نیکولاس ویندینگ رفن در روایت یک داستان معمولی به شیوه ای نامعمول است . حداقل در چند فیلمی که من از او دیده ام اینگونه بوده است . فیلمهایی چون Bleeder ، Bronson و یا حتی فیلم معروف یکی دو سال اخیرش یعنی Drive ، همگی داستانهایی ساده دارند اما سلیقه فیلمسازی رفن باعث شده که خود را بسیار بزرگتر از آنچه که هستند نشان دهند . این یک ایراد نیست بلکه به نظرم نقطه قوت آثار رفن همین بزرگنمایی هاست . اینکه بتوان داستانی تکراری و سوژه ای دستمالی شده را بار دیگر به گونه ای تعریف کرد که مخاطب احساس کند با قصه ای نو روبروست ، هنریست که شاید تنها تعداد محدودی از کارگردانان سینما از آن بهره مند باشند و مطمئنا ویندینگ رفن یکی از آنان است .

جدیدترین ساخته ویندینگ رفن یعنی Only God Forgives نیز از همان فرمول ساخته های پیشین کارگردان پیروی میکند . یک قهرمان تنها و ساکت که ناخواسته در یک بازی خطرناک گرفتار شده و به دنبال راهی برای رهاییست . این بار نیز مانند Drive نقش اول به عهده رایان گاسلینگ است که اتفاقا چنین نقشهایی کاملا انگ فیزیک چهره و بدن اوست . در این فیلم گاسلینگ و برادرش گردانندگان یک باشگاه سوری بوکس تایلندی هستند که در واقع پوششی برای مبادلات مواد مخدر است . داستان اصلی اما از جایی آغاز میشود که برادر گاسلینگ به طرز وحشیانه ای یک روسپی را به قتل میرساند و خودش نیز توسط پدر همان روسپی سلاخی میشود . اکنون مادر این دو برادر بعد از فهمیدن ماجرا از آمریکا به تایلند آمده و به دنبال انتقام از کسانیست که پسرش را کشته اند . یک داستان بسیار ساده و تکراری که با المانهای مورد علاقه ویندینگ رفن یعنی سکوت و خشونت ترکیب شده و فیلم را تبدیل به اثری خاص کرده است . علیرغم نقدهای منفی بسیاری که درباره این فیلم وجود دارد ، به نظرم Only God Forgives فیلم خوبیست . شاید بتوان این فیلم را به نوعی ترکیبی از دو فیلم قبلی رفن یعنی Drive و Valhalla Rising دانست و احتمالا به همین دلیل است که رتبه آن در IMDB تقریبا میانگین رتبه این دو فیلم است !

آدمهای تنها و ساکت و جدا افتاده از عالم و آدم تقریبا پای ثابت فیلمهای اخیر رفن هستند . این سکوت در Valhalla Rising به اوج خود میرسد و ما را با شخصیتی روبرو میکند که حتی تا پایان فیلم یک کلمه هم حرف نمیزند . در اینجا هم رایان گاسلینگ مردی تنها و ساکت است که بین خانواده ای که بیشتر شبیه دشمنان قسم خورده او هستند و پلیسی خشمگین که برخلاف ظاهر و اعمال خشونت بارش بسیار به خانواده پایبند است گرفتار شده و هنوز درست نمیداند که باید کدام طرف را انتخاب کند . طرف شرافت را بگیرد و یا صرفا به خاطر گرفتن انتقام خون برادر سادیسمی و حیوان صفتش و احترام گذاشتن به مادری که بیشتر به شیطان شباهت دارد ، شرافتش را زیر پا بگذارد . مشکل اینجاست که راه شرافت هم راه پر خطریست . سرشار از شکنجه و خون ریزیست اما هر چه که هست احتمالا راه درست تریست . در هر صورت رایان گاسلینگ یک قربانیست . به هر سمتی که برود باید بهای سنگینی بپردازد . از این رو به نظرم Only God Forgives بیشتر از اینکه راجع به یک انتقام گیری ساده با چاشنی خشونت و یا فیلمی در مورد بخشش باشد ، راجع به شرافت و وجدان است . اما ویندینگ رفن برای بیان مفاهیم مورد نظرش از پند و اندرز و دیالوگهای دهان پرکن و آموزنده استفاده نمیکند . او از عنصر مورد علاقه اش یعنی خشونت بهره برده و آنرا عاملی برای القای مفاهیم مورد نظر خود میداند . هر چند این خشونت بسیار زننده و حتی در برخی موارد واقعا غیر قابل تحمل است اما به نظرم وجودش در فیلم ضروریست . این خشونت علاوه بر اینکه عاملی برای ایجاد هیجان در فیلم است میتواند در پیشبرد داستان هم بسیار موثر باشد .

به هر صورت Only God Forgives ، برخلاف نظر بسیاری که این فیلم را در رده بدترین آثار رفن قرار داده اند ، برای من بسیار لذت بخش بود و مطمئنا در لیست فیلمهای محبوبم قرار دارد .  

Das Experiment

شوخی شوخی جدی شد !



چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستانم که البته سلیقه خوبی در فیلم دیدن ندارد و هنری ترین فیلمی که در عمرش دیده کینه 2 است ، قرار شد فیلم The Experiment با بازی آدرین برودی و فارست ویتاکر را ببینم اما هر بار بنا به دلیلی از دیدنش منصرف میشدم و سراغ فیلم دیگری می رفتم . یکی دو روز پیش اما هنگامی داشتم در اینترنت ولگردی میکردم به طور اتفاقی متوجه شدم که The Experiment در واقع بازسازی شده یک فیلم آلمانی به نام Das Experiment است و از آنجایی که تجربه ثابت کرده که معمولا نسخه ای که هالیوود بازسازی میکند در سطح پایین تری نسبت به اثر اصلی قرار میگیرد ، سریعا نسخه آلمانی را دانلود کردم و به تماشایش نشستم . اگر بخواهم تعدادی از بهترین فیلمهای آلمانی را که دیده ام نام ببرم بدون شک Das Experiment هم در این لیست قرار خواهد گرفت . گرچه احتمالا نمیتواند به پای عناوینی چون Goodbye Lennin ، Der Tunnel ، Downfall ، Run Lola Run ، Sophie Scholl و یا The Lives of Others برسد و شاید استفاده از کلمه شاهکار برای توصیفش مبالغه باشد ، ولی باز هم فیلم خوبیست .



Das Experiment فیلمیست که بعد از گذشت حدود یک ربع از آن میتوان روند کلی و حتی پایانش را حدس زد و احتمالا اولین حدس تماشاچی ، درست ترینش است . اما با این حال این موضوع باز هم چیزی از خوبی این فیلم کم نمیکند . Das Experiment محصول سال 2001 کشور آلمان است . فیلمی که داستان جالب و شخصیت پردازی های خوبش تا حدود زیادی نقایص آنرا می پوشاند و آنرا از یک اثر صرفا هیجان انگیز متوسط تا سطح فیلمی تامل برانگیز و قابل بحث ارتقاء میبخشد .

Das Experiment یا آزمایش داستان عده ای از انسانهای معمولیست که برای یک آزمایش تحقیقاتی انتخاب میشوند . آنها که هر کدام با انگیزه ای خاص وارد این آزمایش شده اند قرار است طی مدت زمانی مشخص نقش زندانی و زندانبان را بازی کنند و در این مدت مولفه های رفتاری آنها که شامل تعامل با یکدیگر و رعایت کردن حقوق افراد و ... است ، توسط محققین مورد مطالعه قرار میگیرد . در ابتدا همه چیز بیشتر شبیه یک شوخیست و هیچ کس نقشش را جدی نمیگیرد اما بعد از گذشت چند روز این روند تغییر میکند و اوضاع از کنترل خارج میشود و کم کم به خود رنگ و بوی خون و خشونت میگیرد .



Das Experiment فیلمی در مورد تغییر مولفه های رفتاری و شخصیت انسان در محیطهای بسته و در حضور انسانهای دیگر است . مضمونهای این چنینی شاید در سینما چندان نا آشنا و غریبه نباشند . یکی از مهمترین و جنجالی ترین آثار استنلی کوبریک به نام پرتغال کوکی که پیش از آزمایش ساخته شده نیز به نوعی به این موضوع می پرداخت یا فیلم دیگری به نام موج که اتفاقا آن هم محصول کشور آلمان است ( با عنوان اصلی Die Welle ) داستان معلمی را بازگو میکرد که دانش آموزان کلاسش را تحت آزمایشی عجیب و غریب قرار میداد تا نشان دهد چگونه میتوان اندیشه های فاشیستی را در یک محیط بسته پرورش داد و سپس آنرا به همه جا صادر کرد . فیلمهای این چنینی بسیار زیادند و Das Experiment  نیز یکی از همین فیلمهاست . اما شاید چیزی که مرا بیشتر به تماشای این فیلم ترغیب میکرد این بود که سعی نشده تا آزمایش فیلمی صرفا تامل برانگیز باشد . افزودن مولفه های هیجان انگیز و تزریق حس تعلیق به فیلم و استفاده از موسیقی پر جنب و جوش در سکانسهاس پرتحرک عواملیست که فیلم را از حالت کسل کننده خارج میکند و بیننده را تا انتها مشتاق نگه میدارد . همچنین تقابل شخصیتهای منفی و مثبت در فیلم بسیار دیدنیست . خوشبختانه Das Experiment فیلمیست که شخصیت منفی در آن به خوبی پرورانده شده است و بیشتر به چشم می آید . شخصیت منفی از همان ابتدا وارد فیلم میشود و کم کم شکل میگیرد و در نهایت ، شرارتهایش را به اوج میرساند . آزمایش از آن فیلمهاییست که هنگام کتک کاری شخصیتهای مثبت و منفی تماشاچی دوست دارد فریاد بزند : آرهههههه ! همینهههههههه ! بزن بترکون این عوضی رو ! بکار گیری این ترفندهای تجاری جهت نزدیک شدن به سینمای عامه پسند در کنار مفاهیم روان شناسی Das Experiment را به اثری دیدنی تبدیل کرده است . مسلما فیلمی مانند پرتغال کوکی با تمام تفاسیری که از آن میشود و با تمام شاهکار بودنش مخاطب عام را نشانه نرفته است . خود من با اینکه پرتغال کوکی را دوست داشتم ولی مایل نیستم دوباره به تماشایش بنشینم . آزمایش اما سعی میکند هم حرفش را بزند و هم هیجان و حس تعلیق را به مخاطبش منتقل کند و به نظرم در این کار موفق عمل میکند . در واقع کارگردان با کمک این کلک های تجاری نه تنها سطح فیلم را پایین نمی آورد بلکه بیننده را برای هضم و درک مفاهیم روانشناسانه فیلم مشتاق تر میکند .

باز هم تکرار میکنم که Das Experiment یک شاهکار سینمایی نیست ولی فیلمیست که حداقل من میتوانم آنرا چندین بار ببینم و هر بار هم لذت ببرم . همینکه هالیوود یک فیلم اروپایی را بازسازی کند خود دلیلی محکم بر خوب بودن نسخه اصلیست . همین الآن هم که این متن را مینویسم در حال آماده شدن برای دیدن دوباره این فیلم با یکی از بهترین دوستانم هستم که فیلم دیدن با او همواره برایم یکی از بهترین تفریح های زندگی ام بوده است . خودش این متن را میخواند و میداند کیست .

Dogtooth

ماجرای ایزولاسیون ...



Dogtooth بر خلاف نامش فیلمی ترسناک نیست . فیلمی در مورد خون آشامها و کانیبالیسم مدرن و انسانهای گرگ نما هم نیست . یک درام 94 دقیقه ای محصول کشور یونان است که با تمام سکون و سادگی اش ، تاثیرگذار و شاید هم کمی ترسناک باشد ! البته جنس این ترس با آنچه که در ژانر وحشت تعریف میشود ، تفاوتش از زمین تا آسمان است . بنابراین باز هم تاکید میکنم که Dogtooth برخلاف نامش فیلمی ترسناک نیست .

Dogtooth به بررسی زندگی یک خانواده پنج نفره می پردازد که روش نامتعارفی را برای زندگی انتخاب کرده اند . پدر خانواده فردی مستبد و دیکتاتور است و برای اینکه فرزندانش را از گزند آسیبهای مختلفی که ممکن است در جامعه گریبان گریشان شود در امان نگه دارد ، آنها را از زمان تولد در خانه زندانی کرده و تحت آموزشهای عجیب و غریبی قرار داده است . تمرکز فیلمنامه نیز بر روی زندگی سه فرزند خانواده که 2 دختر و یک پسر هستند می باشد . آنها در شرایطی کاملا ایزوله زندگی میکنند و مطلاقا هیچ ارتباطی با دنیای خارج از خانه خود ندارند . هر روز باید یک سری اعمال تکراری را انجام دهند و در صورت اشتباه کردن ، هر چقدر هم که جزئی و در نظر ما بی معنی باشد ، تنبیه خواهند شد و اگر کارشان را درست انجام دهند تشویق . شرایط به همین منوال پیش می رود تا اینکه ...



Dogtooth روند زندگی چند نوجوان را در ایزولاسیون کامل نشان میدهد . اینکه چگونه در چنین شرایطی میتوان انسان را همچون سگی دست آموز تربیت کرد . کسی که حتی خوردن و خوابیدنش هم دست خودش نیست . کسی که برای همخوابگی هایش هم دیگران تصمیم میگیرند و همین مسئله در نهایت یکی از تکان دهنده ترین سکانسهای فیلم را رقم میزند . کسی که حتی نام اعضای بدنش را هم نمیداند و آنها را با عناوینی چون صفحه کلید و میز و در و پنجره میشناسد . عادت کردن به این روند ابتدا کمی دشوار به نظر میرسد . فیلم از جایی آغاز میشود که یک ضبط صوت در حال پخش نواریست که جملات عجیب و غریب و غیر قابل درکی از آن شنیده میشود . نظیر اینکه شاتگان یک پرنده سفید است یا دریا یک صندلی چرمیست ! بیننده ای که از قبل هیچگونه اطلاعاتی در مورد فیلم ندارد با سردرگمی عجیبی مواجه خواهد شد و بدون شک مدت زمانی را باید صرف این مسئله کند که دریابد موضوع از چه قرار است . خود من با چنین شرایطی به تماشای Dogtooth نشستم و اعتراف میکنم که از این سردرگمی لذت بردم . لذتی که با کمی ترس و دلهره و نگرانی و ناراحتی همراه است . ترس و دلهره از آنجایی نشآت میگیرد که بیننده سعی میکند خود را در قالب شخصیتهای فیلم قرار دهد و داستان را از دید آنان دنبال کند . اینکه حس کنیم تبدیل به سگی دست آموز شده ایم و حتی در رفع خصوصی ترین نیازهایمان هیچ اختیاری از خود نداریم مسلما ترسناک و دلهره آور خواهد بود . نگرانی و ناراحتیمان اما به دلیل آن چیزیست که در ادامه روی خواهد داد . در واقع با اینکه به نظر میرسد هیچ راه فراری از این شرایط ایزوله وجود ندارد ، یک اتفاق کوچک در نهایت باعث دردسرهای بزرگی خواهد شد . از این رو کارگردان فیلم قصد بیان این مفهوم را دارد که زندگی چنین افرادی برخلاف آنچه که به نظر میرسد شکننده تر از آن چیزیست که فکرش را میکنیم . Dogtooth نشان میدهد که هر چقدر هم انسان را ، ولو به بهانه حفظ کردنش از تهدیدهای اجتماع ، محدود کنیم باز او کار خودش را خواهد کرد . عقل در نهایت کار خود را انجام میدهد و این همان چیزیست که انسان را از سگ متمایز میکند . Dogtooth نشان میدهد که تنها عنصری به نام غریزه ، عامل توجیه رفتار انسان نیست . نمیشود فقط به نیازهایی که از روی غریزه طلب میشوند پاسخ داد و عقل را نادیده گرفت . نمیشود سر موجودی که عقل دارد و فکر میکند را تا ابد کلاه گذاشت . Dogtooth  نشان میدهد که حتی در بدترین شرایط هم عقل را نباید دست کم گرفت .



از دیدگاهی دیگر شاید این فیلم روایتی تصویری و تاریک از مفهوم عدم قطعیت باشد . اینکه هیچ چیز مطلق و حتمی و قطعی نیست . در Dogtooth پدر دیکتاتور خانواده راه رسیدن به سعادت و سلامت و در امان ماندن از خطرات جامعه را در ایزوله بودن میبیند . او معتقد است بهتر است در مورد چیزی که شاید چشم و گوش را کمی بازتر کند و باز شاید باعث شود که در آینده از مسیر سعادت دور شویم ، هیچ چیز ندانیم و یا اگر قرار باشد بدانیم بهتر است آنرا به گونه ای دیگر بشناسیم . همانطور که قبلا اشاره کردم در ابتدای فیلم جملاتی نظیر " شاتگان یک پرنده سفید است " را میشنویم . در واقع پدر خانواده میخواهد به کمک نامها و بازی با کلمات ، زشتی را تطهیر کند . اما تحت این شرایط هم در نهایت در رسیدن به هدفش دچار مشکل میشود . کارگردان بخوبی نشان میدهد که حتی اگر فکر همه چیز را هم کرده باشیم ، باز یک اتفاق بی ربط میتواند تمام محاسبات را بهم بریزد . پس هیچ چیز آنقدرها هم که به نظر میرسد مطلق نیست . همیشه راههای فرار وجود دارند . قوانین به این دلیل بوجود می آیند که بتوانند شکسته شوند ! همه پسوردها را میتوان هک کرد ! در ایمن ترین گاوصندوقها و مدل بالاترین خودرو ها هم قابل باز کردن است ! در واقع شاید Dogtooth در برداشتی عمیق تر بیان میکند که محدودیت برای انسان معنا ندارد . هیچ چیز دست نیافتنی نیست .

