در دنیای تو ساعت چند است ؟
همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشوبه ،
تو خوش باشی برای من ، همین بد بودنم خوبه

سینمای ایران را خیلی کم دنبال میکنم . گهگاهی از این طرف و آن طرف و به لطف مجله فیلم و این جشنواره های خارجکی میفهمم که در ایران هنوز هم فیلم خوب ساخته میشود . سپس طی یک دوره گذار تب تماشای فیلمهای ایرانی مرا فرا میگیرد و می نشینم یک سری از این فیلمهایی که کلی سر و صدا کرده اند را میبینم و کلی کیفور میشوم و پس از اینکه اندکی با خرید این فیلمها ( دانلود نه هاااا ، خرید ) از جامعه هنری و هنر و هنرمند حمایت کردم ، تبم فروکش میکند و دوباره میروم سراغ همان محصولات فرهنگی اجنبی ! البته برای تماشای آنها هیچ پولی پرداخت نمیکنم و مستقیما به مدد تورنت آنها را در هارد ذخیره میکنم تا از این طریق ضربه مهلکی به هنر و فرهنگ بیگانگان زده باشم ! عنترهااا !
این تب تماشای فیلمهای ایرانی ، چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان دوباره حسابی تند تند شد . این رفیق ما که برخلاف من هنوز در مقابل تهاجم فرهنگی اجنبی ها دم به تله نداده ، شدیدا سینمای ایران را دنبال میکند و هر از چند گاهی با چند پیشنهاد تازه مرا نیز به راه راست فرا میخواند . این بار فیلمی از صفی یزدانیان را معرفی کرد که انصافا و به دور از شوخی و خوشمزگی ، شیر مادرش حلالش باشد . بله ، حدس زدنش کار سختی نیست . صفی یزدانیان کلا یک فیلم بلند ساخته که آن هم اسمش هست : در دنیای تو ساعت چند است ؟
در دنیای تو ساعت چند است فیلمیست به کارگردانی صفی یزدانیان که لیلا حاتمی و علی مصفا در آن به ایفای نقش پرداخته اند . ماجرا از چه قرار است ؟ گیله گل ( گلی ) ابتهاج با بازی لیلا حاتمی پس از سالها دوری از وطنش از فرانسه به ایران آمده تا به زادگاهش یعنی شهر رشت برود و کمی اوضاع خانه و زندگی دوران کودکی اش را سر و سامان دهد و شاید هم برای مدتی آنجا زندگی کند . او از همان بدو ورودش به شهر رشت با فردی به نام فرهاد با بازی علی مصفا روبرو میشود که خود را از هم دانشگاهی های سابق گلی معرفی میکند . " فرهاد دیگه ! دیوونه هه ! یادت نمیاد ؟! " گلی اما کسی به نام فرهاد و دیوونه هه را به یاد نمی آورد . اما ظاهرا فرهاد گلی را خیلی خوب به یاد دارد و از زندگی اش چیزهای زیادی می داند ....
در دنیای تو ساعت چند است داستان فرصت های از دست رفته است . داستان آن چند ثانیه هایی که باید حرفی را میزدیم اما نزدیم و کاری را میکردیم اما نکردیم . لحظاتی که کم و بیش همه در زندگی هایمان داشته ایم و حالا که از دست رفته اند می نشینیم و حسرتشان را میخوریم . ای کاش آن روز آن حرف را میزدم . ای کاش شانسم را امتحان میکردم . ای کاش آن کار را میکردم . این حسرتها گاه آنقدر عمیق میشوند و ریشه در روحمان می دوانند که زندگی عادی را برایمان مختل میکنند . سخت است زندگی با یک حسرت همیشگی و دردی عمیق . فرهاد از این شخصیت هاست . او سالها پیش عاشق گلی بوده اما هیچوقت نتوانسته توجهش را جلب کند . هیچوقت حرف دلش را نزده ، هرگز به او نزدیک نشده و خودی نشان نداده . به قول مادر گلی او بساط عاشقی را دارد ولی نمیداند کجا پهنش کند . او راه و رسم عاشقی را بلد نبوده و الآن فقط حسرتش را میخورد . در نهایت هم گلی به فرانسه رفت و دنیاهایشان از همدیگر دورتر و دورتر شد . او فقط دلش خوش است که کارهایی را انجام میدهد که گلی شاید دوستشان دارد . فرهاد زبان فرانسه یاد گرفته و پنیر فرانسوی درست میکند . " بده ؟ غذایی رو میخوری که دخترت داره اون سر دنیا میخوره ؟ " او پوست پرتقال رو روی بخاری کلاس میگذارد چون میداند گلی بوی آنرا دوست دارد . او حتی پس از اینکه گلی به فرانسه رفته مدام به مادر او سر میزده و کارهایش را انجام میداده است . با تمام این اوصاف در مقابل گلی او همیشه ساکت است . به سختی حرف میزند و تعداد کلمه های تشکیل دهنده جمله هایش به هفت هشت تا هم نمیرسد . او بیشتر از اینکه حرف بزند سعی میکند حضور داشته باشد ، سعی در خود نمایی دارد ، سعی میکند با رفتارش که گهگاه نسنجیده است نشان دهد که گلی را دوست دارد . راهی که گلی را بیشتر می آزارد تا اینکه بخواهد باعث جلب توجهش شود . با این حال اما انگار همین ها برای فرهاد کافیست . گویی او میداند که گلی هرگز قسمت او نخواهد شد . دنیاهایشان از هم دور است پس برای فرهاد همین خوب است که بگیرد دست رویایش را ، ببیند هر کجا که میرود از آن جا رد شده با گلی ! همین که گلی هست برای فرهاد کافیست .