به لحاظ فنی نیز Dogtooth اثر قابل توجهیست . فیلم فاقد موسیقیست . دوربین به سختی در فیلم حرکت میکند و بیشتر نماها بصورت ثابت فیلمبرداری شده اند . از اینرو Dogtooth تا حدودی یاد آور آثار میشاییل هانکه باشد . البته نه دقیقا به آن شدتی که هانکه از سکون استفاده میکند . در این فیلم سکون و سکوت هارمونی بسیار زیبایی با شخصیتهای فیلم دارد . شخصیتهای داستان ، زندگی بدون فراز و نشیبی را میگذرانند . هر روزشان مانند دیروز است و اتفاق خاصی برایشان نمی افتد . کارگردان نیز با هوشمندی خاصی با استفاده از این تکنیک فیلمبرداری تمام هیجانات بی ربط و بی مورد را حذف کرده و فیلمش را همچون شخصیتهای آن به اثری ساکت تبدیل کرده که هردقیقه اش با دقیقه قبل فرقی نمیکند . تنها جایی که دوربین به تکاپو می افتد و از شیوه فیلمبرداری روی دست استفاده میشود بخشهای پایانی فیلم است که اوضاع بسیار متفاوت از آنچه میشود که در طول فیلم شاهدش بودیم .

 Dogtooth با تمام سادگی و سکونش یکی از بهترین فیلمهایی بود که اخیرا دیده ام . اثری تکان دهنده و با پایانی دور از انتظار که اصلا در طول مدت تماشای فیلم انتظارش را نداریم .

 

Man Bites Dogs

آدمها را باید کشت ! جور دیگر باید دید ...



Man Bites Dogs فیلم عجیب و غریبی است . البته این عجیب و غریب بودن نه به معنای فانتزی یا خیالی و غیر قابل درک بودن ، بلکه بیشتر به معنی غیر منتظره و غافلگیر کننده بودنش است . این فیلم محصول سال 1992 کشور فرانسه است که سه نفر به نامهای Remy Belvaux و Andre Bonzel و Benoit Poelvoorde که خودشان نیز در فیلم بازی میکنند ، مشترکا آنرا کارگردانی کرده اند . فیلم روایتگر زندگی روزمره یک قاتل روانی عاصی از عالم و آدم به نام بن است که یک گروه فیلمسازی سه نفره تصمیم دارند مستندی از زندگی روزمره اش بسازند . آنها شب و روز و همیشه و هر لحظه به همراه بن در کوچه ها و خیابانهای شهر پرسه میزنند و از تمام گندکاریها و جنایاتش فیلم میگیرند . بن نیز در این میان مدام از دلیل علاقه اش به این کار و فلسفه آدم کشی و شیوه های سر به نیست کردن اجساد سخن میگوید .

این فیلم سیاه و سفید حالتی مستند دارد . در واقع بیننده مثلا شاهد فیلمیست که همان گروه فیلمسازی سه نفره ساخته اند و به همین دلیل است که فیلم بسیار باور پذیر جلوه میکند . نامهای شخصیتهای اصلی فیلم نیز ( البته نه همه آنها ) نام اصلی خود بازیگران است . هیچ موسیقی در کار نیست و فیلمبرداری در تمام سکانسهای فیلم به شیوه دوربین روی دست انجام شده . تمامی این عوامل سعی بر القا کردن این مفهوم به مخاطبش را دارد که هر آنچه که میبینید واقعیست . هر چند ناخوشایند و اعصاب خرد کند باشد .



Man Bites Dogs فیلمی در مورد آدمکشیست . در مورد فردیست که اگر از هر کسی به هر دلیلی خوشش نیاید خلاصش میکند . آدمها در این فیلم آلت دستند . موش آزمایشگاهی اند . قربانیانی هستند که باید فدای یک اثر مثلا هنری شوند . بن به راحتی در جلوی دوربین قتلهایش را انجام میدهد و گروه فیلمسازی نیز هیچ تلاشی برای جلوگیری از این کار انجام نمیدهند و حتی گاهی به او کمک هم میکنند تا به نتیجه مطلوبشان برسند . شاید از این نظر Man Bites Dogs در روایتی اغراق شده تر و تاریک تر ، در مورد سوء استفاده از انسانها باشد . این که چگونه عده ای ( هر چند هم تعدادشان کم باشد ) برای رسیدن به اهدافشان حاضرند دست به هر کاری بزنند تا صرفا نتیجه مطلوبشان عایدشان شود . در واقع شاید این فیلم روایتی تصویری از توجیه شدن هدف به دست وسیله باشد . وسیله ای ناخوشایند به نام قتل که ردپایش در جای جای فیلم حس میشود و این مفهوم را القا میکند که آنچه که شاهدش هستید و شاید هم تحسینش کنید بر روی خون افرادی بی گناه بنا شده !  اکنون تکلیف چیست ؟ آیا باید به خالقانش آفرین گفت ؟ آیا باید این فیلم را تحسین کرد ؟ آیا باید از چنین سازه ای که تمام عناصر تشکیل دهنده اش آلوده به خون است تعریف و تمجید کرد ؟ آیا واقعا هدف ، وسیله را توجیه میکند ؟ به نظرم این اساسی ترین سوال فیلم است و با ساختاری که دارد این دوگانگی را بوجود می آورد که در نهایت جواب چیست ؟ بله یا خیر ؟ از طرفی شاهد فیلمی هستیم که گرچه یک شاهکار سینمایی نیست ولی آنقدر فیلم خوبی هست که بتوان در موردش فکر کرد و شاید هم ساعتها با یک خوره فیلم درباره آن به بحث نشست . از طرف دیگر اما حالت مستند گونه فیلم ( هر چند که میدانیم مستند نیست ) به شما میگوید که از سر و روی چیزی که شاهدش هستید خون می بارد و شما آنرا تحسین میکنید . این تضادها در فیلم به شکل خوبی ارائه میشوند و ما را با خود درگیر میکند .



Man Bites Dogs به لحاظ بصری فیلم ناخوشایندی است . حاوی سکانسهای مختلف آدمکشی و توهین و تحقیر است که بی دلیل و مدام در جلوی چشمانتان شکل میگیرند . یک بچه بی گناه به راحتی کشته میشود و بن بعد از کشتنش در حالی که بالای سر جسد نشسته مزخرفاتش را از سر میگیرد . حس شاعریش گل میکند و حرفهای بی ربط میزند . یا در جایی دیگر در حالی که به دنبال کشتن مردی که از دستشان گریخته سر از یک کارخانه در می آورند ، در حین تعقیب و گریزشان ناگهان متوجه یک کبوتر میشوند و همانجا شروع به خواندن شعری در این مورد میکنند و پس از آن دوباره کارشان را از سر میگیرند . در واقع تحمل اینکه در این فیلم اینقدر جان آدمها بی ارزش شمرده میشود کمی دشوار است .

بن از کشتن هیچ انسانی نگرانی ندارد . از زن و مرد گرفته تا پیر و کودک . او برای اینکه مستندشان کامل باشد از هر گونه یکی را به عنوان نمونه میکشد و از حسش پس از انجام جنایت میگوید . به همین راحتی و ما از اینکه اینقدر راحت در مورد جان انسانها صحبت میشود در تمام مدت فیلم بهت زده هستیم . بدون شک این فیلم برای کسانی که دلشان از دیدن یک قطره خون در فیلمی به درد می آید مناسب نیست و شاید خیلی ها آنرا تا پایان دنبال نکنند اما بدون شک فیلم خوبیست .

Sister

به همین سادگی !



Sister با عنوان اصلی L'Enfant D'en Haut محصول سال 2012 کشور فرانسه است و Ursula Meier آنرا کارگردانی کرده . یک فیلم بی سر و صدا و با ظاهری بسیار معمولی ، اما خوش ساخت و روان . داستان فیلم ماجرای پسری به نام سیمون ( با بازی Kacey Mottet Klein ) است که سعی میکند از طریق فروش لوازم اسکی که خودش آنها را می دزدد روزگار بگذراند . او همچنین یک خواهر بزرگتر از خودش به نام لوییس ( با بازی Leo Seydoux ) دارد که زندگی مشخص و درست و درمانی ندارد و نمیتواند کار مناسبی پیدا کند و همیشه به دنبال مردیست که بتواند خود را به او بچسباند تا از این طریق از شر هزینه های زندگی اش خلاص شود . سیمون اما در تلاش است تا خواهر ولنگارش را جمع و جور کند و را نزد خود نگه دارد .



فیلم داستانی بسیار سر راست دارد و عاری از هرگونه فراز و نشیب است . غیر از یکی دو غافلگیری کوچک که البته اصلا انتظارشان را نداریم ، باقی فیلم روی خطی مستقیم سیر میکند . موسیقی خاصی هم در فیلم شنیده نمیشود . غیر از چند صحنه که در آن نوای گیتار الکتریکی که با ساده ترین نتها نواخته شده ، چیز دیگری به گوش نمیرسد . هر چه که هست سیمون است و خواهرش .

این فیلم با تمام ساده بودنش میتواند به نوعی نامتعارف هم باشد . به این دلیل که در بیشتر فیلمها معمولا این بزرگترها هستند که برای محافظت از کوچکترهایشان خود را به آب و آتش میزنند تا آنان در آسایش باشند . اینجا اما قضیه فرق میکند . در  Sisterما شاهد تلاشهای معصومانه پسری کوچک هستیم که نهایت سعیش را میکند تا خواهرش را روبراه کند . با اینکه خواهرش از او بزرگتر است اما روند فیلم به گونه ایست که انگار سیمون همه کاره است . اوست که بزرگتر است و حساب خرج زندگی را دارد و به نظر میرسد که خود لوییس هم این مسئله را قبول کرده . لوییس میداند که بدون سیمون زندگی اش لنگ خواهد زد و هر چند به دنبال راهی برای خلاصی از این زندگی نکبتی است ولی باز سیمون بخش مهمی از زندگی اوست . همین موضوع یعنی وابستگی این دو به یکدیگر ، در واقع یکی از نکات جالب فیلم است . آنها با اینکه در مواقع بسیاری از یکدیگر دلگیرند و حتی در سکانسی کارشان به درگیری فیزیکی میکشد و بارها به یکدیگر بد و بیراه میگویند و در روی هم فریاد میکشند که از هم متنفرند ، ولی باز هم بدون هم نمیتوانند زندگی کنند . گویی طنابی نامرئی این دو را به هم متصل کرده و هر کدام که به هر سو برود ، آن یکی نیز ناگزیر همراهش خواهد بود . آنها با تمام گرفتاریها و دعواهایی که با هم دارند همیشه پشت هم هستند و ته دلشان عاشق یکدیگرند . حتی اگر لوییس تمام پول سیمون را صرف الکل کند یا برای خودش شلوار مارک دار بخرد .



اما به نظرم جالب ترین نکته ای که فیلم را کمی نامتعارف تر جلوه میدهد ، یکی دو غافلگیری است که در میان سکون کامل رخ میدهد . بدون هیچگونه موسیقی و فیلمبرداریهای آن چنانی ، فقط و فقط با چند دیالوگ ساده در میانه های فیلم شاهد یک غافلگیری هستیم و جالب اینجاست که کارگردان اصلا اصراری ندارد روند فیلمش را حتی پس از این غافلگیری تغییر دهد . این مسئله از یک سو فیلم را کمی متفاوت کرده و از سوی دیگر آنرا بیشتر و بیشتر به زندگی واقعی نزدیک میکند . به نظر میرسد که هدف اورسولا میر هم همین بوده که بتواند داستانش را هر چه بیشتر به واقعیت نزدیک سازد و ما بتوانیم راحت تر با شخصیت های فیلمش همذات پنداری کنیم . بالا و پایین نشدن در نحوه روایت داستان صرفا محدود به لحظات غافلگیر کننده فیلم نمیشود . سکانسهای احساسی و یا صحنه هایی که این دو با هم دعوا میکنند نیز به همین ترتیب روایت میشوند . این مسئله باعث شده که توجه تماشاچی فقط و فقط به شخصیت های فیلم معطوف باشد . به آنچه که میگویند و انجام میدهند و در نتیجه مخاطب بیش از پیش با شخصیت های داستان همراه شده و درون زندگیشان قرار می گیرد . در واقع از این طریق فیلم توانسته در نهایت سادگی مخاطبش را تحت تاثیر قرار دهد . کارگردان سعی کرده تمام عواملی که مزاحم ارتباط تماشاچی با شخصیتهای فیلمش هستند را حذف کند تا بیننده بتواند راحت تر در بطن قصه قرار بگیرد . البته این مسئله ممکن است برای بعضی از تماشاچیان آزار دهنده باشد و باعث کسل کننده شدن فیلم بشود اما از نظر من این موضوع در نهایت به نفع اثر تمام شده .

شاید این فیلم برای بیننده ای که بیشتر به هیجانات و نکات فنی از قبیل موسیقی و فیلمبرداری اهمیت میدهد کمی کسل کننده باشد . به اضافه اینکه داستان فیلم هم یک داستان معمولی است و فقط زندگی دو نفر و گرفتاریهایشان را دنبال میکند . اما به نظر من اورسولا میر توانسته از یک داستان معمولی اثری درخور توجه خلق کند . مسلما Sister یک شاهکار سینمایی قلمداد نمیشود اما یک فیلم معمولی هم نیست . 

امتحان

بهانه ای به نام کنکور !



چند شب پیش بصورت خیلی اتفاقی یکی از فیلمهایی که همیشه دوست داشتم ببینم را دیدم . فیلم امتحان ساخته ناصر رفائی . داستان فیلم بسیار ساده است . در روز برگزاری امتحان کنکور ، وارد یکی از حوزه های امتحانی دختران میشویم و نگاهی به حال و روز آنان ، پیش از برگزاری امتحان می اندازیم .

ناصر رفائی در امتحان از بازیگران حرفه ای استفاده نکرده و همین مسئله باعث باور پذیرتر شدن فیلم میشود . بازیگران این فیلم اکثرا دخترانی دبیرستانی هستند که احتمالا این اولین تجربه بازیگریشان بوده ولی با این حال اجرای قابل قبولی داشته اند . در این فیلم یک شخصیت ثابت را دنبال نمیکنیم و خود فیلم نیز داستانی ثابت را روایت نمیکند . در واقع اصلا داستان خاصی روایت نمیشود . دوربین مدام بین شخصیتهای مختلف میچرخد و هر کدام در چند جمله داستانی از زندگی خود را تعریف میکنند . در این بین نیز چند حادثه کوچک باعث هیجان دادن به کل این ماجرا میشود .



نکته جالب اما اینجاست که کارگردان در این فیلم قصد به تصویر کشدن اضطراب پیش از کنکور و حواشی پیش از برگزاری آنرا ندارد . گرچه نمیتوان از نشان دادن این مسئله اجتناب کرد و خود ناصر رفائی نیز گاهی به این موضوع پرداخته ، اما هدف اصلی چیز دیگریست . کنکور در واقع در اینجا بهانه ای برای گرد آوردن یک گروه متشکل از طبقات مختلف جامعه در یک نقطه واحد است . در این گردهمایی از آدمهای پولدار گرفته تا قشر متوسط و ضعیف جمع شده اند و هر کدام با داستانی متفاوت کل فیلم را پیش می برند . یک نفر از جدایی از همسرش و اینکه چه سرنوشتی پس از جدایی در انتظارش است می گوید و دیگری از پسری که پشت در ایستاده و منتظرش است . یکی از آماده نبودنش برای کنکور می گوید و دیگری نگران جا گذاشتن کارتش است . یکی غش میکند و یکی دزدکی سیگار میکشد و دیگری به فکر خارج شدن از ایران است . یکی با ماشین مدل بالای پدر و مادر و میمون خانگی و چند جور خوراکی سر جلسه آمده و دیگری به دنبال یک بطری آب برای رهایی از گرماست .



تمام این آدمها داستان خودشان را دارند و هر کدام در چند دیالوگ بخشی از زندگی و شاید آرزوها و شاید هم مشکلاتشان را برای هم بازگو میکنند . مشکلات و آرزوهایی که راه حلی برایشان نشان داده نمیشود و صرفا مطرح میشوند تا شاید کمی بیشتر با آدمهای دور و بر خودمان و زندگی و داستانهایشان که شامل آرزوها و مشکلاتشان است آشنا شویم . در واقع این تجمع را میتوان ایرانی در مقایس کوچکتر نامید که شخصیتهای مختلف در آن به این سو و آن سو میروند و با اینکه هدف همه آنها شرکت در کنکور است اما هر کدام داستان خودشان را دارند و به دنبال زندگی خود هستند .

فیلم ریتم مناسبی دارد و گرچه به نظر میرسد رخ دادن این همه ماجرا قبل از برگزاری امتحان کمی نا معقول باشد ، ولی باز برایمان جذاب است . دلیل این جذابیت نیز حضور شخصیتهای مختلف است که هر کدام میتوانند نماینده طبقه ای از جامعه ایرانی باشند . شخصیتهایی با چهره های گمنام و دیده نشده در فیلمهای دیگر و دیالوگهایی روان و از جنس حرفهای خودمان که باعث میشود هر چه بیشتر با این آدمها احساس نزدیکی کنیم . امتحان یکی از آن فیلمهای کاملا ایرانیست که مخاطب را به سینمای ایران امیدوار میکند . امتحان مسلما یک شاهکار نیست اما فیلم خوبیست و ارزش دیدن را دارد .  

Enter The Void

ورود به پوچی


 

هر چه فکر کردم تا عنوان مناسبی برای این متن انتخاب کنم چیزی جز عنوان خود فیلم یعنی Enter The void که ترجمه فارسی آن ورود به پوچی است به ذهنم نرسید . Ente The Void را گاسپار نوئه در سال 2010 کارگردانی کرده است . مضمون کلی فیلم در مورد خروج روح از بدن یک انسان مرده و حلول آن در کالبد انسان دیگریست که تازه متولد میشود . گرچه خود این تئوری از نظر من باطل است اما گاسپار نوئه توانسته با سلیقه منحصر به فرد و عجیب و غریبش در شیوه های فیلمبرداری و رنگ بندی و نحوه روایت قصه ، از این داستان خیالی اثری متفاوت ، رویایی و شگفت انگیز خلق کند . او ما را به سفری شگفت انگیز می برد که تجربه آن میتواند بسیار هیجان انگیز و ترسناک و توهم زا و شاید هم برای بعضی ، شیرین باشد . سفری که هرگز مانند آن را تجربه نکرده ایم .

داستان فیلم از نگاه پسری معتاد به نام اسکار روایت میشود که خرج خود و خواهرش را از طریق فروش مواد مخدر و قرصهای روان گردان تامین میکند . شبی یکی از دوستانش با او تماس میگیرد و از او میخواهد تا مقدار قابل توجهی مواد مخدر را برایش به کلوب ببرد ، اما زمانی که اسکار به آنجا میرسد پلیس به او حمله کرده و پس از تیراندازی او را از پای در می آورد . از این پس به همراه روح اسکار که از بدنش خارج شده ، در سفری شگفت انگیز در سطح شهر ، به زندگی شخصیتهای مختلف فیلم سرک میکشیم و اوضاع و احوال آنان را پس از این حادثه دنبال میکنیم .



واقعا نمیدانم برای این فیلم باید عنوان شاهکار را بکار برد یا باید آنرا صرفا محصول نبوغ و یا دیوانگی گاسپار نوئه دانست . Enter The Void به طرز شگفت آوری مسحور کننده و در عین حال دیوانه کننده است . اثریست به شدت متفاوت از آنچه تاکنون با موضوعات مشابه آن دیده ایم . گاسپار نوئه در Enter The Void ما را کاملا در کالبد اسکار قرار میدهد و از این طریق بیننده همراه با اسکار وارد زندگی پوچ او و خواهرش میشود . او برای القای این مفهوم حتی پلک زدن های اسکار را نیز شبیه سازی کرده و از این طریق است که یک بیننده حرفه ای هر آنچه را که میبیند میتواند راحت تر بپذیرد و قبول کند ، هر چند که خود داستان در نهایت یک ماجرای خیالی را دنبال میکند . ممکن است برای یک بیننده معمولی عادت کردن به این وضعیت کمی دشوار باشد ولی پس از گذشت چند دقیقه از فیلم و تماشای تصاویری که در واقع از زاویه دید چشمان اسکار است ، آنقدر شگفت زده و مبهوت فیلمبرداری فوق العاده و رنگ بندی های عجیب و غریب و بعضا زننده آن میشود که تا پایان فیلم دیگر نمیتواند چشم از آن بردارد . البته این موضوع برای همه تماشاچی ها یکسان نیست چرا که اصولا تماشای فیلمهای نوئه و عادت کردن به سبک فیلمسازی او کار دشواریست و شاید اکثر کسانی که به تماشای آثار او می نشینند نتوانند آنها را تا انتها دنبال کنند . به عبارت دیگر فیلمهای نوئه به هیچ وجه انتخاب مناسبی برای وقت گذرانی نیست .

حرکات دوربین در آثار نوئه آنقدر شگفت انگیز و غیرمتعارف و در عین حال آنقدر در خدمت القای مضمون اصلی فیلم است که تماشاچی را در خود غرق میکند . البته شاید در خود غرق شدن چندان اصطلاح درستی نباشد ! چرا که در اثری مانند بازگشت ناپذیر این حرکات آنقدر سرگیجه آورند که شاید تا مدتی پس از پایان یافتن فیلم سردرد رهایمان نکند ! اما با این حال یک بیننده حرفه ای آنرا دنبال میکند چون چیزی در آثار او ( با تمام تلخی اش ) نهفته که ما را به دنبال خود میکشد .


Gaspar Noe


و اما Enter The Viod . میتوان تصور کرد که Enter The Void در سه بخش روایت میشود .

بخش اول : فیلم ابتدا از زاویه دید کالبد اسکار روایت میشود . در واقع دوربین همان چشمان اسکار است و هر آنچه را که میبیند ، ما نیز میبینیم . حتی پلک زدن هایش را . یکی از شگفت انگیزترین تجربیات دیداری در این بخش مربوط به زمانیست که اسکار در اثر مصرف مواد مخدر ، اشکال عجیب و غربیی را در فضا میبیند و ما نیز از آنجایی که در چشمان اسکار هستیم ، به همراه او وارد این توهمات ناشی از مصرف مواد مخدر میشویم . در واقع گاسپار نوئه بدین وسیله تماشاچی را آماده ورود به دنیای سرشار از پوچی و توهمات اسکار میکند . از طرف دیگر شاید گاسپار نوئه از گنجاندن این تصاویر وهم آلود در ابتدای فیلمش قصد در القای این مفهوم را داشته باشد که از الآن تا پایان فیلم هر آنچه که میبینید چیزی جز توهم و رویا نیست . در واقع شاید خود گاسپار نوئه نیز بخواهد بگوید که مضمون اصلی فیلم ، یعنی حلول روح یک انسان مرده در کالبد یک انسان تازه متولد شده چیزی جز یک فرضیه باطل نیست . جدای این موضوع ، دیدن این تصاویر میتواند یک تجربه کامل از مصرف مواد مخدر باشد بی آنکه خودمان چیزی مصرف کرده باشیم ! تجربه ای شگفت انگیز و در عین حال ترسناک و توهم زا از مصرف مواد مخدر .

بخش دوم : اسکار مرده است و اکنون ما همه چیز را از زاویه دید روح او میبینیم . اما در این بخش خود اسکار نیز حضور دارد . چرا که تمام زندگی اسکار از گذشته تا لحظه مرگش یک دور کامل روایت میشود و ما در این روایت به همراه خود اسکار در تمام گوشه های تاریک و روشن زندگی اش سرک میکشیم و در این تجربه ما همچون شخص سومی که همیشه پشت سر اسکار قرار گرفته است ، شاهد تمام حوادثی هستیم که او از سر گذرانده .

بخش سوم : اسکار مرده است و ما همراه روحش به زندگی دوستان و اطرافیانش سرک میکشیم و حال و روزشان را بعد از ماجرای مرگ اسکار بررسی میکنیم . خود اسکار در این تجربه دیگر جایی ندارد و دوربین که همان روح اسکار است ، همیشه در هوا معلق و در حال پرواز کردن است و ما همه چیز را از بالا میبینیم و بدون هیچ محدودیتی به هر جایی که بخواهیم سرک میکشیم . این تجربه تا پایان فیلم یعنی حلول روح اسکار در بدن یک نوزاد تازه متولد شده ادامه می یابد .



در Enter The Void هیچ چیز مانند آنچه که تاکنون دیده ایم نیست . حتی تیتراژ ابتدایی و پایانی فیلم آنقدر عجیب و غریب و همراه با افکتهای صوتی و تصویری آزار دهنده است که یک بیننده معمولی ممکن است از همان ابتدا از دیدنش صرفنطر کند . به طور کلی گاسپار نوئه در بهم ریختن اعصاب تماشاچی استعداد ویژه ای دارد . البته در Enter The Void بیش از اینکه اعصابمان به هم بریزد شگفت زده و بهت زده هستیم . استفاده از رنگهای زننده و حرکات غیر متعارف دوربین و شیوه های روایت غیر خطی و نا معمول و سکانسهای طولانی که در یک برداشت گرفته شده اند را دیگر میتوان امضای گاسپار نوئه دانست . شیوه هایی که در بازگشت ناپذیر به طرز وحشتناکی در راستای خط خطی کردن اعصاب تماشاچی طراحی شده اند . فیلمی که اگر کسی بتواند نیم ساعت اولش را تحمل کند واقعا کار بزرگی انجام داده است . در Enter The Void اما کمی مهربانانه تر عمل شده که آن هم به دلیل ماهیت خود داستان است . پرواز روح در بالای شهر توسط دوربین معلق در هوا به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده شده و مانند بازگشت ناپذیر از حرکات پر تنش و دیوانه وار دوربین خبری نیست .  اما باز هم تماشای این فیلم کار آسانی نیست . مخصوصا برای بیننده ای که برای اولین بار میخواهد اثری از گاسپار نوئه را تماشا کند . Enter The Void مانند یک خواب است . خوابی که 2 ساعت 41 دقیقه به درازا میکشد و تماشاچی را مات و مبهوت میکند . مانند توهم ناشی از مصرف مواد روان گردان است . تجربه دیوانگی محض است و با این حال جذاب است . آنقدر متفاوت است که باور اینکه این همه تصاویر عجیب و غریب از ذهن یک انسان تراواش کرده باشد برایمان دشوار است و مطمئنا کسی جز گاسپار نوئه نمیتواند این چنین از عهده انجام این کار برآید . با این حال هنوز نمیتوان به درستی قضاوت کرد که آیا نوئه یک نابغه است یا یک دیوانه تمام عیار !

تماشای Enter The Void حتی برای بیننده ای که به اصل موضوع آن اعتقاد ندارد ( مانند خود من ) نیز شگفت آور است و دلیل آن چیزی جز نحوه روایت قصه که از سبک فیلمسازی نوئه سرچشمه میگیرد نیست . نوئه با کمک فیلمبرداریهای نو و استفاده از جلوه های ویژه ای که احتمالا تاکنون مانند آن را ندیده ایم و همینطور استفاده از رنگهای نامتعارف ، اثری خیالی اما هیجان انگیز و مبهوت کننده خلق کرده . در واقع به نظر میرسد در برخی لحظات بیش از آنکه بیننده مجبور باشد به مضمون قصه توجه کند ، مبهوت تصاویریست که میبیند و دوست دارد بیشتر آنچه را که میبیند دنبال کند ، نه خود قصه را و این یکی از ترفند های نوئه برای مشتاق نگه داشتن تماشاچی است . از طرف دیگر تمام این جلوه های ویژه در راستای القای مفهوم اصلی طراحی شده و وجودشان لازم و ضروریست . همچنین نوئه برای اینکه درک فیلمش آسان تر باشد از ترفندی زیرکانه استفاده میکند . در بخشهای ابتدایی فیلم یکی از دوستان اسکار به نام الکس از کتابی به نام کتاب مردگان سخن میگوید که مربوط به باورهای بوداییان از زندگی پس از مرگ است . او میگوید در این کتاب گفته شده که بعد از مرگ روح از بدن خارج شده و در هوا به پرواز در می آید و میتواند همه چیز و همه کس را ببیند بدون اینکه کسی متوجه حضور او شود . البته این روح نمیتواند با کسی ارتباط برقرار کند . همچنین تمام زندگی اش در مقابلش مانند یک داستان روایت خواهد شد . بدین ترتیب بیننده یک پیش زمینه از آنچه که بعدا در فیلم روی میدهد خواهد داشت و کمی از سردرگمی او کاسته خواهد شد . بدون این توضیح شاید مخاطب واقعا نمیدانست چه چیزی در حال روی دادن است .

یکی از نکات جالب در مورد شیوه فیلمسازی گاسپار نوئه قصه هاییست که بستر اصلی حوادثی را که بعدا روی خواهد داد را تشکیل میدهد . او همیشه از داستانهای تلخ برای بیان مضمون اصلی استفاده میکند . در بازگشت ناپذیر تمام گرفتاریها از یک تجاوز وحشیانه به نامزد شخصیت اصلی سرچشمه میگیرد . در Enter The Void نیز برخلاف سایر فیلمهایی که با این مضمون دیده ایم شخصیت اصلی یعنی اسکار کسی نیست که به خاطر مرگش دلمان برایش بسوزد . او یک انسان فاسد است و زندگی اش سرشار از پوچی و خلسه ناشی از LSD و DMT است . او حتی خواهرش که برایش بسیار عزیز است را هم به فساد میکشاند و تمام این موضوعات ، هنگامی که زندگی گذشته اش بعد از مرگ او مرور میشود برایمان آشکار میشود . نوئه میتوانست به راحتی از یک داستان شیرین تر برای بیان آنچه که میخواهد به ما بفهماند ، استفاده کند و فیلمش را به اثری بسیار دلپذیر و شیرین و رویایی تبدیل کند . مانند آنچه که قبلا در فیلم " چه رویاهایی می آیند " دیده ایم . گرچه داستان آن فیلم با Enter The Void کاملا متفاوت است اما دنیای بعد از مرگ در آن فیلم بسیار شیرین و دلپذیر است . در اینجا اما ما میخواهیم که هر چه زودتر از شر این دنیایی که گرفتارش شده ایم خلاص شویم . زیرا که آنقدر سرشار از بدبختی و فساد و تاریکیست است که در برخی لحظات تحملش واقعا کار دشواریست و نوئه هیچ تلاشی برای تصفیه این دنیای آلوده نمیکند و مدام بر بدبختی های آن می افزاید . در Enter The Void گاسپار نوئه در واقع یک مضمون خیالی را در بستری از یک داستان تلخ و تاریک ، با کمک فیلبرداریهای شگفت انگیز و جلوه های ویژه دیدنی به اثری خیال انگیز و درخور توجه تبدیل کرده است . کاری که شاید از عهده هر کسی بر نیاید .

بی شک گاسپار نوئه یکی از عجیب و غریب ترین و دیوانه ترین و در عین حال نابغه ترین کارگردانان عصر حاضر است که تماشای فیلمهایش داشتن اعصابی فولادین را میطلبد . اگر دنبال تماشای آثار متفاوت سینمایی هستید حتما فیلمهای نوئه را ببینید . نوئه تعریف جدیدی از سینما را پیش روی شما قرار میدهد . هر چند ممکن است این تعریف چندان برایتان خوشایند نباشد .

Memories of Murder

زودیاک کره ای



برخی از داستانها با اینکه هزاران بار و به هزار شکل مختلف تعریف شده اند اما باز هم برایمان جذابند . داستان قاتلی مرموز که شبها به یک آدم بیگناه تنهای از همه جا بی خبر حمله میکند و آنان را میکشد یکی از همین داستانهاست . با اینکه شاید این موضوع دستمالی شده و بیش از حد تکراری به نظر برسد اما باز هم دیدن فیلمی با این مضمون ( البته به شرط اینکه خود فیلم خوش ساخت باشد ) میتواند هیجان انگیز باشد . فیلمهای بسیاری را میتوان به یاد آورد که با چنین مضمونی ساخته شده اند . آثاری که تعداد زیادی از آنها حتی ارزش یکبار دیدن را هم ندارند و از سوی دیگر فیلمهایی که تبدیل به اثری به یاد ماندنی و بعضا یک شاهکار سینمایی شده اند . از این دست میتوان از آثاری چون Seven به کارگردانی دیوید فینچر ، The Chaser به کارگردانی هونگ جین نا و یا I Saw The Devil  ساخته کیم جی وون یاد کرد . فیلمهایی که هر کدام به نوعی ماجرای یک قاتل زنجیره ای روانی را دنبال میکنند که چند پلیس مدام به دنبالش هستند و بدون شک این لیست را میتوان همینطور ادامه داد و به همان تعداد نیز میتوان از فیلمهای دسته چندم یاد کرد . نحوه روایت چنین داستانی که تاکنون صدها بار شنیده ایم به ذوق و سلیقه کارگردان برمیگردد . در اینگونه موارد کارگردان باید آنقدر هوشیار و خوش سلیقه باشد که بتواند از این داستان تکراری اثری درخور توجه خلق کند . Memories of Murder یکی از همین فیلمهاست . فیلمی با موضوع جنایتهای سریالی یک قاتل روانی که این بار در دستان توانای کارگردان کره ای Bong Joon – Ho جانی تازه گرفته . این فیلم محصول سال 2003 کشور کره جنوبیست .