حسرت اما فقط مختص فرهاد نیست . گلی نیز با کوله باری از حسرتها و عذاب وجدان ها به زادگاهش بازگشته . اینکه بیشتر در کنار پدر و مادرش نبوده و چرا از روزگار کودکی اش آنگونه که باید استفاده نکرده . تمام آدمهای فیلم مدام حسرتهایشان را با خود حمل میکنند و شب و روزشان را با فکر کردن به روزگار گذشته میگذرانند . حسرتهایی که شاید وجه مشترک همه آنها به نوعی به زندگی گلی گره میخورد و او با حضور دوباره به زادگاهش این زخم های کهنه را ناخواسته کمی بازتر کرده است . شاید این حضور بتواند نوید یک شروع دوباره باشد . شاید فرصتیست برای همه که بتوانند خود را از آنچه که سالهاست در دل نگه داشته اند رها کنند . فرصت دوباره ای که باید از آن درست استفاده کرد . شاید آخرین فرصت باشد .
موسیقی فیلم نیز از آن مواردیست که تاثیر گذاری فیلم را چند برابر کرده . کریستف رضاعی آهنگساز فیلم توانسته با ترکیب ترانه های قدیمی خارجی با آوازهای گیلکی به نوعی میان این دو نفری که دنیاهایشان از هم خیلی دور است پیوند نزدیکی ایجاد کند . به طور مشخص میتوان به ترانه " او چوم سیایه " اشاره کرد که کاور گیلکی ترانه زیباییست به نام Dark Eyes از خواننده ای به اسم Al Bowlly . موسیقی های انتخاب شده و البته ساخته شده برای این فیلم آنقدر خوب هستند که نمیتوان فیلم بدون آن تصور کرد . تاثیر مثبت موسیقی کریستف رضاعی روی این فیلم حقیقتا انکار ناپذیر است .
نمیتوان از این فیلم صحبت کرد و از بازی خوب لیلا حاتمی و علی مصفا سخن نگفت . لیلا حاتمی از آن دست بازیگرانیست که اگر کار خاصی هم در فیلمها نکند همیشه خوب است . اینجا هم مثل همیشه نقشش را به خوبی ایفا میکند . علی مصفا هم با آن چهره سردش گزینه بسیار مناسبی برای نقش عاشق سر به زیر و کار نا بلد فیلم است . علاوه بر این هم لیلا حاتمی و هم علی مصفا غمی در چهره هایشان است که آن حسرتی که صفی یزدانیان میخواهد آنرا در جای جای فیلمش به ما یاد آوری کند را میتواند به خوبی به مخاطب منتقل کند . خوب است که این دو زن و شوهرند وگرنه هضم این داستان عاشقانه سرشار از حسرت دشوار میشد !
در دنیای تو ساعت چند است از آن اتفاقات خوب سینمای ایران است . فیلمی جمع و جور و ساکت و آرام اما تاثیر گذار و خوش ساخت . فیلمی که برای احساسات و شعور مخاطبش احترام قائل است و تمام اجزای آن دست به دست هم میدهند تا اثری محترمانه پیش روی مخاطبش باشد . پیام فیلم هم یک چیز است . طوری زندگی کنید که در آینده حسرت لحظات از دست رفته پیرتان نکند و زجرتان ندهد . از کوچکترین فرصتهایتان استفاده کنید حتی اگر نتیجه اش شکست باشد . شکست خوردن بهتر از آن است که عمری با این فکر سر کنید که چرا آن روز ، آن ساعت ، آنجا یا آن لحظه آن کار را نکردم . کاری کنید که مجبور نشوید یک عمر با خود زمزمه کنید :
همین که حال من خوش نیست
همین که قلبم آشوبه
تو خوش باشی برای من
همین بد بودنم خوبه














































































من منتقد سینما نیستم . هر آنچه می نویسم برداشتیست شخصی و بعضا احساسی از آنچه میبینم و می شنوم . قضاوت در درستی و نادرستی یا خوب و بد بودنش با شما .