در ابتدای فیلم Memories of Murder  یا خاطرات قتل بیننده احساس میکند با فیلمی با ته مایه های کمدی روبروست . فیلم با یک صحنه جنایت آغاز میشود . زنی در کنار یک مزرعه به قتل رسیده و جسدش در جوی آب کنار آن رها شده است . پلیس نیز طبیعتا در پی یافتن عامل این جنایت است اما از آنجایی که تاکنون با چنین پرونده هایی روبرو نبوده ، تحقیق در مورد این قتل برایش دشوار است . پلیس بیشتر سعی میکند تحقیقات را از سر خودش باز کند و هر کسی را که کمی مشکوک باشد ، میخواهد به زور هم که شده ( حتی با شکنجه و ضرب و شتم ) به عنوان قاتل معرفی کند تا هر چه زودتر از شر این معما خلاص شود . سردرگمی ماموران پلیس و ناشی گری آنان در حفاظت از مدارک جرم بدست آمده از صحنه جنایت و مدرک سازی و شکنجه و کتک کاری متهمان به قتل در سکانسهای ابتدایی فیلم ، لحظاتی کمدی را بوجود می آورد . البته ژانر فیلم به هیچ وجه کمدی نیست بلکه دلیل خندیدن تماشاچی در این لحظات بیشتر به خاطر نوع برخورد نیروی پلیس در مواجهه با موضوع قتل است . بیننده انتظار دیدن چنین برخوردهای ناشیانه ای را ندارد . مخاطبان اینگونه فیلمها معمولا عادت به دیدن پلیسهایی دارند که در کارشان بسیار جدی اند و هیچ چیز را از قلم نمی اندازند و با یکدیگر شوخی ندارند و شب و روز فکر و ذکرشان پیدا کردن راه حلی برای این معماست . در خاطرات قتل اما این ساختار شکسته میشود و ما با پلیسهایی بی خیال روبرو میشویم که صرفا میخواهند به هر ترتیبی که شده ، حتی با دوز و کلک و مدرک سازیهای احمقانه ، کارشان را هر چه سریعتر تمام کنند . این مسئله علاوه بر خنداندن تماشاچی ( البته خنداندن نه به معنی قهقهه زدن ! ) باعث تعجب و بهت زدگی او نیز میشود و از همینجاست که تماشاچی میفهمد با یک اثر کلیشه ای و معمولی طرف نیست .

این روند ادامه پیدا میکند تا جایی که یک مامور پلیس از سئول وارد این ماجرا میشود و تا حدودی این اوضاع آشفته را سر و سامان میبخشد . او از روند بررسی قتلهای سریالی ناراضیست و همکارانش هم از او ناراضی اند . چرا که تمام کاسه کوزه های آنان را بهم ریخته و آنها را مجبور به بررسی واقعی و حرفه ای کرده است . کاری که تاکنون انجام نداده اند !

فیلم در واقع دو موضوع را در موازات هم بررسی میکند :

1 بررسی نحوه عملکرد پر عیب و ایراد نیروی پلیس در مواجهه با پرونده قتلهای سریالی

2 - بررسی عملکرد عضو تازه وارد که کارش را با دقت انجام میدهد و کلیه عملکرد سازمان را زیر سوال می برد و موجب خشم سایر نیروها میشود



در واقع هر یک سعی میکنند به جای همکاری با یکدیگر ، راه خودشان را برای حل مسئله انتخاب کنند . یکی با دوز و کلک و دیگری از راه درست . اما جالب اینجاست که فیلم نمیخواهد نشان دهد مامور تازه وارد حلال تمام مشکلات است . او نیز در مقاطعی اشتباه میکند و جالبتر اینکه سایر ماموران که کارشان را همیشه با تقلب پیش برده اند ، گاهی راه درست را انتخاب کرده اند ! در واقع کارگردان اصراری ندارد که بگوید کسی بد یا کسی خوب است . همه ایراد دارند و همه گاهی میتوانند نکاتی را ببینند که از چشم سایرین دور مانده . ترکیب این دو عملکرد است که فیلم را به پیش می راند و آنرا در جهت حل معما سوق میدهد . هر چند پر از عیب و ایراد و ناشی گری باشد و این مسئله یکی از تفاوتهای اساسی Memoreis of Murder با سایر فیلمهاییست که با این مضمون ساخته میشوند . اما این متفاوت بودن فقط به همینجا ختم نمیشود . پایان بندی فیلم یکی از بزرگترین غافلگیری ها را برای تماشاچی به دنبال دارد . خیلی دوست داشتم که بتوانم پایان فیلم را در اینجا بنویسم و در موردش کلی صحبت کنم ولی حیف که تمام هیجان تماشای آن از بین خواهد رفت ! بنابراین فکر میکنم در همین حد کافی باشد که بگویم این فیلم آن قدر خوش ساخت و متفاوت از آنچه تاکنون دیده اید است که اگر مدتیست که از این ژانر خسته شده اید ، میتواند شما را دوباره به آن علاقه مند کند .

علاوه بر تمام موارد گفته شده ، این فیلم از ریتم بسیار مناسبی برخوردار است و به هیچ وجه خسته کننده نخواهد بود . فیلم با ته مایه کمدی آغاز میشود و سپس کارگردان کمی حس تعلیق به آن می افزاید و آنرا در حدی مناسب نگه میدارد تا بیننده هوشیار باشد و بتواند فیلم را دنبال کند . در برخی لحظات عامل هیجان را به آن می افزاید تا کمی تماشاچی را نیم خیز کند و سپس حس تعلیق فیلم به نوسان در می آید تا اینکه هر چه به پایان فیلم نزدیکتر میشویم این نوسانات روندی صعودی به خود میگیرند و در نهایت به اوج خود می رسد .

خاطرات قتل فیلم بسیار خوبیست و شاید بیراه نباشد اگر آنرا در گونه خود یک شاهکار سینمایی بنامیم . خاطرات قتل فیلمیست که به چند بار دیدنش می ارزد و برخی سکانسهایش آنقدر جالب است که میتوان بیش از 10 بار بطور مداوم دید . کاری که خود من قبل از نوشتن این مطلب کرده ام . تماشای خاطرات قتل را از دست ندهید . در ضمن خاطرات قتل بر اساس یک داستان واقعیست و این خود یکی دیگر از عوامل هیجان انگیز بودن تماشای آن است .

Straw Dogs

دو روی سکه


 

Straw Dogs را سم پکین پا در سال 1971 کارگردانی کرده است . اثری به یاد ماندنی با بازی فوق العاده داستین هافمن .

دیوید با بازی داستین هافمن یک ریاضی دان است که به همراه همسرش امی به یک خانه روستایی نقل مکان کرده اند . او به دنبال جایی آرام برای کار کردن روی مباحث ریاضی مورد علاقه اش است . درون روستا اما مردانی هستند که چشم به همسر دیوید دارند و میخواهند تا به هر ترتیبی که شده او را به چنگ بیاورند . دیوید هم که مردی دست و پا چلفتیست و تا حدودی در روابط اجتماعی لنگ میزند ، از آنچه که در اطرافش در حال روی دادن است بی خبر است . از طرفی همسرش نیز از وضعیت موجود و نگاههای سنگین مردان روستا ناراضیست و میخواهد که شوهرش به او توجه بیشتری نشان دهد . دیوید اما بیشتر تمرکز و حواسش روی کارش است . این وضعیت ادامه میابد تا روزی که تعدادی از مردان روستا دیوید را با خود برای شکار به جنگل میبرند و در همین روز است که ...

خشونت تقریبا جزء جدا نشدنی فیلمهای سم پکین پاست و در این فیلم یعنی سگهای پوشالی از این عنصر به بهترین شکل برای پیشبرد قصه و القای مضمون اصلی آن به مخاطب استفاده شده است . مضمون اصلی Straw Dogs  تغییر شخصیت انسان در شرایط مختلف زندگیست . اینکه چگونه یک انسان سر به زیر که همه او را دست می اندازند ، ناگهان میتواند تبدیل به یک گاو خشمگین شود . گاوی افسار گسیخته که هر کسی که سر راهش باشد را نابود میکند .



هیچ کس روی دیوید حسابی باز نمیکند . همه او را موجودی بی خاصیت میبینند که خود را در پس انبوهی از روابط ریاضی پنهان کرده . روابطی که باعث شده زندگی طبیعیش مختل شود . همه او را دست می اندازند و میخواهند از او و همسرش سوء استفاده کنند . حتی همسرش نیز از او دل خوشی ندارد و احساس میکند که شوهرش تکیه گاه مناسبی برای او در زندگی نیست . تمام این مسائل دیوید را می آزارد و او با اینکه از مشکلاتش آگاه است اما به نظر میرسد که گامی در جهت اصلاح آنها بر نمی دارد . اما ناگهان ورق برمیگردد .

در سکانسهای پایانی فیلم ما با روی دیگر دیوید روبرو میشویم . ناگهان مردی را می بینیم که به هر ترتیبی که شده نمیخواهد اجازه دهد کسی به زور وارد خانه اش شود . دیگر خبری از آن دیوید دست و پا چلفتی نیست . البته این تغییر به گونه ای باورنکردنی اتفاق نمی افتد . به عبارت دیگر دیوید ناگهان از یک آدم بی عرضه به یک ابر قهرمان تبدیل نمیشود . او با فکر پیش میرود و عجله نمیکند . او نقشه می چیند و حواسش را جمع میکند . جز در چند مورد وارد یک درگیری فیزیکی با مردان متجاوز نمیشود که البته در نهایت آنها را هم با فکر و نقشه به نفع خود به پایان میرساند . با اینکه احساس میشود او حداقل شانسی در مقابل این مردان متجاوز ندارد اما پایان قصه به گونه ای دیگر رقم میخورد .

شرایط مختلف زندگی شخصیت انسان را تغییر میدهد . این یک امر بدیهیست و شاید مطرح کردن آن ، چندان برای کسی موضوع جدیدی نباشد . اما این موضوع در دستان سم پکین پا جانی تازه گرفته و تبدیل به اثری کلاسیک شده است . ضمن اینکه استفاده از بازیگر توانایی مثل داستین هافمن که اصولا فیزیک یک بازیگر خشن را ندارد بسیار به القای مفهوم مورد نظر کارگردان کمک کرده . جالب اینجاست که این تغییر شخصیت فقط در مورد شخصیت دیوید مطرح نمیشود . در سکانسی می بینیم که دیوید در لحظه ای مناسب موفق میشود یکی از مردانی که قصد ورود به خانه اش را دارند گیر بیاندازد و چاقویش را زیر گلوی او قرار دهد و شروع به تهدید کردنش کند . در این لحظه مردی که تاکنون به نظر میرسید چیزی جلودارش نیست شروع به التماس کردن میکند . به راستی که عنوان سگهای پوشالی بهترین نام برای این فیلم است . این سگها همان مردانی اند که ظاهرشان ترسناک است اما از درون تهی اند . با کوچکترین تهدیدی به التماس می افتند و از کرده خود پشیمان میشوند . آنها طبلهای تو خالی اند . فقط سر و صدا میکنند و زمانی که احساس کنند خطری واقعی تهدیدشان میکند ، ساکت میشوند و برای جانشان التماس میکنند . در طرف دیگر اما مردی تنهاست که سرش در زندگی خودش است . در حال و هوای خودش است و کاری به کار کسی ندارد . اما این به این معنی نیست که میتوان سر به سرش گذاشت و از او سوء استفاده کرد . در واقع سم پکین پا در Straw Dogs  میخواهد بگوید که هیچوقت از روی ظاهر کسی در مورد شخصیتش قضاوت نکنید . شاید اگر بهتر بخواهیم سگهای پوشالی را یک جمله خلاصه کنیم باید بگوییم : از آن نترس که های و هو دارد ، از آن بترس که سر به تو دارد .

سگهای پوشالی بدون شک یکی از بهترین فیلمهاییست که با چنین مضمونی ساخته شده است . آنقدر خوب که در سال 2011 دوباره بازسازی شد اما به هیچ وجه قابل مقایسه با نسخه اصلی نبود . اگر زمانی خواستید Straw Dogs  را ببینید مطمئن شوید که نسخه اصلی آن را تهیه کرده اید ، چون در غیر اینصورت احتمالا از دیدنش لذت نخواهید برد!

No Man's Land

نقطه صفر


 

جنگ میان صربها و بوسنی و هرزگوین بدون شک یکی از کثیف ترین و سیاه ترین جنگهاییست که میان دو ملت روی داده . جنایاتی که صربها در این جنگ مرتکب شده اند آنقدر زشت و کثیف بود که نمی توان آنها را از یاد برد . از سلاخی کردن و قتل عام دسته جمعی مردان در شهرها و روستاها و دفن کردن آنان در گورهای دسته جمعی گرفته تا تجاوز به زنان و دختران و به قتل رساندن آنان ، بخشی از جنایاتی بود که صربها علیه بوسنیایی ها مرتکب شدند . مسلما چنین فضای سیاه و تاریک و خشونت زده ای که ظلم و ستم در هر گوشه و کنارش بیداد میکند میتواند بستر وقوع حوادثی باور نکردنی باشد . حوادثی آنقدر نا متعارف که شاید با شنیدنشان در صحت آنان شک کنیم . بدون شک هنوزم که هنوز است داستانهای عجیب و غریب و ناشنیده زیادی وجود دارند که شاید هم هرگز روایت نشوند . بنابراین بدیهیست که بتوان از دل این تاریکی سوژه های ناب سینمایی را بیرون کشید و آثاری به یاد ماندنی خلق کرد . سینمای بوسنی در چنین فضایی تولدی دوباره یافته است . سینمایی برخاسته از خاکستر که با اینکه از عمرش سالهای زیادی نمیگذرد ولی توانسته خود را به خوبی به عنوان یک سینمای غنی در میان سینمای سایر ملل نشان دهد . فیلمهای بسیار خوبی طی چندین سال گذشته از بوسنی هرزگوین به دنیا معرفی شده . فیلمهایی که اکثرا سعی در نشان دادن آنچه دارند که طی سالهای سیاه جنگ بر ملت بوسنی گذشته است . یکی از این شاهکارها فیلمیست به نام No Man's Land ساخته دانیس تانوویچ . این فیلم که در سال 2001 ساخته شده روایتیست از دو سرباز صرب و بوسنیایی که مجبور میشوند در شرایطی عجیب و غریب یکدیگر را تحمل کنند .

ماجرا از جایی آغاز میشود که چند سرباز بوسنیایی که راهشان را در میان مهی غلیظ در شب گم کرده اند ، تصمیم می گیرند تا شب را در همان جایی که هستند بگذرانند تا صبح که شد بتوانند مسیرشان را پیدا کنند . صبح که میشود آنان در میابند که در نزدیکی یکی از سنگرهای صربها بوده اند . صربها هم که متوجه حضور آنان شده اند با تیراندازی آنها را از پای در می آورند و در این بین تنها یک سرباز بوسنیایی موفق به فرار میشود و میتواند خود را به یک سنگر خالی که قبلا متعلق به بوسنیاییها بوده ولی اکنون توسط صربها اشغال شده است برساند . در طرف دیگر این سنگر نیز بوسنیاییها هستند ، اما رفتن به آنجا کار خطرناکیست . چون صربها هر لحظه ممکن است تیراندازی کنند . از سوی دیگر صربها برای اینکه مطمئن شوند کسی زنده نمانده ، دو سرباز صرب که یکیشان دست و پا چلفتی است را به سنگر اشغال شده میفرستند . اما درون سنگر ، سرباز بوسنیایی پس از یک درگیری جزئی با سربازان صرب موفق میشود یکی از آنها را از پای در آورد و دیگری که همان سرباز دست و پا چلفتیست را زخمی کند . اکنون این دو در میان مواضع صربها و بوسنیاییها گرفتار شده اند و باید برای خلاص شدنشان از شرایط موجود راهی پیدا کنند .



فیلم No Man's Land  یکی از آن گره های ناب سینمایی را به تصویر میکشد . موقعیتی که در آن دو دشمن در یک شرایط مساوی قرار گرفته اند و هیچ یک نسبت به دیگری برتری ندارد . موقعیتی که گاه منجر به خلق لحظات کمدی و گاه ناراحت کننده و گاه هیجان انگیز میشود و در نهایت پایانی دور از انتظار را برای شخصیت های فیلم رقم میزند .

در این فیلم سعی بر این نیست که عوامل اصلی شروع جنگ بررسی شود و یا اینکه نشان داده شود که کدام گروه بی گناه و کدام گناهکار است . در اینجا شرایط کاملا مساویست و کارگردان با هوشمندی خاصی سعی در نشان دادن این مسئله دارد که در این موقعیت که هیچ یک نسبت به دیگری برتر نیست ، چه عواملی باعث میشود که شخصی در موضع قدرت قرار گیرد . او برای القای این مفهوم از ابزار اسلحه استفاده میکند . جابجا شدن سلاح میان شخصیتهای فیلم به خوبی بیانگر این مفهوم است . همچنین دیالوگهایی که میان شخصیتها رد و بدل میشوند به بهترین نحو این مسئله را نشان میدهند .

یکی از جالبترین صحنه های فیلم بخشی است که دو سرباز با یکدیگر بر سر اینکه کدامیک این جنگ را شروع کرده اند بحث میکنند . بحثی بی انتها که در آن هر کدام سعی میکنند دلایل خودشان را برای متهم کردن دیگری بیان کنند و در انتها سرباز بوسنیایی برای اینکه حرفش را به کرسی بنشاند ، اسلحه اش را به سمت سرباز صرب میگیرد و میگوید : کی این جنگ لعنتی رو شروع کرده ؟! سرباز صرب هم به ناچار کوتاه می آید و میگوید : ما شروع کردیم . یا در جایی دیگر سرباز بوسنیایی شروع به کشیدن سیگار میکند و هنگامی که سرباز صرب از او میخواهد که یک سیگار هم به او بدهد او میگوید : نه . و زمانیکه سرباز صرب دلیلش را می پرسد سرباز بوسنیایی میگوید : چون من اسلحه دارم و تو نداری ! همانطور که مشخص است کارگردان سعی در نشان دادن این مسئله دارد که اگر سلاح داشته باشی میتوانی هر کاری بکنی . قوانین را بشکنی ، زورگویی و قدرت نمایی کنی . میتوانی خود را برنده حساب کنی و طرف مقابلت را مجبور به هر کاری کنی که دلت میخواهد . حتی میتوانی منطقت را به دیگران اثبات کنی .

اما قضیه فقط به اینجا ختم نمیشود . کارگردان در یک چرخش ناگهانی و با هوشمندی خاصی ، در یک موقعیت مناسب اسلحه را در اختیار سرباز صرب قرار میدهد . اکنون همه چیز عوض میشود . موضع قدرت تغییر میکند و سرباز صرب در یک دیالوگ طلایی از سرباز بوسنیایی می پرسد : راستی ، گفتی کی این جنگو شروع کرد ؟! و سرباز بوسنیایی که چاره ندارد میگوید : ما شروع کردیم ! همینطور زمانی که او از سرباز صرب سیگارش را میخواهد ، همان جوابی را میشنود که خودش به سرباز صرب داده بود . این معاوضه قدرت در No Man's Land  بسیار دیدنیست .



شاهکار کارگردان اما به اینجا ختم نمیشود . او دوباره با قرار دادن یک اسلحه دیگر در دست سرباز بوسنیایی همه چیز را به حالت طبیعی برمیگرداند . اکنون هر دو مسلحند و شرایطشان مساویست . دیگر با هم بحثی ندارند و سعی میکنند با هم کنار بیایند چون می دانند که هیچ کدامشان موضع قدرت را دست ندارند و الآن هر دو خطرناکند . دیگر بحثی در مورد اینکه چه کسی جنگ را شروع کرده میانشان شکل نمیگیرد . درست بعد از همین سکانس است که این دو نفر تصمیم میگیرند که باید به هم کمک کنند و با هم فکری راهی برای خلاصی از شرایط موجود بیابند . این مسئله باعث میشود که در مقطعی حتی با یکدیگر دوست شوند و از نقاط مشترکشان با هم با یکدیگر گفتگو کنند که این مسئله یکی از شیرین ترین قسمتهای فیلم را رقم میزند . گرچه در پایان فیلم سرنوشتی غافلگیر کننده در انتظارشان است . فیلم به خوبی این مسئله را نشان میدهد که نباید هیچ وقت خود را بطور کامل در اختیار کسی قرار داد . همیشه باید یک حاشیه امنیت در روابط انسانی را در نظر گرفت تا جلوی سوء استفاده طرف مقابل گرفته شود و در این فیلم بنا به شرایط موجود ، این حاشیه امنیت توسط اسلحه تامین میشود . هر دو طرف با اینکه میدانند مسلح هستند اما به هم اعتماد میکنند ، چون میدانند تا زمانی که کسی به دیگری نارو نزده خطری تهدیدشان نمیکند . در اینجا دیگر نمیتوان سرباز صرب را  شخصیتی دانست که آدمکش است ، متجاوز است یا هر چیز دیگر . در اینجا حتی شاهد هستیم که سرباز بوسنیایی هم میتواند خشونت به خرج دهد . در واقع این فیلم تا حدودی تصورات مخاطب از جنگ میان بوسنی و صربستان را تغییر میدهد . البته این بدان معنی نیست که کارگردان صربها را مظلوم نشان دهد و آنها را بی گناه جلوه دهد . او با گنجاندن تصاویری مستند از دوران جنگ سعی میکند گوشه ای از ظلمی که بر ملتش تحمیل شده را نشان دهد . در این شرایط خاص اما اینکه چه کسی این جنگ را شروع کرده و ظالم و مظلوم کدامند واقعا اهمیتی ندارد . در واقع کارگردان شاید قصد داشته این موضوع را بیان کند که این شرایط است که ما را عوض میکند و از حالت مظلوم به ظالم و یا به عکس تغییر میدهد .

علاوه بر تمامی این تفاسیر ، No Man's Land  یک درام ضد جنگ نیز هست و یکی از بهترین فیلمهاییست که در این زمینه ساخته شده . دیدن این فیلم را از دست ندهید .

Bronson

آنارشیسم در راستای رسیدن به آرامش !


 

فیلم Bronson محصول سال 2008 بریتانیاست و Nicolas Winding Refn آنرا کارگردانی کرده . کارگردانی که شاید بیشتر به خاطر فیلم اخیرش Drive شناخته شده باشد . برانسون بر اساس زندگی یکی از خشن ترین زندانیهای دنیا یعنی مایکل پترسن که در بریتانیا زندانیست ساخته شده است . کسی که همه او را به نام چارلز برانسون میشناسند !

چارلز برانسون یک دیوانه به تمام معناست . او هدف خاصی را در زندگی اش دنبال نمیکند . او با همه چیز مخالف است و هیچ چیزی را آنگونه که هست نمیخواهد . او فقط میخواهد همه چیز باب میل او باشد و البته اینکه سلیقه و علاقه او چیست اصلا مشخص نیست . او عاشق هرج و مرج است . یک آنارشیست به معنای واقعی کلمه که تنها راه رسیدن به آرامش را در هرج و مرج طلبی میبیند . اعمالی از او سر میزند که کاملا غیر قابل پیش بینی و برای ما بی معناست ولی برای خودش یک دنیا معنا دارد !

او دوست دارد برهنه باشد و بدنش را با رنگ سیاه بپوشاند و در اتاقی که تاریک است عینک آفتابی بزند ! لذتی که او از این کارش میبرد وصف نشدنیست و لزومی هم ندارد که ما درک کنیم چه لذتی پشت این اعمال نهفته . چرا که اصولا نمیتوان فلسفه اعمال برانسون را درک کرد . در لحظاتی بسیار متشخص میشود و ناگهان با مشت بر در و دیوار و هر کسی که روبرویش باشد میکوبد و اصلا دلیلش مشخص نیست . او آنقدر عجیب و غریب است که نمیتوانند تصمیم بگیرند این موجود یک دیوانه است یا یک جنایتکار . زمانی که در زندان است اعمالی دیوانه وار از او سر میزند و هنگامی که به تیمارستان میرود آدم میکشد ! برانسون یک انسان سازمان ناپذیر است که به هیچ صراطی مستقیم نیست و نمیتوان هیچ دلیل منطقی برای تفکراتش پیدا کرد . آنچه مشخص است اینست که برانسون نمیخواهد از کسی دستور بگیرد و کاری را انجام دهد که برایش تعیین کرده اند . حتی اگر آن کار به نفعش باشد . او فقط میخواهد کسانیکه دور و برش هستند ، صرفا وجود داشته باشند . همین و بس و دیگر هیچ کاری به کارش نداشته باشند . انتظار دارد همه او را درک کنند ، هر چند رفتارش غیر قابل درک باشد . او در آشوب و هرج و مرج زنده است و اگر اینها را برانسون بگیری چیزی از او باقی نخواهد ماند . افسرده خواهد شد و شاید هم بمیرد .



اگر تمام این تفاسیر عجیب و غریب از رفتار به شدت غیر خطی و غیر قابل پیش بینی و غیر قابل کنترل از برانسون را کنار بگذاریم ، باز آنچه که برای مخاطب بسیار جالب است اینست که چنین آدمی واقعا وجود دارد . مایکل پترسن یا همان چارلز برانسون خشن ترین و نا متعارف ترین زندانی بریتانیاست . کسی که 34 سال از عمرش را در زندان بوده و 30 سال از آنرا در انفرادی گذرانده است و البته هنوز هم تاریخی برای آزادی اش تعیین نشده . برانسون یک شورشی است . او در مقابل سیستمی که به خیال خودش او را در بند نگاه داشته طغیان میکند . او میخواهد که همه مانند او باشند . از دیدگاه برانسون این ما هستیم که در بندیم . ماییم که درون سیستمی گرفتار شده ایم که چهارچوبش را انسانهایی مانند خودمان تعیین کرده اند . از نظر او معنایی ندارد که انسان خودش را محصور در چهارچوبی از قانون ببیند که دست و پای او را برای انجام برخی کارها می بندد . او به بی قانونی معتقد است . در واقع برانسون یک دیدگاه افراطی نسبت به مقوله آزادی دارد . او به آزادی بی قید و شرط معتقد است . او میخواهد هر کسی هر کاری که میخواهد انجام دهد و هر طور که میخواهد زندگی کند . چیزی که به هیچ وجه امکان پذیر نیست . به هر صورت در روابط انسانی و اجتماعی خطوط قرمزی وجود دارد که با توجه به نوع جامعه ای که در آن زندگی میکنیم ، این خطوط میتوانند بسته تر یا بازتر باشند . فارغ از هر گونه بحث سیاسی و اجتماعی و اینکه کدام جامعه بیشتر به آزادیهای مدنی و فردی احترام میگذارد ، این امر چیزی پذیرفته شده در تمام جوامع بشری است . شاید همه دوست داشته باشند آنگونه که میخواهند زندگی کنند و هر کاری که دوست داشته باشند انجام دهند و به کسی پاسخگو نباشند اما آیا امر شدنیست ؟ آزادی بی قید و شرط حتی به قیمت سلب آسایش دیگران صرفا به خاطر اینکه من در آرامش باشم آیا خواسته ای انسانیست ؟ اگر همه انسانها بخواهند اینگونه زندگی کنند چه اتفاقی می افتد ؟ البته جواب دادن به این سوالات هم به این آسانی ها نیست و آنقدر شاخ برگ پیدا میکند که در نهایت ممکن است از مسیر اصلی دور شویم . آنچه مشخص است اینست که برانسون قانون شکن است . او میگوید که برای خودش اصولی دارد اما این اصول برای ما چندان روشن و قابل درک نیست ، چرا که اصولا برانسون به چیزی به نام اصول معتقد نیست ! او برای جامعه یک دردسر است اما خودش اینگونه فکر نمیکند . او از اینکه دیگران رفتارش را درک نمیکنند متعجب است و همه را یک مشت ابله میپندارد . از نظر او دیگران صرفا موجوداتی دست و پا گیرند که نمیگذارند او آن گونه که میخواهد زندگی کند و البته اینکه او میخواهد چگونه باشد هم چندان مشخص نیست ! فقط میدانیم که نمیخواهد مثل هیچ کس باشد . او قابل تغییر نیست . او برانسون است . عجیب ترین انسان دنیا !

Salo or The 120 Days of Sodom

SALO یا فیلمی برای ندیدن !


 

پس از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره تصمیم گرفتم فیلم Salo را دانلود کنم و ببینم . چیزی که پس از دیدنش عایدم شد حالت تهوع و سردرد و سرگیجه بود . بله . مسلما Salo یکی از منزجر کننده ترین فیلمهای تاریخ سینماست . آنقدر حال به هم زن و کثیف و هولناک که ترجیح میدهیم پس از دیدنش یک کمدی دسته چندم و درپیت تماشا کنیم .

Salo را پیر پائولو پازولینی در سال 1971 کارگردانی کرده است . فیلمی جنجال برانگیز که حاشیه های فراوانی را به دنبال خود داشت . از ممنوع شدن اکرانش در بسیاری از کشورها گرفته تا کشته شدن کارگردانش در مدت کوتاهی پس از ساخت فیلم ، بخشی از این حواشی بود .

Salo در نگاهی سطحی صرفا یک اثر حال به هم زن و منزجر کننده است . فیلمیست که کثافت و درد و رنج از سر و رویش می بارد . اما اگر کمی موشکافانه تر به آن نگاه کنیم و پیشینه کارگردانش را مورد بررسی قرار دهیم در میابیم که هدف از ساخت سالو چیزی بیش از اینها بوده . مضامینی که شاید مطرح کردنش برای جامعه آن سالها بسیار زود بوده ولی پازولینی یا چندان به این مسئله اهمیت نمی داده و یا از زمان خودش جلوتر بوده است  . البته مطرح شدنش را نمیتوان زود دانست ، بلکه بی پردگی و صراحت کارگردان در نحوه روایت ماجرا به منظور القای اندیشه مورد نظرش به تماشاچی باعث چنین برداشتی میشود و شاید همین مسئله سبب شد که Salo امضای حکم مرگ پازولینی به دست خودش باشد .



پازولینی در Salo خوی حیوانی بشر را برای رسیدن به اوج لذت به تصویر میکشد . بشری غرق شده در مدرنیته که دیگر هیچ چیزی نمیتواند به لذت بخشیدن به زندگی به ظاهر باشکوه ولی سرشار از پوچی او کمک کند . در نتیجه او به توحش روی می آورد . عقب گردی بسوی وحشیگری مطلق برای رسیدن به اوج لذت و آرامش با استفاده از روشهایی کثیف و هولناک که البته امروزه در گوشه و کنار جهان نیز طرفدارانی دارد . کسانی که ظاهرشان شاید در جامعه آراسته باشد و انسانهای موجهی در بین مردمشان باشند ، اما در خلوت آنقدر کثیفند که حتی فکر کردن به اینکه چه کارهایی ممکن است از این جماعت سر بزند ما را آزرده خاطر می سازد چه برسد به اینکه بخواهیم با کیفیت HD شاهد اعمالشان باشیم !!! پازولینی دقیقا همینجا وارد عمل میشود . او پرده ها را بر میدارد و همه چیز را با جزئیات چندش آور و رقت انگیزش به ما نشان میدهد . او برای بیان مفاهیم مد نظرش فیلمش را به چهار بخش تقسیم میکند :

1- پیش از دوزخ

2- محفل فساد

3- محفل کثافت

4- محفل خون

و در هر اپیزود حس انزجار ما را نسبت به اپیزود قبلی افزایش میدهد و موازی با آن میزان لذت بردن شخصیتهای منحوس فیلمش را در هر مرحله ، از وقایع موجود بالاتر میبرد . آنقدر زیاد که شاید خیلیها توان تماشای آنرا تا انتها نداشته باشند . پازولینی سعی میکند به مخاطبش درباره آنچه که شاید که خانه همسایه دیوار به دیوارش در جریان باشد هشدار دهد . اما برای این هشدار از پند و اندرز استفاده نمیکند . او تماشاچی را با بی رحمی تمام درون گندابی می اندازد که هر چه بیشتر در آن دست و پا بزند ، بیشتر در آن فرو خواهد رفت . پس بهتر است ساکت باشد و هیجانش را کنترل کند و دست و پا نزند تا ببیند عمق این گنداب سرشار از کثافت تا کجاست . اکنون تصمیم با تماشاچیست . پازولینی تمام محتویات این گنداب را تا انتهایش نشانمان میدهد . این ماییم که باید تصمیم بگیریم که درونش شیرجه بزنیم یا با احتیاط از کنارش رد شویم . از نظر من این تمام حرف پازولینی بود که البته در نهایت به قیمت جانش برایش هزینه برداشت .

Salo را هرگز در رده بهترین فیلمهایی که دیده ام قرار نخواهم داد ولی بدون شک یکی از تاثیرگذارترین و بی پرده ترین و متفاوت ترین آثار سینمایی بود که تاکنون دیده ام . پیشنهاد میکنم آنرا هرگز نبینید !

The Big Lebowski

بی خیال پسر ، بیا بریم بولینگ ...
 
 


The Big Lebowski داستان یک آدم پاپتی آسمان جل و شلخته و بی خیال ، به نام جفری لباوسکی ( با بازی جف بریجز ) است که همه او را به نام Dude می شناسند . کسی که تشابه نام خانوادگی اش با نام خانوادگی یکی از ثروتمندان شهر برایش دردسرهای زیادی درست میکند .
Dude از دار دنیا یک خانه اجاره ای دارد و یک ماشین قراضه و دو دوست به نامهای والتر ( با بازی جان گودمن ) و دانی ( با بازی استیو بوشمی ) که مشنگ تر از خودش هستند . آنها تمام وقتشان را در یک باشگاه بولینگ و با بحث کردن بر سر مسائل مزخرف و بی ربط می گذرانند . روزی دو گردن کلفت احمق به خانه Dude می آیند و پس از کتک کاری و تهدید کردن و کثافتکاری روی قالیچه اش به او میگویند که باید بدهی اش را با جکی تریهورن که از تهیه کنندگان فیلمهای مستهجن است ، صاف کند ! Dude که از همه جا بی خبر است در می یابد که او را با شخص دیگری اشتباه گرفته اند و آن دو شرخر ابله هم پس از اینکه میفهمند او را عوضی گرفته اند ، از خانه اش میروند . Dude که از این ماجرا دلخور شده و برای اینکه خسارت قالیچه اش را بگیرد ، نزد لباوسکی حقیقی می رود . اما هنگامی که ماجرا را برایش تعریف میکند ، لباوسکی او را با فحش و بد و بیراه از خانه اش بیرون میکند . Dude هم برای اینکه حال لباوسکی را بگیرد ، هنگام خروج از خانه یکی از قالیچه های خانه را با خود میبرد و همین مسئله سر آغاز یک ماجراجویی احمقانه و کمدی برای Dude بی خیال و دوستانش است .



The Big Lebowski را برادران کوئن در سال 1998 میلادی ساخته اند . یک درام کمدی که پر از رمز و رازهای ابلهانه است . رموزی که پس از رو شدنشان تازه درمیابیم این همه مدت سر کار بوده ایم ! روند فیلم به گونه ایست که ابتدا تماشاچی خیال میکند با یک معمای عجیب و غریب طرف است . معمایی که هر لحظه ابعاد جدیدی به خود میگیرد و گره ای به گره های آن اضافه میشود . اما با پیشرفت داستان و باز شدن گره ها تازه میفهمیم که پشت تمام این ماجراها ، صرفا یک داستان پیش پا افتاده نهفته که بعضا به دلیل یک سوء تفاهم احمقانه ، به خود شکل یک معمای عجیب و غریب گرفته است . از این نظر میتوان این فیلم را هجویه ای بر تریلرهای رمزآلود و بعضا اکشن و جنایی دانست . فیلمهایی با داستانهای تو در تو و معماهای عجیب و غریب که در پس هر گره شان یک حقیقت هولناک غافلگیر کننده وجود دارد . به همین دلیل میتوان The Big Lebowski را با یکی از فیلمهای سالهای اخیر برادران کوئن نیز مقایسه کرد . فیلم بعد از خواندن بسوزان که آن نیز با معماهای ابلهانه اش هجویه ای بر آثاری چون هویت بورن است .
در اکثر فیلمهای برادران کوئن همیشه یک ته مایه کمدی وجود دارد ولی جنس کمدیهایشان با آنچه که در ذهن مخاطب وجود دارد متفاوت است . دیالوگهایی که میان شخصیتها رد و بدل میشود به خودی خود خنده دار نیست ، اما آنقدر بی ربط به ماجراست که آدم خنده اش میگیرد . در واقع برادران کوئن برای خنداندن مخاطب ، سعی نمیکنند لحظه های کمدی را با استفاده از قواعد مرسوم این ژانر و کلیشه هایش ایجاد کنند . رفتارهای کمدی در فیلمهای آنان بیشتر شبیه رفتارهای خودمان در زندگیست و به همین دلیل میتوان احساس نزدیکی بیشتری با آنان داشت . مسلما یک تماشاچی نمیتواند با کمدی هایی از نوع 21 Jump Street احساس نزدیکی کند . گرچه اینگونه فیلمها نیز آثاری لذت بخشند و دیدنشان تجربه شادی آفرینیست ، اما در کل آثاری هستند که چندان به زندگی های ما شباهت ندارند .
The Big Lebowski اما این چنین نیست . شخصیتهایش عادی اند و مانند بسیاری از ماها با شنیدن صدای گلوله 10 متر از جا می پرند ، تاکنون اسلحه در دست نگرفته اند ( به غیر از والتر ) و اهل کارهای اکشن و بپر بپر و بشکن و بالا و این داستانها هم نیستند . کلا بی خیال همه چیز و همه کسند و میخواهند زندگی شلخته هر روزشان را هر چقدر هم که ابلهانه باشد همانطور ادامه دهند .



آنها به دنبال حادثه نیستند . حادثه به دنبال آنهاست . بر خلاف فیلمهایی که معمولا شخصیتهایش عمدا به دنبال دردسر می روند . Dude فقط قالیچه اش را میخواهد . همین ! ولی دیگران که Dude حتی یکبار هم آنان را در زندگی اش ندیده ، همه به دنبالش هستند و از او چیزی میخواهند . نکته جالب دیگر در این فیلم واکنشهای Dude در ارتباط با حوادثی است که برایش اتفاق می افتد . او تمام حوادث را با بی خیالی تمام از سر میگذراند و همین مسئله باعث بوجود آمدن لحظات کمدی بسیاری در فیلم میشود . او بدجور بی خیال است و تقریبا بی خیال ترین موجودیست که تاکنون بر روی کره زمین دیده ایم .
مثلا هنگامی که 3 آلمانی با یک موش خرما با خانه اش حمله میکنند و وسایلش را به هم میریزند ، او در وان حمام دراز کشیده و تنها جمله ای که میگوید اینست : چه موش خرمای قشنگی !!! یا در سکانسی دیگر ، پس از یک تعقیب و گریز ابلهانه ای که تمام نقشه های بی در و پیکرشان را به هم ریخته ، بزرگترین تصمیمی که میگیرند رفتن به باشگاه بولینگ است !
Dude خودش میداند که موجود تنبلی است و آنرا از کسی مخفی نمیکند . او خودش است . اصل جنس است و ادا در نمی آورد . تظاهر به چیزی که نیست نمیکند و میداند برای کسی تهدیدی محسوب نمیشود و آزاری به کسی نمی رساند . پس چرا باید خود را تغییر دهد ؟ چرا برای خودش دردسر درست کند ؟ او با همان خانه اجاره ای فکستنی و اتومبیلی که هر روز از روز قبلش قراضه تر میشود و دوستان زپرتی اش خوشحال است . هیچوقت حسرت چیزی را که نداشته نمیخورد ، بلکه از چیزهایی که دارد ، هر چقدر هم که در نظر ما بی ارزش باشند و مایه خنده ، لذت میبرد . او نگران نگاه مردم نیست . او شبها روی قالیچه اش دراز میکشد و با هدفون به موسیقی مورد علاقه اش که چیزی جز صدای توپ بولینگ نیست گوش میدهد و لذت میبرد . مست میکند و بی خیال است . بی خیال همه چیز و ما او را همینطوری که هست دوست داریم . چون چیزی درونمان هست که دوست دارد مانند او باشد ، بی خیال زندگی و مشکلات روزمره اش باشد ، بی مسئولیت باشد . اما میدانیم که مانند او بودن سخت است . شاید مشکل از ماست ! مایی که آنقدر غرق در زندگی و گرفتاریهایش شده ایم که یادمان رفته گاهی نیاز داریم که بی خیال باشیم . نیاز داریم که تفریح کنیم و شاد باشیم و غصه گذشته و حال و آینده را نخوریم . نیاز داریم که Dude باشیم .
The Big Lebowski قطعا یک شاهکار است . یک شاهکار بی ادعا . شاهکاری که اصلا سر و شکل یک شاهکار سینمایی را ندارد ! فیلمی در مورد تنبل ترین و بی خیال ترین موجود دنیا . فیلمی درباره Dude . یک آدم خاص ! خیلی خاص !

Tropa De Elite

این گروه خشن



 

Elite Squad با نام اصلی Tropa De Elite فیلمیست برزیلی به کارگردانی Jose Padiha که در سال 2007 میلادی ساخته شده است . فیلمی که در آن خشونت حرف اول را می زند و موفقیت جهانی اش باعث شد تا دنباله ای نیز بر آن ساخته شود .
این فیلم روایتیست خشن از درگیریهای نیروی ویژه پلیس برزیل با حاشیه نشینان مواد فروش و قاچاقچی در شهر ریودوژانیرو . محله های فقیرنشینی که قلمرو فرمانروایی مواد مخدر و اسحله و خشونت است . علاوه بر این Elite Squad به بررسی فساد در دستگاه پلیس ریودوژانیرو ، نحوه آموزش اعضای نیروی ویژه و تاثیر کار در این فضای خشونت زده بر زندگی شخصی اعضای نیروی ویژه می پردازد . تمام این داستانها حول محور شخصیت اصلی فیلم یعنی کاپیتان ناسیمنتو با بازی عالی Wagner Moura می گردد . فردی که تمام زندگی اش غرق در مبارزه با فساد موجود است و خانواده اش در این فضای خشونت زده در حال از هم پاشیدن .



Wagner Moura

فیلم ریتمی بسیار سریع دارد و علیرغم اینکه داستانهای زیادی را در خود گنجانده ، توانسته به تمامی موضوعات مربوط رسیدگی کند . چرخ دنده های داستانها مدام در گردش و دندانه هایشان هر لحظه در حال درگیر شدن با یکدیگر است و در این میان چاشنی خشونت علاوه بر ایجاد جذابیت بصری یکی از مهمترین عوامل پیشبرد قصه محسوب میشود . خشونتی که وجودش لازم و ضروریست و در صورت نبودنش باعث میشود این چرخ دنده ها از کار بیفتند و فیلم درجا بزند و غیر منطقی به نظر برسد .
Elite Squad از آن فیلمهاییست که با دیدنش دلمان خنک میشود . از آن فیلمهایی نیست که وقتی شخصیت اصلی بگوید : میکشمت ، کلی داستان سر هم کند و قصه و شعر و مرثیه بخواند و دست آخر درست در لحظه کشیده ماشه کسی سر برسد و اوضاع را جمع و جور کند . در این فیلم شخصیت های داستان ( خصوصا کاپیتان ناسیمنتو ) با کسی شوخی ندارند . وقنی میگویند میزنیم ، میزنند و وقتی میگویند میکشیم ، میکشند . همین مسئله غافلگیریهای زیادی را در فیلم رقم زده .



بارها اتفاق می افتد که کسی که انتظارش را نداریم می میرد ، گلوله میخورد یا هزار بلای دیگر بر سرش می آید . این امر باعث شده تا Elite Squad نسبت به سایر فیلمهای هم رده خود ، بیشتر به واقعیت نزدیک باشد . فیلمبرداری به روش دوربین روی دست نیز در اکثر سکانسها به این واقع گرایی کمک بسیاری کرده ، بطوریکه در برخی لحظات حس میکنیم مشغول تماشای یک فیلم مستندیم .
علاوه بر این Elite Squad یک سری کلیشه های رایج را در هم میشکند . مثلا زمانی که پلیس کسی را دستگیر میکند ، کلی قصه سر هم نمیکند که تو حق داری سکوت کنی یا حق داری وکیل اختیار کنی و یا اگر چیزی بگویی ممکن است علیه خودت در دادگاه استفاده شود . Elite Squad داستان پلیسهاییست که عاصی هستند . پلیسهایی که وقتی کسی را دستگیر میکنند آنقدر از دستش حرصی اند که حتی یک کلمه از موارد گفته شده را بر زبان نمی آورند و جالب اینجاست که بیننده از این شرایط راضیست . چون در طرف مقابل ، خلافکاران آنقدر موجودات کثیف و آزار دهنده ای هستند که حتی فکر اینکه آنها بخواهند حقی داشته باشند اعصاب ما را به هم میریزد ، چه برسد به اینکه این گروه خشن بخواهد حقوقشان را برایشان تکرار کند .



Elite Squad فیلمیست که 2 ساعت تماشای خشونتش مخاطب را راضی میکند . با اینکه این خشونت طبیعی به نظر میرسد ولی باز هم راضی هستیم . چون روند فیلم به گونه ایست که اگر خشونتش را از آن بگیری ، لنگ خواهد زد . گرچه در قسمت دوم این فیلم کمی از خشونتش نسبت به قسمت اول کاسته شده ، اما از آنجایی که بر روی مسائل مهمتری دست میگذارد ، به لحاظ محتوی میتوان آنرا در جایگاه بالاتری نسبت به قسمت اول قرار داد .
فیلمهای زیادی هستند که در آنها به درستی از خشونت جهت ابزاری برای پیشبرد قصه کمک گرفته شده . از آن دسته میتوان به American History X یا Harry Brown اشاره کرد . فیلمهایی که با همین خشونتشان معنا پیدا میکنند . فیلمهایی که اگر خشونتشان را حتی اگر کمی کمتر کنیم از حالت یک شاهکار سینمایی به یک فیلم معمولی تبدیل خواهند شد . دو فیلم Elite Squad 1 & 2 نیز این چنین هستند و جزء بهترین نمونه هایی اند که میتوان در ژانر جنایی اکشن پیدا کرد . فیلمهایی که هر چند خشونتشان واقعیست ولی لذت بخش و دیدنی اند .


عنوان این متن ( این گروه خشن ) از فیلمی به همین نام گرفته شده که سم پکین پا آنرا در سال 1970 کارگردانی کرده است . 

 

The Shining

HERE'S JOHNNY


طرفداران پر و پا قرص ژانر وحشت حتما نام استیون کینگ را شنیده اند . نویسنده ای آمریکایی که بارها داستانهایش سوژه فیلمهای ترسناک بوده است . فیلمهای ترسناکی که گاه اثری دسته چندم و گاهی تبدیل به یک شاهکار سینمایی شده اند . The Shining یکی از همین شاهکارهاست . فیلمی به کارگردانی فیلمساز بزرگ و فقید آمریکایی ، استنلی کوبریک که در سال 1980 میلادی ساخته شد .
داستان فیلم ماجرای خانواده ای سه نفره را روایت میکند که به منظور حفاظت از یک هتل بسیار بزرگ در فصل زمستان انتخاب شده اند . پدر خانواده ، جک ، با بازی فوق العاده جک نیکلسون یک نویسنده است که میخواهد از این فرصت بدست آمده استفاده کند و رمانش را به پایان برساند . او احساس میکند که این هتل و فضای آن می تواند برای او بسیار الهام بخش باشد . بخصوص که اعضای خانواده ای که پیش از آنان مسئولیت نگهداری هتل را داشته اند ، همگی توسط پدر خانواده به طرز فجیعی به قتل رسیده اند . جک از لحظه ورودش به این هتل به طرز عجیبی تحت تاثیر این داستان بوده و حس میکند که میتواند از این حس و حال عجیبش در پرورش شخصیت های قصه اش بهره ببرد . در بدو ورود و با گذشت چند روز همه چیز عادی به نظر میرسد . اما کم کم فضای وهم آلود و سنگین هتل شخصیت جک را در خود حل میکند و او رفته رفته تبدیل به هیولایی میشود که فقط با کشتن خانواده اش می تواند به آرامش برسد .



فیلمهای زیادی را میتوان نام برد که داستانی مشابه The Shining دارند . اما اکثرشان صرفا یک اثر تجاری هستند که شاید فقط در زمان اکران عمومیشان کمی سر و صدا به راه بیندازند ، اما در نهایت پت پتی میکنند ، خاموش میشوند و از یاد میروند . یکی از این نمونه ها فیلم The Amityville Horror با بازی رایان رینولدز بود که همان پت پت کردن هم برایش زیاد است .



فیلمی که مثلا قرار است به نوعی The Shining امروزی باشد ولی در نهایت اثری بی بو و بی خاصیت و پا در هواست . The Shining اما چیز دیگریست . سرشار از سکانسهای ماندگار و دیالوگهای شنیدنی است . پر است از بازیهای بی نقص جک نیکلسون که حتی اگر جلوی دوربین کاری هم نکند باز در چهره اش دیوانگی موج میزند ، چه برسد به اینکه بخواهد تبر به دست بگیرد و در حمام را بشکافد و صورتش را از شکاف در داخل کند و بگوید : HERE'S JOHNNY



The Shining به بررسی چگونگی تغییر شخصیت یک انسان میپردازد . اینکه چگونه محیط میتواند در شکل گیری ساختار شخصیت انسان و یا در این فیلم تغییر شخصیت انسان نقش داشته باشد . The Shining از قدرت محیط سخن میگوید و شاید از این رو بتوان هتل را شخصیت اصلی فیلم دانست . هتلی که میتواند افکار شوم و وهم آلودش را به شخصیتهای ساکن در خود دیکته کند ، آنان را مسخ کند ، در درون خود غرق کند و در اختیار خود بگیرد . در اینصورت بیراه نیست اگر The Shining را با Benny's Video مقایسه کنیم . داستان نوجوانی که تحت تاثیر محیط سودجوی اطرافش تبدیل به هیولایی میشود که کشتن یک آدم برایش مثل آب خوردن است .



البته در Benny's Video ما شاهد این شکل گیری شخصیت نیستیم و از همان ابتدا کاملا مشخص است که با چه موجودی طرفیم . در Shining اما این روند شکل گیری کاملا در جلوی چشممان روی میدهد و کوبریک توانسته به خوبی از عهده به تصویر کشیدن این مسئله بر آید . یکی از ترفندهای او برای القای مفهوم تسلط فضای سنگین هتل بر شخصیت جک قرار دادن او در مرکز صفحه و استفاده از تکنیک فیلمبرداری Long Shot است . حالتی که به بهترین شکل ممکن تنهایی شخصیت اصلی در مقابل هجوم بی رحمانه فضای سنگین هتل به درون شخصیت جک را نشان میدهد .
جک محکوم به تغییر است . محکوم به فناست . او تنهاست و حضور همسر و فرزندش در پر کردن خلاء شخصیتیش به او کمکی نمیکند . آنها صرفا یک قربانی اند . قربانی شخصیت اصلی یعنی هتل . قربانیانی که گرچه در نهایت موفق به فرار میشوند اما مسلما هیچوقت از دست کابوسهایشان رهایی نخواهند یافت و آنچه که بر آنان گذشته همواره چون سایه ای بر سرشان سنگینی خواهد کرد . جک هم یک وسیله است . وسیله ای برای اینکه هتل را به مقصودش برساند و در نهایت او هم یک قربانی است و برنده همیشگی همان هتل است . هتلی که همیشه پا بر جاست و شاید منتظر مهمان بعدی باشد . از این نظر شاید The Shining کنایه ای به جوامع بشری و ساختار قدرت در آن باشد . جوامعی که در آنها دستوراتی که توسط قدرت برتر داده میشود ، بی برو برگرد لازم الاجراست . چه نفع ملت باشد و چه به ضررشان و در نهایت اگر حتی مقاومتی هم بکنند یا محکوم به فنا خواهند بود و یا باید خود را با شرایط جدید وفق دهند . همه مدام در تغییریم و شاید Shining در روایتی اغراق شده تر داستان همه آدم هاست .
همانطور که مشخص است میتوان ساعتها درباره این فیلم صحبت کرد و مدام از این شاخه به آن شاخه پرید . این مسئله نشان دهنده اوج جامع نگری کوبریک و البته استیون کینگ است که توانسته اند این چنین با یک اثر سینمایی افکارمان را بهم بریزند و ما را به فکر فرو ببرند . The Shining یک شاهکار به تمام معناست .

Nokas

کمدی ترین سرقت تاریخ !




نوکاس فیلمیست نروژی به کارگردانی Erik Skjoldbjarg که اگر در جایی مثل آمریکا ساخته میشد آنرا در ژانر فانتزی یا علمی - تخیلی دسته بندی میکردند !
فیلم که بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده روایتگر یک سرقت عجیب و غریب از بانکی به نام نوکاس در یکی از آرام ترین شهرهای نروژ است . 
ماجرا از این قرار است که عده ای به اصطلاح سارق و گنگستر حرفه ای با نقشه ای مثلا از پیش تعیین شده که قرار است مو لای درزش نرود تصمیم میگیرند از بانک نوکاس سرقت کنند . آنان قصد دارند با لباس نیروی ویژه پلیس ، پس از ورودی بی سر و صدا به بانک سرقت را در چند دقیقه به پایان برسانند . روز سرقت اما همه چیز به طرز خنده دار و غیر قابل باوری به هم میریزد و سرقتی که قرار است در چند دقیقه انجام شود ، در حدود یک ساعت به درازا میکشد ! از ورود به بانک گرفته تا سردرگمی در اجرای نقشه بی در پیکر سرقت و در نهایت خروج از بانک و در کنار همه اینها واکنشهای عجیب و غریب و بعضا خنده دار پلیس ، همه و همه دست به دست هم میدهند تا شاهد یکی از کمدی ترین و نا متعارف ترین سرقت ها از بانک باشیم . معمولا بنا به قواعد ژانر ، آنچه که از فیلمهای این چنینی انتظار داریم یک درام اکشن و نفسگیر است که در آن سارقان افرادی بسیار هموشمند هستند که با نقشه های غافلگیرکنندشان چنان سرقتی را ترتیب میدهند که بیننده پس از پایان فیلم هوس میکند خودش دست به کار شود و به یک بانک دستبرد بزند ! بارزترین نمونه ای که میتوان از آن یاد کرد فیلم Heat است که در آن رابرت دنیرو نقش سارقی حرفه ای به نام نیک مک کالی را ایفا میکرد و پلیسی به نام وینسنت با بازی آل پاچینو به دنبال دستگیر کردنش بود . فیلمی به یاد ماندنی به کارگردانی مایکل مان که نیاز چندانی به تعریف و تمجید ندارد . فکر نمیکنم کسی باشد که سکانس نفسگیر سرقت از بانک و درگیری ها و تیراندازی های پس از آن را در این فیلم به خاطر نیاورد .



سکانسی که در بالاترین حد استاندارد ساخته شده و هنوزم که هنوز است به یاد ندارم سکانسی مانند آن توانسته باشد حتی کمی به آن نزدیک شده باشد . سکانسی که اوج هیجان را به مخاطب منتقل میکرد . سکانسی که هنگام دیدنش حتی نمیشد پلک زد . سکانسی که میتوان ساعتها راجع به آن صحبت کرد ولی باز هم هر چه از آن بگوییم کم گفته ایم !
در نوکاس اما خبری از این داستانها نیست . نوکاس تمام تصورات و تعاریف و پیش فرضهای ذهنی مخاطب از اینگونه فیلمها را به هم میریزد . شخصیت های فیلم آنقدر ابله و غیر حرفه ای هستند که آدم شاخ در می آورد ! از لحظه ورود به بانک گرفته تا اجرای نقشه و فرار از بانک آنقدر همه چیز احمقانه پیش میرود که بیننده بهت زده خواهد شد .
یکی از جالب ترین سکانسهای فیلم لحظه ورود به بانک است . سارقان در لباس نیروی ویژه قرار است با شکستن شیشه بانک وارد آن شوند و به خیال خودشان این راحت ترین روش برای ورود است . اما هنگام شکستن شیشه تازه میفهمند که ضد ضربه بوده است !! درست در همین لحظه همه چیز به هم میریزد . شکستن شیشه آنقدر با سر و صدا و کارهای خنده دار همراه میشود که پلیس متوجه سارقین شده و پی به ماجرا میبرد .



غافلگیری اما به اینجا ختم نمیشود . درست در لحظه ای که انتظار داریم پلیس با نقشه ای حساب شده وارد عمل شود ، عکس این عمل اتفاق می افتد . سرگردانی پرسنل نیروی پلیس در مواجه با وضعیت پیش رو و عدم داشتن طرح مناسب برای به کنترل در آوردن صحنه جرم باعث میشود سارقین بتوانند سرقت طولانی و پر سر و صدا و احمقانه خودشان را پیش ببرند و جالب اینجاست که در نهایت مبلغ هنگفتی به سرقت میرود . مبلغی که هنوز درست مشخص نیست چگونه و در کجا خرج شده .
سکانسهایی از این دست در نوکاس بسیارند . مثلا در لحظه خروج از بانک ، سارقین با عجله خود را به اتوموبیلشان میرسانند و زمانی که به راننده میگویند حرکت کن او در جواب میپرسد : کجا برم ؟ من که آدرسو بلد نیستم !!!
یا در جایی دیگر هنگامی که به ماموران پلیس اطلاع میدهند که سرقتی در نوکاس در جریان است مامورین بارها با بی حوصلگی و سردرگمی میپرسند : مطمئنین که مانور آزمایشی نیست ؟!!!
همه چیز در فیلم باور نکردنی است و همین مسئله باعث متفاوت بودن نوکاس نسبت به سایر فیلمهای هم رده خودش شده . Heat ماجرای چندین سارق حرفه ای و اجرای نقشه های بی نقصشان بود . نوکاس هم همینطور اما زمانی که پای مقایسه به میان می آید خواهیم دید که کاملا در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند . این خود نمایانگر هوشمندی کارگردان در روایت قصه ایست که بارها شنیده ایم و به نظر میرسد که دیگر تکراری شده باشد اما کارگردان با نگاهی نو از دریچه ای نو ، باز ما را غافلگیر میکند . در این غافلگیری سارقان هوشمند نیستند ، بی نقص نیستند ، نقشه ها کامل نیست و پر از ایراد است ، پلیسها سرگردانند ایده ای برای دستگیری سارقان ندارند ، خبری از انفجارهای شکلاتی و گلوله هایی که شیشه ماشینها را خرد کند نیست ( هست ، ولی نه در حد چیزی که انتظارش را داریم ) ، شهر آرام است و مردم به این سو و آن سو نمیدوند ، از موسیقی هیجان انگیزی که ضربان قلبمان را به هم بریزد خبری نیست و کلا هیچ چیز شبیه آنچه تا کنون دیده ایم نیست . اما تمام این سنت شکنیها به نفع اثر تمام شده . فیلم را دنبال میکنیم چون متفاوت است و نامتعارف و نامعقول . ولی در روایتی منطقی پیش میرود و به نتیجه میرسد و این خود یکی دیگر از شگفتیهای نوکاس است . نوکاس شاید برای بیننده ای که به تریلرهای اکشن و پر زرق و برق هالیوودی عادت کرده کمی کسل کننده باشد ، اما شک نکنید که یکی از متفاوت ترین فیلمهاییست که تاکنون دیده اید .

Oldboy

آن 25 دقیقه پایانی ...


فیلم Oldboy محصول سال 2003 کشور کره جنوبی است که Chan - Wook Park آنرا کارگردانی کرده . فیلمی به شدت غافلگیر کننده و با موضوعی بسیار حساس که حتی فکر کردن به آن واقعا دشوار است چه برسد به اینکه بخواهیم آنرا روی پرده سینما ببینیم ! خط کلی داستان فیلم بسیار ساده و کمی هم غیر منتظره است . در شبی بارانی مردی به نام او ته سو از کنار یک باجه تلفن دزدیده میشود و بدون هیچ توضیحی در یک اتاق کوچک به مدت 15 سال زندانی میشود ! اکنون او پس از آزاد شدنش ( که در مورد آن هم هیچ گونه توضیحی داده نمیشود ) به دنبال انتقام از فرد یا افرادیست که او را 15 سال تمام زندانی کرده اند .
با این توضیح مختصری که در مورد خط کلی داستان فیلم داده شد به نظر میرسد که با فیلمی انتقام جویانه طرفیم که در نهایت هم قرار است دست کسانی که این بلا را بر سر او ته سوی نگون بخت آورده اند رو شود و پس از چند درگیری و حل شدن چند معمای جانبی در نهایت به دلیل اصلی زندانی شدنش پی ببریم و در پایان هم حق به قول معروف آدم بدهای ماجرا کف دستشان گداشته شود . جالب اینجاست که تا حدودی این برداشت از ایده کلی داستان درست است و در نهایت ، ماجرا چیزی جز یک انتقام گیری نیست . اما آنچه که Oldboy را از سایر فیلمهایی که با چنین مضمونی ساخته میشوند متمایز کرده حساسیت موضوع است که به دلیل این انتقام جویی بر میگردد . اما مهم تر از دلیل این انتقام نحوه اجرا کردنش است که برای پی بردن به آن باید تا 25 دقیقه پایانی فیلم صبر کرد . وحشتناکترین و کثیف ترین انتقامی که پس از فهمیدنش چنان بهت زده میشوید که شاید تا چند ساعت پس از پایان فیلم نتوانید به حالت عادی برگردید .
بله . Oldboy بی شک روایتگر یکی از کثیف ترین و غیر قابل تحمل ترین شیوه های انتقام گیری در تاریخ سینماست . انتقامی که در آن به هیچ وجه دل و روده طرفین بیرون نمیریزد ، به یکدیگر شلیک نمیکنند و حتی با یکدیگر کتک کاری هم نمیکنند ، اما با این حال چنان زجرآور و ترسناک است که حاضریم موارد یاد شده را به جای آن تحمل کنیم اما این چنین شاهد ذلیل شدن و تهی شدن یک نفر نباشیم . 
برای تماشای Oldboy باید صبور بود . در واقع Chan - Wook Park ریسک زیادی در ساخت این فیلم به خرج داده . چرا که ریتم فیلم شاید کمی کند و کسل کننده به نظر برسد و تا نیمه های فیلم دقیقا نفهمیم ماجرا چیست . ممکن است تماشاگر کم حوصله از دیدنش خسته شود و حتی شاید در نیمه های فیلم قید دیدنش را بزند . اما به قول رابرت دنیرو در فیلم رونین کسی از صبر کردن نمرده ! بی شک تماشاگرانی که تا پایان فیلم صبر کنند آن چنان شگفت زده از سالن سینما ( البته در مورد خودم از پای کامپیوتر ) خارج میشوند که چهره هایشان دیدنی خواهد بود .
هیچ چیز در Oldboy الکی و اضافه نیست . تمام دیالوگها حساب شده و همه سکانسها و صحنه های فیلم با دلیلی خاص در فیلم گنجانده شده اند . همه چیز دست به دست هم میدهد تا 25 دقیقه پایانی آن چنان غافلگیر شوید که حس کنید کسی نا غافل از پشت سر و بدون اطلاع قبلی با پتک بر سرتان کوبیده . مسلما آن شخص کسی جز Chan - Wook Park نیست . کارگردان عجله ای برای رو کردن دستش ندارد . او صبر میکند و صبر میکند و صبر میکند تا لحظه ای که همه چیز آماده شد برگ برنده اش را رو میکند . برگ برنده ای که جز تسلیم شدن در مقابلش کاری نمیتوان کرد . برگ برنده ای که آن چنان سیلی محکمی به صورت مخاطب میزند که تا پایان فیلم دردش را حس میکنید .
از 25 دقیقه نهایی هر چه بگویم کم است . آنقدر لحظات ناب و دیالوگهای دلخراش و نفسگیر در این لحظات وجود دارند که یادتان میرود تا چند دقیقه قبلش حوصله تان سر رفته بود . دیالوگها یکی پس از دیگری ادا میشوند و تصاویری تکان دهنده که هنوز یکی را درست هضم نکرده اید ولی مجبورید بعدی را تحمل کنید و همه اینها ناشی از شکی است که در دقایق پایانی فیلم به تماشاچی وارد میشود .
نکات مثبت فیلم بسیار زیاد است که از آن جمله میتوان به کارگردانی حساب شده و بازی بسیار خوب بازیگران بخصوص بازیگر نقش او ته سو و موسیقی بسیار زیبا و تاثیرگذار متن فیلم نام برد . اما بهترین بخش این فیلم ، فیلمنامه جسورانه آن و خلاقیت کارگردان در پرورش قصه و پیشبرد داستان است .
Oldboy فیلمی بود که بعد از مدتها مرا بسیار تحت تاثیر خود قرار داد . پیشنهاد میکنم این فیلم را حتما ببینید ولی برای دیدنش باید صبور باشید . مطمئن باشید ضرر نخواهید کرد . 

Benny's Video

روایتی از پوچی


بی شک Benny's Video یکی از زجر آورترین فیلمهای تاریخ سینماست . البته زمانی که از واژه زجرآور برای توصیف یک اثر سینمایی استفاده میکنیم شاید بسیاری سری فیلمهای اره یا فیلمهای مشابه آنرا به خاطر بیاورند اما باید پذیرفت که اینگونه فیلمها در نهایت از سطح یک اثر تجاری بالاتر نمیروند ، در صورتی که فیلم Benny's Video به هیچوجه اینگونه نیست . هر چه باشد کارگردان فیلم میشاییل هانکه معروف است و همه میدانیم که او در فیلمهایش تقریبا هرگز به وجه تجاری بودنش اهمیت نمیدهد . اصولا جنس خشونت موجود در فیلمهای هانکه با فیلمهای تجاری متفاوت است. هانکه خشونت را ابزاری برای القای مفهوم به کار میگیرد ، حال آنکه مثلا شخصی مثل جیمز ون ( کارگردان قسمت اول اره ) از خشونت صرفا جهت وسیله ای برای ایجاد هیجان در مخاطب استفاده میکند . همین مسئله است که تاثیرگذاری فیلمهای هانکه را چندین برابر میکند . ضمنا باید به این نکته نیز توجه داشت که اصولا شخصی مثل هانکه با جیمز ون قابل قیاس نیست ! مثال فوق نیز جهت درک موضوع بود وگرنه هانکه کجا و ون کجا !
Benny's Video محصول سال 1992 کشور آلمان است . فیلمی تلخ از زندگی یک نوجوان عاشق خشونت .
فیلم روایتگر ماجرای پسری نوجوان است که همراه پدر و مادرش زندگی میکند . او در تمام اتاقش دوربین نصب کرده و تفریح مورد علاقه اش فیلمبرداری از کوچه و خیابان و دید زدن فعالیتهای روزانه مردم است . علاوه بر این او علاقه شدیدی به فیلمهای خشونت بار دارد و فیلم مورد علاقه اش کشتن یک خوک توسط پدربزرگش است که خود پسرک آنرا ضبط کرده ! او همیشه به ویدئو کلوب میرود و خشن ترین فیلمها را برای دیدن انتخاب میکند و تمام سکانسهای خشن را با وسواس زیاد عقب و جلو میکند تا بتواند از تمام جزئیات آن سر در بیاورد . ماجرای اصلی اما از روزی آغاز میشود که او به طور اتفاقی با دختری آشنا شده و او را به خانه اش دعوت میکند . ( در حالی که پدر و مادرش در خانه نیستند ) او پس از نشان دادن فیلم کشتن خوک به دختر نوجوان اسلحه ای را که پدربزرگش توسط آن خوک را کشته بود به دخترک نشان میدهد و سپس در یک حرکت ناگهانی و در جلوی چشمان بهت زده تماشاچی به دخترک شلیک میکند !!! بله . پسر نوجوان به سادگی یک لیوان آب خوردن و فقط به جهت اینکه بداند کشتن یک انسان چگونه است دست به چنین جنایتی میزند و جالب اینجاست که او هیچ احساسی ندارد و .......
از نظر من هانکه در Benny's Video به دنبال بیان کردن دو موضوع مهم است :
1- تاثیر مخرب رسانه ها در شکل گیری نادرست شخصیت یک نوجوان
2- پیامدهای ناشی از عدم توجه والدین به فرزندی که در حساس ترین دوران زندگی اش قرار دارد .
میشاییل هانکه با سبک همیشگی خود ، یعنی فیلمبرداریهای ساکن و عدم استفاده از موسیقی و سپس یک غافلگیری اساسی توانسته به راحتی مفاهیم مد نظرش را به موثرترین شکل ممکن به بیننده القا کند .
معمولا آنچه که در فیلمها نمیبینیم ( بنا به حساسین موضوع و به دلیل نداشتن صورتی خوش جهت پخش روی پرده سینما ) جنایاتی هستند که گاهی توسط نوجوانان انجام میشوند . همیشه سکانسهای مربوط به کشتار توسط بزرگسالان صورت میگیرد اما هانکه ابایی از نشان دادن یک قتل توسط یک نوجوان ندارد . البته خود هانکه نیز با هوشمندی خاصی و با توجه به سبک فیلمسازی اش تا حدودی در نشان دادن صحنه کشتن دخترک توسط پسر نوجوان از خود سانسوری استفاده میکند . او برای به تصویر کشیدن این سکانس دوربین را به سمت یکی از مانیتورهایی که پسر در اتاقش کار گذاشته برمیگرداند و از آنجایی که دوربینی که پسرک در اتاقش کار گذاشته ساکن است ، در هنگام جنایت تقریبا دو نوجوان از کادر خارج میشوند و هانکه نیز اصراری به تعقیب آنان ندارد . همینکه بدانیم چه چیز وحشتناکی در حال روی دادن است کافیست . فریادهای بی امان دختر نوجوان هنگام جان دادن اما آنقدر روحتان را زخمی میکند که نمیدانید سرتان را به کجا بکوبید ! گوشهایتان را میگیرید اما فایده ای ندارد . مطمئنا این سکانس یکی از تاثیرگذارترین سکانسهای مربوط به یک جنایت است که تاریخ سینما به خود دیده . تاثیری آنقدر عمیق که تا پایان فیلم نمیتوانید به حالت عادی برگردید . و حتی شاید تا چند روز !
هانکه دقیقا میداند چگونه حرفش را بزند بدون آنکه به شما مستقیما آنچه را که نیاز دارید نشان دهد . زندگی رو به زوال یک پسر نوجوان عاشق خشونت که تمام زندگی پوچش غرق در سکانسهای خشونت بار فیلمهای درجه چندم هالیوودیست ، در سایه عدم توجه والدینی که شادی فرزندنشان را صرفا در دادن تمام امکانات به او میبینند در نهایت تبدیل به فاجعه ای میشود که هیچکس انتظارش را ندارد و هانکه به خوبی میداند که چگونه این عناصر را با سلیقه فیلمسازی منحصر به فردش در در یک اثر جنایی در آمیزد تا فیلمش زنگ خطری باشد برای خانواده هایی که نوجوانانشان را به حال خود رها کرده اند . او از یکی از وقیحانه ترین جنایات ، یعنی کشتن یک انسان سخن میگوید که توسط یک نوجوان انجام میشود . نوجوانی که به راحتی میتوانست تبدیل به چنین هیولایی نشود اما محیط اطرافش آنچنان سودجو و بیرحم و والدین آنقدر کم توجهند که در نهایت باعث میشود چنین فاجعه ای در جلوی چشمانمان به وقوع بپیوندد .
هانکه برای القای مفاهیم مورد نظرش از دیالوگ استفاده نمیکند ، پند و اندرز نمیدهد ، دلایل وقوع یک حادثه را با دیالوگهای روان شناسانه دهان پر کن و گنگ و عجیب و غریب ریشه یابی نمیکند . او با بیرحمی تمام ابتدا روند شکل گیری زندگی تهی یک نوجوان را نشان میدهد و سپس نتیجه اش را ! اگر بخواهم ساده تر بگویم در واقع هانکه میگوید همینی که هست ! حتی اگر خوشتان نیاید ، حتی اگر ناله های دخترک روانی تان بکند ، حتی اگر پس از دیدن فیلم سرتان را به دیوار بکوبید همین است ! این است نتیجه یک تربیت نادرست و پیامد مخرب ناشی از رسانه ای مثل سینما که همانقدر که میتواند به شما حس خوب بدهد ، میتواند شما را تبدیل به هیولایی بکند که در Benny's Video میبینیم . هیولایی که آدم کشتن برایش مثل خوردن یک لیوان آب است و از این کارش نه لذت میبیرد و نه پشیمان است و نه هیچ چیز دیگر ! هانکه به شما پوچ شدن را نشان میدهد آنهم توسط عواملی که هر روز میبینیم و به سادگی از کنارشان میگذریم .
تمام آنچه که گفته شد در واقع بررسی فیلم از بعد محتوا و مضمون بود . به لحاظ فنی نیز فیلم یک اثر بسیار نو در ژانر جناییست . هانکه با Benny's Video به کلی قواعد مرسوم ژانر جنایی را در هم میشکند و از اینکار همانگونه که در القای مفاهیم مورد نظرش ابایی نداشت ، نمیترسد . 
معمولا آنچه که از فیلمهای جنایی انتظار داریم یک درام پر رمز و راز و حتی الامکان اکشن است که با فیلمبرداریهای هیجان انگیز همراه شده و در نهایت دست قاتل رو میشود و دلمان خنک ! هانکه اما تمام این قواعد را درهم میشکند . هیچ رمز و رازی در کار نیست . دوربین یا همیشه ساکن است و یا به زور و با آهستگی هر چه تمام تر حرکت میکند . از موسیقی هیجان انگیز خبری نیست . ( کلا از موسیقی خبری نیست ! ) دیالوگهای آنچنانی در فیلم نداریم . دست قاتل ماجرا از همان اول رو شده و آزادانه در جلوی چشمانمان میچرخد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده . با تمام این تفاسیر فیلم را تا انتها دنبال میکنید چون مضمونش آنقدر قوی و پر اهمیت است که این عناصر در مقابل آن اصلا به چشم نمی آیند .
این خود نشان دهنده عمق هوشمندی هانکه است . یعنی دوری از عواملی که خود در فیلمش اصرار دارد نشان دهد باعث شکل گیری یک هیولا شده .
Benny's Video صد در صد یک از بهترین فیلمهایی بود که در عمرم دیدم و یکی از تاثیرگذارترین هایشان . این پنجمین فیلمیست که از هانکه میبینم و هنوز نفهمیده ام که هانکه یک نابغه است یا یک دیوانه به تمام معنا ! 
 

Headhunters

گشودن کلاف سر در گم


فیلم Headhunters محصول سال 2011 کشور نروژ است . فیلمی سراسر هیجان و سرشار از حس تعلیق . فیلمی که تقریبا 25 دقیقه بعد از شروع شدنش با تماشاچی کاری میکند که فرصت سر برگرداندن را هم نداشته باشد !
فیلم ماجرای مردی ( با 168 سانتیمتر قد ) است که علاوه بر داشتن پست مهمی در یک شرکت به نام پس فایندر ، شغل دومی نیز دارد . حرفه دوم او سرقت آثار هنریست ! او یک سارق بسیار حرفه ایست و کارش را با چنان دقتی انجام میدهد که هیچ رد پایی از او باقی نمی ماند . مشکل اما از جایی آغاز میشود که تصمیم میگیرد از خانه یک مرد دانمارکی ( که به تازگی با او آشنا شده ) یک تابلوی گرانقیمت را سرقت کند . شبی که برای سرقت تابلو به خانه مرد دانمارکی میرود با حقیقتی تلخ روبرو میشود و از این پس شاهد یک موش و گربه بازی نفسگیر میان شخصیتهای فیلم خواهیم بود .
Headhunters پر از غافلگیریست . هنوز یک حادثه را درست هضم نکرده اید که اتفاق بعدی دوباره غافلگیرتان میکند و گاهی این غافلگیریها آنچنان سریع و پشت سر هم روی میدهند که حتی فرصت فکر کردن به آنرا هم نخواهید داشت . همانند شخصیت اصلی فیلم ، خود تماشاچی نیز نمیداند چه چیز در حال روی دادن است و اساسا چرا این همه بلا و حادثه سر شخصیت اصلی فیلم نازل میشود !
فیلم همین روند را ادامه میدهد تا اینکه کم کم شروع میکند به حل کردن معماها و توضیح اینکه چگونه این حوادث روی داده است .
در بسیاری از فیلمهای این چنینی که معماها و گره ها بسیار زیادند ، شاهد هستیم که فیلمنامه نویس در پایان ، خود نیز در گره هایی که ساخته گرفتار شده و نمیتواند پایانی منطقی را برای جمع و جور کردن حوادثش ارائه دهد . مانند آنچه که برای سریال Lost روی داد . پایان آن همه معما و دردسر چیزی نبود که بخواهد مخاطب را شگفت زده کند و حتی بعضی سوالات در نهایت بی پاسخ ماند . در واقع ایجاد تعلیق و هیجان از طریق ایجاد گره و معما به خودی خود هنر نیست و شاید بسیاری بتوانند چنین کاری را انجام دهند . آنچه مهم است باز کردن گره و حل کردن معما آن هم به طریقی منطقیست . هنر فیلمنامه نویس در انجا مشخص میشود . با گفتن این جمله یاد آغاز فیلم حیثیت ساخته کریستوفر نولان افتادم . فیلمی که در آن هیو جکمن و کریستین بیل نقش دو شعبده باز را بازی میکردند که میخواستند به هر قیمتی که شده از یکدیگر سرتر باشند و همین مسئله باعث اتفاقات غیر منتظره ای در فیلم میشد . در ابتدای آن فیلم در مورد واژه حیثیت اینگونه توضیح داده میشود که در شعبده بازی آنچه که مهم است صرفا غیب کردن یک شئ یا هر چیز دیگر نیست . هنر شعبده باز در این است که بتواند آنچه را ناپدید کرده صحیح و سالم در جلوی چشمان تماشاچی ظاهر کند که به این مرحله میگویند حیثیت .
فیلمنامه نویسی نیز ( خصوصا در چنین فیلمهایی ) حکم شعبده بازی را دارد و فیلمنامه نویس برای برگرداندن حیثیتش میبایست طی یک فرآیند منطقی تمام گره هایی را که ساخته باز کند و تمام معماها را حل کند ، در غیر اینصورت شاهد اثری غیر منطقی و بی سر و ته خواهیم بود که با دیدنش صرفا اعصابمان بهم میریزد و در نهایت چیزی عایدمان نمیشود و جایزه کارگردان و فیلمنامه نویس نیز چند فحش آبدار خواهد بود .
البته استثناهایی نیز وجود دارند . مانند آنچه که در فیلم Cache ساخته میشاییل هانکه رخ میدهد . در این فیلم شاهد معماهایی هستیم که حل نمیشوند ولی این مسئله یک امر عمدیست . فیلمنامه نویس از سر ناچاری پایان فیلم را باز نگذاشته بلکه ماهیت این اثر اینگونه است . حادثه ای روی میدهد ، گره ای ایجاد میشود و پس از مدتی به خودی خود برطرف میشود بدون آنکه بدانیم چرا ! بدون آنکه مشخص شود چه کسی مسئول این حوادث است . در زندگی عادی نیز گاه با چنین مسائلی مواجهیم . مسائلی که نمیدانیم چرا اما پس از مدتی حل میشوند . زودیاک هرگز پیدا نشد اما قتلهایش دیگر ادامه نیافت .
خوشبختانه فیلم Headhunters از آن دست فیلمهاییست که گره ها و معماهایش با تمام زیاد بودن و پیچیده بودنشان آرام آرام و طی یک فرآیند منطقی باز میشوند و در نهایت تماشاچی مانند شخصیت اصلی نفسی راحت میکشد . در واقع فیلمنامه نویس و کارگردان حیثیتشان را صرفا به خاطر ساخت یک اثر هیجان انگیز به خطر نینداخته اند . آنان دقیقا میدانستند کی و کجا شروع به حل معماها کنند . این نشان دهنده خلاقیت فیلمنامه نویس در نگارش فیلمنامه و هوشمندی کارگردان در نحوه روایت قصه و پیشبرد داستان است . فیلم ریتم بسیار مناسبی دارد . آرام آرام شکل میگیرد و سپس آنقدر حوادث پشت سرهم روی میدهند که نفستان بند می آید و هنگامی که حسابی ناامید شده اید و هیچ راه نجاتی برای شخصیت اصلی بخت برگشته نمیبینید کم کم شروع میکند به گشودن گره های این کلاف سر در گم و انصافا از عهده این کار به خوبی بر می آید . فکر نمیکنم هیچ بیننده ای با دیدن این فیلم ناراضی از سالن سینما خارج شده باشد . به شما نیز توصیه میکنم این فیلم را ببینید . مطمئن باشید در میان فیلمهای معمایی که تاکنون دیده اید Headhunters چیز دیگریست .

Goodbye Lenin

خداحافظ لنین ، سلام لنین


خداحافظ لنین یکی دیگر از آن شاهکارهای سینمای آلمان است . داستان فیلم در دوران جدایی دو آلمان اتفاق می افتد . فیلم روایتگر ماجرای خانواده ای متشکل از مادر و دو فرزندش ( یک پسر و یک دختر ) است که در آلمان شرقی زندگی میکنند . مادر خانواده یکی از هواداران سرسخت ایدئولوژی لنینیسم و حکومت کمونیستی است و حتی فکر اینکه کسی از اعضای خانواده اش نظری غیر از آن داشته باشند او را به شدت آزرده خاطر میسازد . پسرش اما مخالف افکار مادرش است و از هر فرصتی برای بیان مخالفتش استفاده میکند . شبی پسر خانواده در یک تظاهرات مردمی علیه حکومت شرکت میکند و پس از به خشونت کشیده شدن تظاهرات به دلیل دخالت ماموران حکومتی پسر بازداشت میشود . مادرش که در همان لحظه در خیابان بوده با دیدن اینکه پسرش در تظاهرات بوده و توسط ماموران بازداشت شده از شدت ناراحتی زیاد بیهوش میشود و به کما میرود . پس از اینکه پسر از بازداشت آزاد میشود از ماجرا مطلع شده و به بیمارستان میرود اما مادرش همچنان در کماست . زمان زیادی سپری میشود و دیوار برلین فرو میریزد و دو آلمان متحد میشوند . شهر از نشانه های دوران کمونیسم پاک میشود ، آلمان قهرمان جام جهانی میشود و مادر همچنان در کماست . خلاصه پس از گذشت مدت زمانی بسیار طولانی و تغییر و تحولات فراوان در حکومت مادر ناگهان بهوش می آید . پزشکان به دلیل وضعیت ناپایدارش به فرزندان میگویند که مادرشان نباید دچار هیجان زیاد شود چون ممکن است دوباره به کما رود . اما مشکل اینجاست که با این همه تغییرات چطور میشود از هیجان زده شدنش جلوگیری کرد . از این پس شاهد به آب و آتش زدن پسر برای نشان دادن این موضوع به مادرش هستیم که هنوز آلمان شرقی پابرجاست . پسر از هر روشی استفاده میکند که نشان دهد هنوز همه چیز سر جای خودش است و آب از آب تکان نخورده اما در این راه مشکلات بسیاری پیش پایش وجود دارد .
خداحافظ لنین محصول سال 2003 کشور آلمان است که ولفگانگ بکر آنرا کارگردانی کرده . اصولا فیلمهایی که داستان هایشان در زمان جدایی دو آلمان اتفاق می افتد آثار خوبی هستند . مانند زندگی دیگران و تونل . خداحافظ لنین نیز یکی دیگر از همین آثار است . اما این بار به جای اینکه از دنیای مخوف و مرموز کمونیست ها یک قصه درد آور تعریف شود ، داستانی با کمی ته مایه طنز روایت میشود . فیلم به خوبی و به سادگی ناکارآمد بودن یک حکومت کمونیستی را در دل یک داستان خانوادگی با ته مایه کمدی به تصویر میکشد و آنرا با کوششهای یک جوان برای خوشحال نگه داشتن مادرش پیوند میدهد و همین مسئله فیلم به اثری نو و قابل ستایش تبدیل میکند . 
تماشاچی در تمام لحظات به ایده های پسر خانواده برای شبیه سازی فضای اطراف مادرش به دوران لنین میخندد اما در واقع این یک خنده تلخ است . چرا که شاهد تلاشهای پسری هستیم که میداند با اینکه شاید مادرش مدت زیادی زنده نخواهد ماند اما نهایت تلاشش را برای خشنود نگه داشتنش انجام میدهد . تلاشهایی که در اکثر موارد کمدی اند اما در پس آن یک هدف انسانی و بزرگ و قابل تحسین نهفته است . خوشحال کردن مادر . در واقع هنر ولفگانگ بکر در همین است . پیوند دادن یک داستان احساسی با یک ماجراجویی کمدی در سالهای سخت آلمان . گنجاندن این چند داستان در یک فیلم نیاز به هوشمندی بالایی دارد که به نظر میرسد بکر در این مورد کارش را به درستی انجام داده است .
از عوامل دیگر موفقیت فیلم علاوه بر فیلمنامه بکر آن ، فضاسازی بسیار مناسب فیلم است . لوکیشنها به قدری مناسب انتخاب شده اند که به نظر نمیرسد فیلم در سال 2003 ساخته شده است . انتخاب لباسها نیز به همین ترتیبند و این نشان دهنده اشراف کامل کارگردان به دوران لنینیسم است . در کنار این عوامل فنی موسیقی بسیار زیبای فیلم تاثیرگذاری آنرا چندین برابر کرده است . بازیهای روان هنرپیشه ها نیز باعث باورپدیر شدن این داستان میشود . داستانی که شاید در دنیای واقعی نتوان مشابهش را پیدا کرد اما آنقدر شیرین و در عین حال غم انگیز است که به راحتی می پذیریمش .
فیلم سکانسهای ماندگار و به یادماندنی زیادی دارد و از آن دست فیلمهاییست که به چندین بار دیدنش می ارزد . اگر بین دی وی دی های فیلمهایتان این فیلم نیز وجود دارد اما هنوز آنرا ندیده اید به خود تردید راه ندهید ! این فیلم را به عنوان فیلم بعدی خود انتخاب کنید و مطمئن باشید که پشیمان نخواهید شد .